پاسخ به: روزي جنگي بود 3
جمعه 8 بهمن 1389 1:02 PM
سواري از نور
وقتي شنيد، نيروها بايد عقبنشيني كنند، همه را فرستاد، اما خودش ايستاد. اگر خط را رها ميكرد، دشمن سريعتر به رزمندگان اسلام ميرسيد. در همان دقايق تركشي به شقيقهاش خورد و بينايياش را از دست داد. بيآنكه بتواند جايي را ببيند به راه افتاد. يكباره ميني در زير پايش منفجر شد و يكي از پاهاي او قطع گشت. همانجا بر خاك افتاد. خونريزي زياد او را تشنهتر كرد. منبع: كتاب ترنم باران وپرنده
بياختيار فرياد زدم يا امام زمان (عج). هوا گرم گرم بود. كسي در كنارش نشست. دستي بر چشمان او كشيد. بطري آب را به او داد و گفت: «سلام برادر» صدا با تمام صداهايي كه شنيده بود فرق داشت. دستش را گرفت و گفت: بلند شو. درحاليكه به او تكيه داده بود، به راه افتاد. كمي كه از آن منطقه دور شد گفت: «اينجا بنشين چند لحظه صبر كن.»
لحظاتي گذشت. عبدالحميد (شهيد عبدالحميد حسيني) نگران و وحشتزده با ناله گفت: «آقا كجا رفتي؟ بزرگوارا! آقا كجا رفتي؟» در همين لحظه صدايش را بچههاي گردان شنيدند او را سوار آمبولانس كردند و از نظرها دور شد. (آمبولانس رفت ولي من در فراسوي افق آن سواري را ميجستم كه با دستان نورانياش عطش جانم را به جامي زلال از زلال عشق فرو نشاند، اما هنوز در خلسهاي سبز، آمدنش را به انتظار نشستهام).