پاسخ به: روزي جنگي بود 3
جمعه 8 بهمن 1389 1:01 PM
سه قرباني چادرم را سر كردم و راه افتادم. براي زيارت باقر آمده بود. عطشان و خاك آلود. به احترام او لب به آب نزدم. به دخترهايم و همهي كساني كه با من همراه شده بودند، گفتم: «اگر ميخواهيد با من بياييد خوب خودتان را بپوشانيد تا نامحرم شما را نبيند. اگر ميخواهيد باقر را ببينيد، بايد همانطور كه او ميخواست رفتار كنيد. » در تابوت را برداشتم، نيمي از سرش رفته بود. حنجرهاش را بوسيدم و صلوات فرستادم. دنبال دستهايش گشتم. دست راستش از بازو قطع شده بود. بازويش را بوسيدم و صلوات فرستادم. منبع: كتاب 60 خاكريز
سينهاش پارهپاره بود و هر دو پايش متلاشي. زير لب زمزمه كردم: اللهم صل علي محمد و آل محمد (ص). همهي اطرافيانم گريه ميكردند. دست به آسمان برداشتم و بلند گفتم: «سه تا پسر داشتم. دوتايش را در راه خدا دادم. يكي ديگر مانده، آن هم اگر خدا قبول كند تقديمش ميكنم».
راوي: فاطمه كنگرلومادرشهيدان شيرازي نيا