0

روزي جنگي بود 3

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 3

ذكر يا حسين (ع)

همراه مجيد بقايي فرمانده‌ي قواي كربلا، راوي دفتر سياسي و دو، سه نفر ديگر داشتند روي منطقه دوربين مي‌كشيدند. حسابي غرق كار بودند. گلوله‌ي توپ كه خورد زمين،‌ زمين و زمان در يك لحظه تيره و تار ‌شد. بالاي سرش كه رسيديم، ديديم بقايي و يكي دو نفر شهيد شده‌اند.
دويديم سمت حسن (باقري) كه دفعتاً بلند شد نشست. دستي به صورتش كشيد و ذكر گفت: «يا حسين (ع) يا حسين (ع)!» در آن دو ساعتي كه زنده بود، مدام ذكر يا حسين (ع) مي‌گفت. فكر نمي‌كردم ديگر صداي دلنشين بچه‌ي با صفاي مسجد لرزاده‌ي ميدان خراسان و مغز متفكر اطلاعات عمليات جنگ سپاه را نشنوم. لب‌هايش كه از ذكر باز ماند، ديدم شهيد شده.
   

منبع: سالنامه شيدايي  

 

 

 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  12:48 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 3

ذكرالله‌اكبر

ساعت يك بعدازظهر بود، نيروها از وسايل نقليه پياده شدند. مجيد پتو به دست به سمت سكوي بتوني به مساحت تقريبي چهار متر مربع كه در حدود نيم متر از سطح زمين بالاتر بود به راه افتاد.
به آن‌جا كه رسيد، آستين‌هايش را بالا زد تا وضو بگيرد. اما براي چند لحظه ايستاد. ناگهان بدون تأمل بر خاك افتاد و با صداي بلند فرياد زد: «الله‌اكبر، الله‌اكبر» لحظاتي بعد قامت به نماز بست، ركعت دوم بود كه يك‌باره خمپاره‌ي 120 در فاصله‌ي پنج متري ما به زمين افتاد و مجيد در حالي‌كه لب‌هايش مترنم به آيه‌ي «صراط‌الذين انعمت عليهم….» بود با پيكري خون‌آلود به ديدار حق شتافت.
   

منبع: كتاب ما كربلائي هستيم  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  12:48 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 3

رؤياي شيرين

صبح با شادي براي بچه‌هاي اردوگاه 12 تعريف كرد:
ديشب امام حسين (ع) را در خواب ديدم، او مرا با خودش به بهشت برد». هنوز در رؤياي شيرين خواب ديشبش بود كه در ساعت 10 عراقي‌ها صدايش كردند. با چشماني ناباور بدرقه‌اش كرديم، وقتي جسدش را ديديم سياه و خون‌آلود بود.
   

منبع: كتاب شهداي غريب  

 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  12:49 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 3

رؤياي صادق

داشتم فوتبال بازي مي‌كردم كه مرتضي صدايم كرد و گفت: «ديشب خواب ديدم، در عمليات بزرگي شركت كردم و حجم آتش دشمن شديد است. در حين پيشروي بانويي سياه‌پوش را ديدم. وقتي چشمم به آن زن افتاد با تعجب از رزمنده‌ي كنارم پرسيدم: «‌اين خانم كيست؟» پاسخ داد: «مادر بچه‌ها.» گفتم: « باشه، اين‌جا چه كار مي‌كنه؟»
رزمنده با اطمينان گفت: «اگر اين خانم نباشد ما توي جنگ شكست مي‌خوريم». در همان لحظه هواپيماهاي دشمن بالاي سرمان ظاهر شدند. من خيلي ترسيدم. خانم به هر هواپيمايي كه نگاه مي‌كرد هواپيما سقوط مي‌كرد.
وقتي به خاكريز رسيديم ما مشغول كندن سنگر شديم كه خانم از كنار من رد شد. يك‌باره از خواب پريدم. 2 ساعت مانده به اذان صبح بود. همان لحظه به مسجد رفتم و خواب را براي حاج آقا تعريف كردم. گفت: «حضرت فاطمه (س) را در خواب ديدي به ياري حق هواپيماهاي زيادي سرنگون خواهند شد....»
با شنيدن اين رؤياي صادقه يقين پيدا كردم شهيد خواهم شد. به او گفتم: «مرتضي دعا كن من هم شهيد شوم،» اما او با خنده گفت: «تو در اين عمليات شهيد نمي‌شوي، تو بايد زنده بماني و اين خواب را براي خانواده‌ام تعريف كني».
چند روز بعد عمليات با رمز يا زهرا (س) آغاز شد.
و مرتضي به آرزويش دست يافت و درست شبيه حضرت زهرا (س) به شهادت رسيد. بازوي شكسته، پهلوي له شده، تركشي در صورت همه به اين سعادت او غبطه خورديم.
   

