0

روزي جنگي بود 3

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 3
جمعه 8 بهمن 1389  1:01 PM

سه روايت از يك ريش

روايت اول
در اردوگاه كرخه مي‌خواستم سوار اتوبوس شوم كه يك نفر با صورت سه تيغه روي پاگرد اتوبوس ايستاده بود. گفتم: «برادر كجا مي‌رويد؟» گفت: «مي‌رويم صفا كوچه‌ي وفا، پلاك... اهلشي بيا بالا» با خودم گفتم عجب آدمي است. توي اتوبوس هم با دقت او را زير نظر داشتم. مطمئن بودم او را جايي ديده‌ام. بالآخره جلو آمد و گفت: «بابا من هستم حاج محسن دين‌شعاري» باور نكردم، چون حاج محسن ريش بلند و قرمز رنگي داشت تا روي سينه.
روايت دوم
عصر همان روز حاج محسن در حسينيه سراغ شادكام رفت و با دست به شانه او زد. محسن گفت: آقا من با شما شوخي ندارم. حاجي سه مرتبه اين كار را كرد. محسن عصباني شده بود، حاجي با لبخند گفت: «منم حاج محسن دين‌شعاري.» آن روز آرايشگر به اشتباه بخشي از ريش دين‌شعاري را زده و زماني هم كه براي جبران اشتباه سعي كرده، بقيه‌ي ريش را هم برباد داده بود.
روايت سوم
حاج محسن پايش زخمي بود. به همين علت نمي‌توانست درست بنشيند. روي مين خم مي‌شد. او براي اين‌كه به بچه‌هاي ديگر روحيه بدهد هنگام خنثي كردن دست را داخل شاخك‌هاي والمري مي‌برد و مي‌گفت: «گوگوري مگوري بيا بغل عمو» اين تكه كلام حاج محسن ورد زبان بچه‌ها بود. رضايي گفت: «حاج محسن 3 مين را خنثي كرد و هنگام خنثي كردن چهارمي وقتي دستش را برد لاي شاخك‌ها تا گفت گوگوري... مين توي صورتش منفجر شد و ريش و صورت را به يك‌باره با خود برد.
   

منبع: مجله ياد ماندگار  

 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها