0

روزي جنگي بود 3

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 3
جمعه 8 بهمن 1389  12:49 PM

راننده‌ ي بي‌ نظير

پيش از عمليات والفجر مقدماتي، تو هواي سرد و گزنده‌ي يك روز زمستاني، با چند تا از بچه‌ها راهي منطقه شديم. ما با يك ميني‌بوس و يك تويوتا مي‌رفتيم. بعد از سه راهي سلفچگان سرماي هوا بيش‌تر شد. نزديك اراك تويوتا چپ كرد و بعد از آن كه چند معلق زد، روي چرخ‌هايش ايستاد. اولين نفري كه خودش را به تويوتا رساند، رادمرد بود. سيدهاشم موسوي هم از تويوتا بيرون آمده بود. آن دو ابراهيم اميرعباسي را كشاندند بيرون و رادمرد سر ابراهيم را پانسمان كرد. با توجه به آن كه ما در حال ماًموريت بوديم، قاعدتاً مي‌بايست تويوتا را به حال خود رها مي‌كرديم ولي رادمراد به بچه‌ها گفت: ابراهيم را سوار ميني‌بوس كنين و اراك برويد، من هم خود را مي‌رسانم.
يكي با تعجب پرسيد: مگر مي‌خواهي چه كار كني؟
با خونسردي گفت: مي‌خواهم تويوتا را بياورم.
خرده شيشه‌ي زيادي روي صندلي‌هاي تويوتا ريخته شده بود. سريع تميزشان كرديم و رادمرد نشست پشت فرمان و راه افتاد. اين در حالي بود كه شيشه‌ي جلوي تويوتا كاملاً شكسته و ريخته بود و سردي هوا تا مغز استخوان نفوذ مي‌كرد. ما هم سوار ميني‌بوس شده، راه افتاديم. رادمرد تا مسير نسبتاً زيادي پشت فرمان نشست. كم كم احساس كرديم بدن او كرخت شده است. چون هيچ تكاني نمي‌خورد و فقط دست‌هايش فرمان را مي‌چرخاند.
ولي گويي حس فداكاري و ايثارش فرو‌كش نمي‌كرد. بالاخره ميني‌بوس را جلوي تويوتا كشانديم و او را وادار كرديم نگه دارد. وقتي سراغش رفتيم، ديديم يخ‌زده و نمي‌تواند حرف بزند. در عين حال راضي نمي‌شد پايين بيايد. به زور متوسل شده، او را خارج كرديم. او حتي نتوانست روي پاهايش راه برود. با كمك دو تا از بچه‌ها او را داخل ميني‌بوس برديم و يك پتو رويش انداختيم. بعد از آن، هر پنج شش كيلومتر يكي از بچه‌ها پشت تويوتا نشست تا آن كه ماشين را به اراك رسانديم و بعد از تعمير تويوتا و بهتر شدن حال ابراهيم، به راهمان ادامه داديم.
گفتي اين كه برادر محمدباقر رادمرد در 11 فروردين 65 به شهادت رسيد. آخرين سمت وي مسئوليت واحد آموزش تيپ ويژه شهدا بود.    

منبع: مجله پاسدار اسلام   -  صفحه: 46

 

 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها