0

روزي جنگي بود 3

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 3
جمعه 8 بهمن 1389  12:42 PM

دستان شفابخش

روزهاي آخر زندگيم، در دل به خدا گفتم: «خدايا از تو در اين دقيقه‌هاي پايان عمرم مي‌خواهم كه چشم مرا به زيارت آقا امام زمان (عج) (حضرت مهدي (عج)) منورگرداني. خدايا به اين تنها آرزويم در حالي‌كه دستم از همه‌جا كوتاه است جامه‌ي عمل بپوشان،‌ مرا نااميد نميران.
لحظاتي گذشت، در عالم رؤيا خود را بر بالاي كوهي ديدم. مردي با قدي كشيده محاسن نسبتا كوتاه،‌ عمامه‌اي سبز بر سر و شال سبز بر كمر در مقابلم بود. از من خواست برخيزم، اما من گفتم: «نمي‌توانم. دوباره فرمود: «پسرجان، من به تو مي‌گويم بلند شو» با ناراحتي پاسخ دادم: «آقا نمي‌توانم مگر زور است. اصلاً شما خودتان اين بي‌سيم را برداريد و برويد! من زخمي هستم نمي‌توانم بلند شوم.
با مهرباني فرمود: «پسرم اين حرف چيست، بلند شو باباجان چيزي نيست بلند شو. با اصرار سعي كردم ايشان را متوجه كنم كه مجروح هستم و تركشي بزرگ در كمر دارم. او در حالي‌كه سعي مي‌كرد مرا دلداري دهد گفت: «پسرجان، بگذار ببينم، كجايت زخمي است، مطمئن هستي كه دوستانت گولت نزده‌اند، شايد سر به سرت گذاشته‌اند. سپس دستش را به محل تركش و كمرم كشيد و مرا از جايم بلند كرد.
وقتي ايستادم دستش را بر روي سر و پيشاني‌ام گذاشت و من را بوسيد، آن‌گاه فرمود: «پسرجان خيالت راحت باشد هوا روشن است، خودت نگاه كن چيزي نيست».
نگاه كردم، اثري از تركش و جراحات و لباس خوني نديدم، خواستم چيزي بگويم اما ديگر آن آقا آن‌جا نبود.
دستانم مي‌لرزيد، مولايم به ديدنم آمده بود و من غافل از اين نعمت الهي گستاخانه با او برخورد كرده بودم.
   

منبع: كتاب پيام جاودان  

 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها