0

روزي جنگي بود 3

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 3
جمعه 8 بهمن 1389  1:09 PM

شير كوهستان

آتش تيربارهاي دوشكا و به خصوص يك قبضه ضدهوايي چهارلول شيليكا كه عراق از آن مثل تيربار كار مي‌كشيد، از بالاي ارتفاع 1904 بر سر بچه‌ها مي‌باريد و زمين گيرشان كرده بود. دفعتاً رو كرد به بچه‌هايي كه روي زمين خوابيده بودند و با صداي رسا فرياد كشيد: «گردان مقداد، با «مهدي خندان»به پيش!»
. صدايش در همه‌جا پيچيد و در كوهستان «كاني مانگا» طنين انداخت. طوري بود كه تمام بچه‌هاي گردان مقداد شنيدند و همه پشت سرش شروع كردند به دويدن. ستون در شيب تند ارتفاع چند تپه را پشت سر گذاشت و در شياري نزديك تپه‌ي سوم چند دقيقه‌اي ماند تا بچه‌ها نفس تازه كنند.
پيشاپيش ستون ايستاده بود و داشت بالاي قله را نگاه مي‌كرد. صورتش را برگرداند و نگاهي كرد به بچه‌هايي كه زمين‌گير بودند و دوباره قله‌ي شوم 1904 را زير چشم گرفت. انگار دور قامتش را هاله‌اي از نور فرا گرفته بود. طاقت نياورد و گفت: «من مي‌روم اون چهارلول رو خاموش كنم!» جلوتر ميدان مين بود، با چند تخريبچي از دامنه بالا كشيد. داخل ميدان مين، زير نور منورها نشسته بودند يكي‌يكي مين‌ها را پيدا مي‌كردند، از زير خاك بيرون مي‌كشيدند و كناري مي‌گذاشتند. فرصتي براي خنثي كردن كردنشان نبود.
آقا مهدي معبري در ميدان مين باز كرد، تا رسيد به سيم‌هاي خاردار كلافي شكل، دو رديف سيم خاردار در پايين و يك رديف در بالاي آن‌ها بود. مدتي پشت سيم خاردار نشست به انتظار رسيدن سيم‌چين، اما از سيم‌چين خبري نشد. رگبار آتش شدت گرفته بود. معطل نكرد، با دست‌هايش شروع كرد به بازكردن كلاف‌هاي سيم خاردار.
تيرهاي توپ چهارلول شيليكا از كنار سيم‌هاي خاردار و از بالاي سر مهدي مي‌گذشت. بالآخره حلقه‌هاي بلند كلاف‌هاي سيم از هم باز شد و او با سر وارد كلاف‌ها شد و وسط آن‌ها نشست و با دست‌هاي چاك چاك و خون‌آلودش مشغول باز كردن رديف ديگر سيم‌هاي خاردار شد. با هر تكاني كه مي‌خورد، خارهاي بيشتري در تن نحيفش فرو مي‌رفت، اما با نگاه به سنگرهاي دشمن، مصمم‌تر از قبل كلاف‌ها را از هم جدا كرد.
تصميم گرفته بود به هر قيمتي شده معبر را باز كند و آتش جهنمي آن توپ چهارلول را، كه مانع پيشروي ستون شده بود خاموش كند. رديف آخر را هم باز كرد و خودش را به طرف ديگر كلاف‌ها كشاند. لباس‌هايش به خارها گير كرده و پاره پاره شده بودند. خون زيادي از دست‌ها و بدنش فواره مي‌زد. با زحمت روي دو پايش ايستاد. چهار لول عراقي كماكان مي‌نواخت. خط آتش دشمن درست روي ميدان مين و سيم‌هاي خاردار متمركز شد.
مهدي ناي ايستادن نداشت، تمام توانش را جمع كرد و به صداي بلند فرياد زد: «ان تنصروالله ينصركم!» در يك دم هاله‌اي از سرخي تيرها، سر تا به پاي قامت مهدي را فرا گرفت. دفعتاً تكاني خورد و در حالي كه دست‌هايش به دو طرف باز بود از پشت به روي سيم‌هاي خاردار افتاد.
   

منبع: سالنامه شيدايي  

 

 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها