زمين رملي
زمين چزابه رملي بود. خمپاره كه به زمين ميخورد، گلوله پايين ميرفت و تركشها مثل چتر ميآمدند بالا.
به نيروها گفته بوديم موقع انفجار دراز بكشند و كسي سر پا نماند.
بعضيها تركش لباسشان را پاره كرده بود.
در همان زمين رملي يك گلوله درست خورد به يكي از بچهها. به خودش، نه اين طرف نه آن طرفش. چيزي ازش نماند.
از زبانه پوتينش فهميديم كي بود.
همه آن انسان 65 كيلويي را توي يك پلاستيك دو كيلويي جمع كرديم.
منبع: كتاب جاده فانوس؛روايت دشت آزادگان