پاسخ به: روزي جنگي بود 3
جمعه 8 بهمن 1389 1:04 PM
شجاعت يك رزمنده در عمليات نصر 4 بود كه آن فاجعه رخ داد. هرگاه ياد آن موقع برايم زنده ميشود، اشكهايم بيامان بر گونه ميدود. فاجعه از اين قرار بود: «سال 66... به عنوان پيك گردان و فرماندهي دسته خدمت ميكردم. منبع: ماهنامه سبزسرخ - صفحه: 6
در يكي از عملياتها ترابي با ما آمد تا مثل هميشه از ميهن خود دفاع كند؛ او دلي پاك و سري نترس داشت. از هيچكس هراسي به دل راه نميداد الا خداوند.
ما در بالاي تپه بوديم و عراقيها در پايين تپه چادر زده بودند و هريك از ما دو گروه قصد وارد شدن به حريم گروه ديگري را داشتيم. با انداختن سنگ از بالاي تپه به پايين به سمت عراقيها پيشروي كرديم. تا جايي كه ديگر سنگي نمانده بود. در فكر راهحلي براي پيشروي بودم كه صدايي توجهم را به خود جلب كرد: «حاجي من ميرم جلو، راه باز ميكنم و شما به دنبال من بياييد پايين.»
برگشتم. ديدم ترابي با چشماني به زلالي آب و لباني خندان چشم در چشم من است. تقريباً نيم ساعتي در حال بحث كردن با او بودم اما بالاخره مرا متقاعد كرد كه برود. يك آرپيجي برداشت و به سمت پايين راه افتاد كه يك ساعت ....دو ساعت .... سه ساعت .... خبري نبود، ديگر صدايي نميآمد، سكوت همهجا را فرا گرفته بود. نگران بودم. در دلم دلهرهاي عجيب موج ميزد، نگران بودم.
با چند نفر از بچهها به قصد پيدا كردن ترابي به پايين تپه رفتيم. هنوز چند متري از مقر دور نشده بوديم كه با پيكر عريان و بيجان ترابي در حالي كه به درخت آويزان شده بود مواجه شديم. تمام بدنم يخ كرد و اشكهايم پهناي صورتم را پوشاندند. به هر سختي كه بود او را از بالاي درخت پايين آورده و با زمزمهي: «لاالهالاالله» به بالاي تپه انتقال داديم.
روحش شاد و يادش گرامي باد.
راوي: يدالله زماني