0

روزي جنگي بود 3

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 3

شوخي فرمانده

غروب شبي كه قرار بود عمليات رمضان شروع شود، فرمانده بچه‌هاي گردان را پشت خاكريز جمع كرده و ملزومات انفرادي را توزيع نمود. براي يك گردان 22 نفره تقريباً 12 فانسقه وجود داشت.
برادراني كه فانسقه دريافت نكرده بودند به فرماندهي رفتند و درخواست فانسقه كردند. فرمانده بچه‌ها را جمع كرد و پس از سخنراني كوتاهي، خطاب به آن‌ها گفت: «ما از نظر مالي با مشكل مواجه شده‌ايم، به همين دليل فانسقه را هر دو نفر يكي استفاده كنيد.» ابتدا همه از تعجب دهانمان باز ماند اما با خنده‌ي فرمانده‌، صداي شليك خنده در فضا پراكنده شد.
   

 

راوي: سيدعلي اكبرموسوي  

منبع: ماهنامه سبزسرخ   -  صفحه: 6

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:09 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 3

شير بچه ي بسيجي

اواخر عمليات والفجر1، بسيجي نوجواني را ديدم كه زير آتش سنگين تفنگش را بغل كرده و به آن لب‌هاي قاچ قاچ شده‌اش زبان مي‌كشد. پرسيدم: «چته تشنه‌اي؟» ديدم نگاه عميقي به من انداخت ولي چيزي نگفت.
گفتم: «اگر زرنگ باشي مي‌توني از زير آتش عراقي‌ها سينه‌خيز بندازي توي كانال و برگردي عقب. اون‌جا آب هست، جگرت را خنك كن».
چشم‌هايش گرد شدند، با يك بغضي كه توي صدايش بود به من گفت: «مشدي! اگه مي‌بيني اين‌جا نشسته‌ام، واسه اينه كه رمقي به جونم نمونده. آره تشنمه خيلي! ولي به جون امام اگر به اندازه‌ي يه در قمقمه آب بود كه توي حلقم بريزم، اون وقت پا مي‌شدم و به اون بعثي‌هاي نامردي كه اون بالا دارن هلهله مي‌كنند نشون مي‌دادم به كي مي‌گن مرد!
از خودم شرمم اومد. توي آخرين پاتك اون شيربچه‌ي‌ بسيجي همون‌جا موند و با آن‌كه حتي رمق سرپا ايستادن را نداشت. نه فقط به عراقي‌ها كه به خود من و امثال من هم نشون داد كه چه‌قدر مرده.
   

منبع: سالنامه‌ي شيدايي لشگر27 محمدرسول الله (ص) سال1383  

راوي: مرتضي شادكام 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:09 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 3