منبع: ماهنامه سبزسرخ   -  صفحه: 6

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  12:49 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 3

رؤياي صادقه

آن شب قبل از عمليات والفجر4 شهيد محمد علي‌زاده به من گفت: «خواب ديدم، آقا خودش به من گفت: «بلند شو! بلند شو بيا پيش خودم».
محمد مجروح شده بود و روي دوش من بود. من به شوخي گفتم: «محمد پس چي شد؟!» ديدم محمد زير لب زمزمه‌اي مي‌كند. خوب گوش كردم، گفت: «السلام عليك يا صاحب الزمان (عج)». در همان حال يك توپ مستقيم نزديك ما به زمين خورد. محمد رفت، به آسمان رسيد و مرا در دنياي خاكي رها كرد. شهادت لياقت مي‌خواهد كه شايد ما نداشتيم.
   

منبع: كتاب گلشن ياران  

 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  12:49 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 3

راديو نفت!

در آن روزهايي كه آبادان مانند نعل اسبي در محاصره‌ي دشمن بود، بر اثر بمباران‌هاي پي‌در‌پي دشمن، تمام سيم‌هاي ارتباطي مخابرات قطع شده بود. تنها راه ارتباطي ما راديو موجود در شركت نفت بود، اين راديو برد خوبي داشت. به طوري كه امواج راديو تا نقاط دور‌دست هم مي‌رفت.
من و تعدادي از بچه‌ها آن‌جا مانديم و با چنگ و دندان از آن راديو محافظت كرديم. با وجود آسيب‌هايي كه بر اثر بمباران دشمن بر راديو وارد مي‌شد، اما آن‌ها خيلي سريع آن را تعمير مي‌كردند. الحق كه خيلي زحمت كشيدند.
در آن روزهاي اول جنگ من و چند تن از دوستانم به زبان فارسي و شيخ عيسي به زبان عربي براي ديگران پيام مي‌‌فرستاديم و از همين راه از اخبار روزمره مطلع مي‌شديم.
در آن زمان علما و آقاياني كه براي ديدن آبادان مي‌آمدند از راديوي ما هم ديدن مي‌كردند و همان‌جا براي رزمندگان پيام مي‌فرستادند. اين راديو مانند يك باطري در شارژ كردن روحيه‌ي بچه‌ها خيلي مؤثر بود و باعث قوت قلب رزمندگان شده بود.
   

منبع: ماهنامه سبزسرخ   -  صفحه: 4

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  12:49 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 3

راننده‌ ي بي‌ نظير

پيش از عمليات والفجر مقدماتي، تو هواي سرد و گزنده‌ي يك روز زمستاني، با چند تا از بچه‌ها راهي منطقه شديم. ما با يك ميني‌بوس و يك تويوتا مي‌رفتيم. بعد از سه راهي سلفچگان سرماي هوا بيش‌تر شد. نزديك اراك تويوتا چپ كرد و بعد از آن كه چند معلق زد، روي چرخ‌هايش ايستاد. اولين نفري كه خودش را به تويوتا رساند، رادمرد بود. سيدهاشم موسوي هم از تويوتا بيرون آمده بود. آن دو ابراهيم اميرعباسي را كشاندند بيرون و رادمرد سر ابراهيم را پانسمان كرد. با توجه به آن كه ما در حال ماًموريت بوديم، قاعدتاً مي‌بايست تويوتا را به حال خود رها مي‌كرديم ولي رادمراد به بچه‌ها گفت: ابراهيم را سوار ميني‌بوس كنين و اراك برويد، من هم خود را مي‌رسانم.
يكي با تعجب پرسيد: مگر مي‌خواهي چه كار كني؟
با خونسردي گفت: مي‌خواهم تويوتا را بياورم.
خرده شيشه‌ي زيادي روي صندلي‌هاي تويوتا ريخته شده بود. سريع تميزشان كرديم و رادمرد نشست پشت فرمان و راه افتاد. اين در حالي بود كه شيشه‌ي جلوي تويوتا كاملاً شكسته و ريخته بود و سردي هوا تا مغز استخوان نفوذ مي‌كرد. ما هم سوار ميني‌بوس شده، راه افتاديم. رادمرد تا مسير نسبتاً زيادي پشت فرمان نشست. كم كم احساس كرديم بدن او كرخت شده است. چون هيچ تكاني نمي‌خورد و فقط دست‌هايش فرمان را مي‌چرخاند.
ولي گويي حس فداكاري و ايثارش فرو‌كش نمي‌كرد. بالاخره ميني‌بوس را جلوي تويوتا كشانديم و او را وادار كرديم نگه دارد. وقتي سراغش رفتيم، ديديم يخ‌زده و نمي‌تواند حرف بزند. در عين حال راضي نمي‌شد پايين بيايد. به زور متوسل شده، او را خارج كرديم. او حتي نتوانست روي پاهايش راه برود. با كمك دو تا از بچه‌ها او را داخل ميني‌بوس برديم و يك پتو رويش انداختيم. بعد از آن، هر پنج شش كيلومتر يكي از بچه‌ها پشت تويوتا نشست تا آن كه ماشين را به اراك رسانديم و بعد از تعمير تويوتا و بهتر شدن حال ابراهيم، به راهمان ادامه داديم.
گفتي اين كه برادر محمدباقر رادمرد در 11 فروردين 65 به شهادت رسيد. آخرين سمت وي مسئوليت واحد آموزش تيپ ويژه شهدا بود.    

منبع: مجله پاسدار اسلام   -  صفحه: 46

 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  12:49 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 3

راه بهشت

همگي به خانه‌ي علم‌الهدي رفتيم. يكي از بچه‌ها گفت: «مادر تبريك و تسليت عرض مي‌كنيم» صداي گريه‌ي آرام بچه‌ها كم‌كم در فضا پيچيد. تنها كسي كه نمي‌گريست مادرحسين بود. اما ما مي‌دانستيم كه در وراي چهره‌ي پر ابهت اين مادر، قلب مهرباني قرار دارد كه مي‌گريد. آن هم گريه‌اي مادرانه و از سر سوز و عشق.
گفتيم: «مادر خوشا به حالتان، حسين شما را به بهشت خواهد برد و شفاعتتان خواهد كرد» مادر لب به سخن گشود: «فرزندان من! هركس بايد راه خود را برود و من دوست دارم از راه خودم به بهشت بروم نه با شفاعت پسرم» پاسخي ماوراي آن‌چه عقل مي‌ديد و عشق مي‌پنداشت.
   

منبع: كتاب زنان جنگ  

راوي: عزت الله رادمنش 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  12:50 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 3

ربودن سرباز عراقي

صبح روز 22 ارديبهشت، به همراه سه فرزند چرخبال كبرا، به يك مأموريت شناسايي با رزم اعزام شديم.
در اين مأموريت، من و ستوانيار فيروزي، خلبان نجات بوديم. ساعت 8 صبح بود كه كار را شروع كرديم. پس از مدتي پرواز، بر روي جاده اهواز. خرمشهر به يك گروه مهندسي _ رزمي ارتش بعث برخورديم. با ديدن آن‌ها، چرخبال‌هاي كبرا امان ندادند و در چند حمله‌ي مداوم، كليه تجهيزات و وسايل‌شان را به آتش كشيدند. عراقي‌ها كه شديداً غافلگير شده بودند، فرار را بر قرار ترجيح داده و به صورت پراكنده خود را روي جاده رساندند تا از منطقه درگيري بگريزند. در اين وضعيت ما تصميم خود را گرفتيم و با حمايت چرخبال‌هاي كبرا روي جاده نشستيم و هفت نفر از عراقي‌ها را اسير كرده و دوباره به پرواز درآمديم.
هنگامي كه به ماهشهر رسيديم، بچه‌هاي گروه به استقبال‌مان آمدند و با ديدن اسيران عراقي، خوشحالي و نشاطشان دوچندان شد. ما را بوسيدند و براي اسرا، كه درمانده و خسته بودند، آب آوردند. حيرت در نگاه اسيران موج مي‌زد و شايد در اين فكر بودند كه چطور آن همه شجاعت و خشونت در ميدان رزم، به اين همه مهر و محبت تبديل مي‌شود.
و فرداي آن روز بود كه روزنامه‌ها در اخبار خود نوشتند: «خلبانان هوانيروز، سربازان عراقي را از درون سنگرهايشان ربودند.»
   

 

 

منبع: ماهنامه سبزسرخ  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  12:50 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 3

رحم

تك تيراندازمان را صدا زدم. با دست سنگري را نشانش دادم و گفتم: « اوناهاش اونجاس. »
اسلحه‌اش را برداشت. از دوربين اسلحه نگاه كرد. نشانه گرفت. نفسش را حبس كرد؛ انگشت اشاره را گذاشت روي ماشه، يك دفعه انگشتش را برداشت، اسلحه را پايين آورد. چند لحظه بعد دوباره نشانه گرفت و شليك كرد.
گفتم: « چرا دفعه‌ي اول نزدي؟!»
گفت: « داشت آب مي‌خورد ».
   

منبع: سالنامه ستاره ها  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  12:50 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 3

رزمنده ‌ي دروغگو!

يكي از ساختمان‌هاي دشمن حال خاصي داشت؛ وقتي آن‌جا را تصرف كرديم، فهميديم كه داراي زيرزمين مخفي است. با هر زحمتي بود، راه ورودي زيرزمين را پيدا كرديم.
آن‌جا مقر مخابرات مركزي عراقي‌ها بود. يك عراقي درشت هيكل هم با خيال راحت پشت ميز نشسته بود و با دستگاه‌هايش ور مي‌رفت. وقتي او را به اسارت درآورديم، يكي از بچه‌ها كه عربي مي‌دانست، از او خواست تا كار با دستگاه‌ها را به او ياد بدهد.
وقتي اسير را به عقب انتقال داديم، آن برادر رفت پشت دستگاه‌ها و شروع كرد به مخابره‌ي خبرهاي غير واقعي. هر جا كه نيروهاي ما بيشتر و سرحال‌تر بودند را به عنوان مكان‌هاي قابل تصرف به عراقي‌ها معرفي كرد. آن‌ها هم چند بار پاتك زدند و با دست خالي بازگشتند.
يك روز بعد، از آن طرف كاغذي مخابره شد كه پر بود از فحش و بد و بيراه براي آن برادر رزمنده‌ي دروغگو كه باعث آسيب و خسارت عراقي‌ها شده بود.
   

منبع: ماهنامه سبزسرخ   -  صفحه: 7

 

 

راوي: محمدرضا جعفري  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  12:51 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 3

رزمنده كت و شلواري

همين كه آمد داخل اتاق و ابلاغش را روي ميز گذاشت، دو نفري به هم نگاه كرديم. همه جور رزمنده‌اي ديده بوديم الّا اين شكلي‌اش را. كت و شلوار تر و تميز و شيكي پوشيده بود . عينك دودي هم به چشم داشت. قرار شد مدتي در آشپزخانه كار كند تا بعد.
هر روز صبح زود لباس آشپزخانه را مي‌پوشيد مشغول كار مي‌شد. سيب‌زميني و پياز پوست مي‌كند، برنج پاك مي‌كرد؛ غذا مي‌پخت و ظرف مي‌شست تا نصف شب. بعد از مدتي فرمانده فرستادش خط و شد مسئول قبضه‌هاي توپ و خمپاره‌ي سپاه.
ديگر او را نديدم. تا آن روز كه به بيمارستان رفتم. عكسش روي ديوار بود. با كت و شلوار مرتب و شيك؛ وقتي نوشته‌ي زير عكس را خواندم، انگار آب سردي روي سرم ريخت، دست و پايم يخ كرد؛ نوشته را چند بار خواندم:
« شهيد دكتر ناصر نيكنام جراح مغز و اعصاب »
   

منبع: مجله جاودانه ها   -  صفحه: 50

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  12:51 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 3

رگبارزن

در منطقه هم تن به آموزش ندادم و الكي گفتم دوره ديده‌ام تا سريع‌تر مرا به خط مقدم اعزام كنند. مي‌خواستند مرا بفرستند تداركات كه زير بار نرفتم.
گفتند: «پس شما تك تيرانداز باش. من كه معني تك تيرانداز را نمي‌دانستم، گفتم: نه. من نشانه‌گيريم خوب نيست. مي‌خواهم رگبار زن بشوم.
همه شروع كردند به خنديدن. معلوم شد خراب كرده‌ام، گفتند: «هردوتاش يكي است!»    

منبع: سررسيد سال 84 جبهه فرهنگي حزب الله  

 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  12:51 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 3

رمز پرواز

صداي بي‌سيم بلند شد. او را مي‌خواست. گفتيم: «خوابيده... ». فرمانده عصباني شد. از پشت بي‌سيم داد زد. گفت: «حالا چه وقت خوابيدنه. بيدارش كنيد. زود باشيد.» گفتيم: « حاجي حواست كجاست، داريم مي‌گيم خوابيــــده! » بالآخره حاجي يادش افتاد. خوابيدن رمز پرواز بود. آهسته گفت: «انالله و انا اليه راجعون»
   

منبع: كتاب روزگاري جنگي بود  

 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  12:52 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 3

رنگ آب

ساعت 5 صبح بود. اسكله الاميه صحنه‌اي بي‌نظير را در خويش مي‌ديد. هجوم بي‌امان هواپيماها هر جنبنده‌اي را از حركت بازمي‌داشت. در ميان آتش و خون، در ميان دريا عجيب احساس تشنگي مي‌كردم. هر لحظه موشك‌هاي زمين به زمين دشمن در اطرافم منفجر مي‌شد.
از رزمنده‌اي طلب آب كردم، اما او نيز تشنه بود. جنگ تن به تن بود، ناگهان سرباز عراقي نارنجكي را به سمت ما پرتاب كرد. بي‌آن‌كه تأمل كنم برخاستم نارنجك را برداشتم و به سمت آن سرباز پرتاب كردم. نارنجك روي سر سرباز بعثي منفجر شد. دوستانم چهره‌ي مرا نمي‌شناختند. صورتم كاملاً سياه بود. چشم‌هايم مثل قديم نمي‌توانست جايي را ببيند.
مرا سوار يك قايق كردند. نسيم خليج فارس را روي چشم‌هاي بسته‌ام احساس مي‌كردم. سعي داشتم رنگ آب را در ذهنم ترسيم كنم، اما حتي قادر نبودم رنگ‌ها را به خاطر بياورم. آب را نمي‌ديدم اما احساس تشنگي هنوز زنده بود. با خودم گفتم: «با انهدام اسكله الاميه ديگر خليج چندان تشنه نيست اما من هنوز تشنه‌ام».
   

منبع: كتاب آتش و عشق  

 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  12:52 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها