پاسخ به: روزي جنگي بود 3
جمعه 8 بهمن 1389 12:53 PM
زجه ي حسيني
محمدرضا، سيد مهدي را در حالي كه از شدت درد به خود ميپيچيد و در خون خودش غلط ميزد، ديد. هراسان به طرفش رفت؛ دو زانو كنارش نشست و پرسيد: «سيد چه اتفاقي افتاده؟! چرا به اين حال و روز افتادي؟!» منبع: ماهنامه سبزسرخ - صفحه: 7
سيد در حاليكه به سختي ميتوانست صحبت كند در جواب پاسخ داد: «من را رها كن و به پيشروي خود ادامه بده.» محمدرضا ميخواست برود، اما دلش راضي نميشد كه او را با اين اوضاع و احوالي كه داشت رها كند.
از جايش بلند شد و در جستوجوي پناهگاهي چند متري آن طرفتر رفت در حاليكه پاهايش توان راه رفتن و چشمانش از سيل اشك در آن غوطهور بود توان ديدن نداشت.
در حال و هواي خود بود كه صدايي توجهش را جلب كرد: «محمدرضا به دنبال چه ميگردي؟!» در حالي كه اشكهايش را پاك ميكرد به طرف صدا برگشت، صدا صداي عليرضا و حسين بود كه خبر عقبنشيني را آورده بودند. محمدرضا جريان سيد را براي آنان تعريف كرد. هر سه به طرف سيد دويدند، سيد را در حاليكه رنگ به چهره نداشت و نيمهجان بر روي زمين افتاده بود يافتند.
هر سه يا علي گفتند و او را از جا بلند كردند، ناگهان گلولهاي از پشت به سر عليرضا اصابت كرد و او نقش بر زمين شد. حسين سر عليرضا و محمدرضا سر سيد را در آغوش گرفتند و هريك براي از دست دادن عزيزي گريه سر دادند و در آن صحراي كربلا حسينوار در ماتم عزيزانشان نشستند و زينبوار صبر پيشه كردند.
يادشان گرامي و روحشان شاد