شير كوهستان

آتش تيربارهاي دوشكا و به خصوص يك قبضه ضدهوايي چهارلول شيليكا كه عراق از آن مثل تيربار كار مي‌كشيد، از بالاي ارتفاع 1904 بر سر بچه‌ها مي‌باريد و زمين گيرشان كرده بود. دفعتاً رو كرد به بچه‌هايي كه روي زمين خوابيده بودند و با صداي رسا فرياد كشيد: «گردان مقداد، با «مهدي خندان»به پيش!»
. صدايش در همه‌جا پيچيد و در كوهستان «كاني مانگا» طنين انداخت. طوري بود كه تمام بچه‌هاي گردان مقداد شنيدند و همه پشت سرش شروع كردند به دويدن. ستون در شيب تند ارتفاع چند تپه را پشت سر گذاشت و در شياري نزديك تپه‌ي سوم چند دقيقه‌اي ماند تا بچه‌ها نفس تازه كنند.
پيشاپيش ستون ايستاده بود و داشت بالاي قله را نگاه مي‌كرد. صورتش را برگرداند و نگاهي كرد به بچه‌هايي كه زمين‌گير بودند و دوباره قله‌ي شوم 1904 را زير چشم گرفت. انگار دور قامتش را هاله‌اي از نور فرا گرفته بود. طاقت نياورد و گفت: «من مي‌روم اون چهارلول رو خاموش كنم!» جلوتر ميدان مين بود، با چند تخريبچي از دامنه بالا كشيد. داخل ميدان مين، زير نور منورها نشسته بودند يكي‌يكي مين‌ها را پيدا مي‌كردند، از زير خاك بيرون مي‌كشيدند و كناري مي‌گذاشتند. فرصتي براي خنثي كردن كردنشان نبود.
آقا مهدي معبري در ميدان مين باز كرد، تا رسيد به سيم‌هاي خاردار كلافي شكل، دو رديف سيم خاردار در پايين و يك رديف در بالاي آن‌ها بود. مدتي پشت سيم خاردار نشست به انتظار رسيدن سيم‌چين، اما از سيم‌چين خبري نشد. رگبار آتش شدت گرفته بود. معطل نكرد، با دست‌هايش شروع كرد به بازكردن كلاف‌هاي سيم خاردار.
تيرهاي توپ چهارلول شيليكا از كنار سيم‌هاي خاردار و از بالاي سر مهدي مي‌گذشت. بالآخره حلقه‌هاي بلند كلاف‌هاي سيم از هم باز شد و او با سر وارد كلاف‌ها شد و وسط آن‌ها نشست و با دست‌هاي چاك چاك و خون‌آلودش مشغول باز كردن رديف ديگر سيم‌هاي خاردار شد. با هر تكاني كه مي‌خورد، خارهاي بيشتري در تن نحيفش فرو مي‌رفت، اما با نگاه به سنگرهاي دشمن، مصمم‌تر از قبل كلاف‌ها را از هم جدا كرد.
تصميم گرفته بود به هر قيمتي شده معبر را باز كند و آتش جهنمي آن توپ چهارلول را، كه مانع پيشروي ستون شده بود خاموش كند. رديف آخر را هم باز كرد و خودش را به طرف ديگر كلاف‌ها كشاند. لباس‌هايش به خارها گير كرده و پاره پاره شده بودند. خون زيادي از دست‌ها و بدنش فواره مي‌زد. با زحمت روي دو پايش ايستاد. چهار لول عراقي كماكان مي‌نواخت. خط آتش دشمن درست روي ميدان مين و سيم‌هاي خاردار متمركز شد.
مهدي ناي ايستادن نداشت، تمام توانش را جمع كرد و به صداي بلند فرياد زد: «ان تنصروالله ينصركم!» در يك دم هاله‌اي از سرخي تيرها، سر تا به پاي قامت مهدي را فرا گرفت. دفعتاً تكاني خورد و در حالي كه دست‌هايش به دو طرف باز بود از پشت به روي سيم‌هاي خاردار افتاد.
   

منبع: سالنامه شيدايي  

 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:09 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 3

شيرخوار شهيد

دكتر گفت: « فوري ببريدش اتاق عمل اورژانسيه، طفلك بچه يك دستش شيشه شير بود، يك دستش پفك، تركش نصف صورتش را برده بود.
از اتاق عمل آمدم بيرون، مادرش گفت: « خواهر، عمل تمام شد؟» با اشاره‌اي گفتم: « نه».
گفت: « چه‌قدر طول كشيد. خدا رو شكر شيرش را داده بودم والا زير عمل ضعف مي‌كرد. دو زانو نشستم كنارش، شك كرد و گفت: « عمل ...تمام ...شد.... » گرفتمش توي بغلم و دو نفري زار زديم.
   

منبع: ويژه نامه ي راهيان نور(جغرافياي بي رنگي)  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:09 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 3

شيعه ‌ي سيد الشهدا است

تك تيراندازمان را صـــــدا زدم. با دست سنگــــري را نشانش دادم و گفتم: « اوناهاش اون‌جاست » اسلحه‌اش را برداشت. از دوربين اسلحه نگاه كرد و نشانه گرفت.
نفسش را حبس كرد. انگشت اشاره را گذاشت روي ماشه. يك دفعه انگشتش را برداشت و اسلحه را پايين آورد. چند لحظه بعد دوباره نشانه گرفت و شليك كرد. گفتــــم: «چرا دفعه‌ي اول نزدي؟» گفت: ‌«داشت آب مي‌خورد.»
   

 

 

منبع: نشريه ي تو فقط يك بار زندگي مي‌ كني  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:10 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها