پاسخ به: روزي جنگي بود 3
جمعه 8 بهمن 1389 1:09 PM
شير بچه ي بسيجي
اواخر عمليات والفجر1، بسيجي نوجواني را ديدم كه زير آتش سنگين تفنگش را بغل كرده و به آن لبهاي قاچ قاچ شدهاش زبان ميكشد. پرسيدم: «چته تشنهاي؟» ديدم نگاه عميقي به من انداخت ولي چيزي نگفت. منبع: سالنامهي شيدايي لشگر27 محمدرسول الله (ص) سال1383
گفتم: «اگر زرنگ باشي ميتوني از زير آتش عراقيها سينهخيز بندازي توي كانال و برگردي عقب. اونجا آب هست، جگرت را خنك كن».
چشمهايش گرد شدند، با يك بغضي كه توي صدايش بود به من گفت: «مشدي! اگه ميبيني اينجا نشستهام، واسه اينه كه رمقي به جونم نمونده. آره تشنمه خيلي! ولي به جون امام اگر به اندازهي يه در قمقمه آب بود كه توي حلقم بريزم، اون وقت پا ميشدم و به اون بعثيهاي نامردي كه اون بالا دارن هلهله ميكنند نشون ميدادم به كي ميگن مرد!
از خودم شرمم اومد. توي آخرين پاتك اون شيربچهي بسيجي همونجا موند و با آنكه حتي رمق سرپا ايستادن را نداشت. نه فقط به عراقيها كه به خود من و امثال من هم نشون داد كه چهقدر مرده.
راوي: مرتضي شادكام