0

روزي جنگي بود 3

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 3
جمعه 8 بهمن 1389  1:02 PM

سواري از نور

وقتي شنيد، نيروها بايد عقب‌نشيني كنند، همه را فرستاد، اما خودش ايستاد. اگر خط را رها مي‌كرد، دشمن سريع‌تر به رزمندگان اسلام مي‌رسيد. در همان دقايق تركشي به شقيقه‌اش خورد و بينايي‌اش را از دست داد. بي‌آن‌كه بتواند جايي را ببيند به راه افتاد. يك‌باره ميني در زير پايش منفجر شد و يكي از پاهاي او قطع گشت. همان‌جا بر خاك افتاد. خون‌ريزي زياد او را تشنه‌تر كرد.
بي‌اختيار فرياد زدم يا امام زمان (عج). هوا گرم گرم بود. كسي در كنارش نشست. دستي بر چشمان او كشيد. بطري آب را به او داد و گفت: «سلام برادر» صدا با تمام صداهايي كه شنيده بود فرق داشت. دستش را گرفت و گفت: بلند شو. درحالي‌كه به او تكيه داده بود، به راه افتاد. كمي كه از آن منطقه دور شد گفت: «اين‌جا بنشين چند لحظه صبر كن.»
لحظاتي گذشت. عبدالحميد (شهيد عبدالحميد حسيني) نگران و وحشت‌زده با ناله گفت: «آقا كجا رفتي؟ بزرگوارا! آقا كجا رفتي؟» در همين لحظه صدايش را بچه‌هاي گردان شنيدند او را سوار آمبولانس كردند و از نظرها دور شد. (آمبولانس رفت ولي من در فراسوي افق آن سواري را مي‌جستم كه با دستان نوراني‌اش عطش جانم را به جامي زلال از زلال عشق فرو نشاند، اما هنوز در خلسه‌اي سبز، آمدنش را به انتظار نشسته‌ام).
   

منبع: كتاب ترنم باران وپرنده  

 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها