پاسخ به: روزي جنگي بود 3
جمعه 8 بهمن 1389 12:56 PM
زينب گونه شانزده، هفده سالش بود. يك دقيقه آرام نميگرفت. يك پايش مسجد بود، يك پايش گلزار شهدا. يك ساعت ميرفت خط امدادگري، يك ساعت ميرفت توي خانهها دنبال مجروح و شهيد ميگشت. منبع: نشريه ي تو فقط يك بار زندگي مي كني
از صبح نديده بودمش. نزديك ظهر آمد مسجد. گفتم: «كجا بودي دختر؟» گفت: «داشتم برادرم را دفن ميكردم» پدرش هم چند روز پيش شهيد شده بود. امشب بعد از 22 سال ديدمش، توي تلويزيون خاطره تعريف ميكرد. با بغض و گريه نتوانستم تحمل كنم. هيچوقت گريهاش را نديده بودم.