شانه هاي فرمانده
تقريباً روزهاي آخر عمر با بركت شهيدحسين نادري بود. فرماندهي گردان 416 بيشتر اوقات را به راز و نياز و خلوت با خدا ميگذراند. بعضي وقتها تنهايي و بدون سر و صدا به شكار تانك ميرفت.
يك شب كه مانور داشتيم، در تاريكي متوجه شدم كه لب پرتگاهي سرش را انداخته پايين و بچهها بدون اطلاع پا روي شانهاش ميگذارند و بالا ميروند. حسابي خسته شده بود، اما در مانور كسي نميبايد حرف ميزد.
من با اشاره كه حالت خواهش و اصرار داشت او را فرستادم جلو و به جايش ايستادم. بعد همه كه رفتند مرا بالا كشيد.
منبع: سررسيد سال 84 جبهه فرهنگي حزب الله