پاسخ به: روزي جنگي بود 3
جمعه 8 بهمن 1389 12:55 PM
زهرا و ليلا زهرا و ليلا آن شب در قبرستان ماندند. هوا سوز بدي داشت. پيكر 5 شهيد مقابلشان بود. با دميدن آفتاب آمبولانسي وارد قبرستان شد. ليلا گفت خدا را شكر حالا به كمك آنها شهدايمان را خاك ميكنيم. دو مرد به طرف آنها آمدند. زهرا پرسيد: «باز هم شهيد آوردهايد؟» و جوان بيآنكه پاسخ او را بگويد. سرش را پايين انداخت و سلام كرد. منبع: كتاب جاودانه ها
انگار نيرويي به او نهيب ميزد پيكر شهدا را ببيند. بياختيار به سمت آمبولانس رفت. سر يكي از كفنها را باز كرد. چهره خونآلود و كبود پدرش را ديد كه در كنار جنازهي ديگر خوابيده بود. گريه امانش نداد. با دستاني لرزان دومين كفن را باز كرد، سينه برادر جاي امني بود تا زهرا بغض فرو خورده روزهاي دربهدري را بشكند. حالا بايد پيكر 7 شهيد را به خاك ميسپردند، ديگر آن دو، كسي را در دنيا نداشتند، جز خدا.