پاسخ به: روزي جنگي بود 3
جمعه 8 بهمن 1389 12:55 PM
زيرهرم آفتاب
ساعت حدود سه بعد از ظهر بود. معمولاً با گردش خورشيد به طرف مغرب توپ خانههاي دشمن شليكشان بيشتر ميشد. چون نور خورشيد در پشتسر آنان قرار ميگرفت و ديدشان مناسب بود. منبع: ماهنامه وصال
مسير را اشتباهي آمده و پشت يكي از خطوط پدافندي سرگردان شده بوديم. دنبال كسي ميگشتيم تا نشاني مقر مورد نظرمان را از او بپرسيم. اكثر بچهها در سنگرها استراحت ميكردند. دلمان نميآمد مزاحمشان بشويم.
گويي در آفتاب داغ حتي پرندگان هم توان پريدن نداشتند. بالاخره در فاصلهاي دوردست جلوي يكي از سنگرها برادري را ديديم كه روي زمين نشسته بود. به طرفش حركت كرديم. نزديكش كه رسيديم، گويي اصلاً متوجه ما نشد. چند بار صدايش زديم، جواب نداد. ناچار من پياده شدم و به طرف او رفتم. از پشتسر دستي بر شانههايش زدم و گفتم: « برادر! » ولي جوابي نشنيدم.
دقت كه كردم، لبهايش تكان ميخورد. قدري تأمل كردم. صورتش را به طرف من برگرداند. در حالي كه عذرخواهي ميكرد، گفت: « ميبخشيد! داشتم نماز ميخواندم جوابتان را ندادم. »
گفتم: « اما اينجا زير اين آفتاب داغ و باران گلوله و خمپاره؟! »
گفت: « سقف سنگر كوتاه است؛ نميشود ايستاد نماز خواند. آفتاب هر قدر داغ باشد فكر نميكنم با آفتاب محشر قابل مقايسه باشد. »
گفتم : « ولي اينجا احتمال برخورد تركش و خمپاره زياد است. »
لبخندي زد و گفت: « ما هنوز آن قدر خالص نشدهايم كه سعادت شهيد شدن داشته باشيم. »