0

روزي جنگي بود 3

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 3
جمعه 8 بهمن 1389  12:41 PM

در ميان آتش

عمليات كربلاي 5 و باران آتش بود. قرار گذاشتيم يكي دو ساعت بخوابيم و بعد آماده عمليات شويم. هنوز ساعتي نگذشته بود كه گلوله‌اي كنار سنگرمان زمين خورد. وقتي به خودم آمدم، ديدم حاج محمود افتاده جلوي سنگر و من هم افتاده‌ام رويش و آتش از هر گوشه زبانه مي‌كشيد.
تركش، صورت حاج محمود اخلاقي را به سختي مجروح ساخت. مي‌دانستم گوشه‌ي ديگر سنگر پر از مهمات و نارنجك و فشنگ است. پتوها را برداشتم و انداختم روي شعله‌ها. يك چشمم به پيكر بچه‌هايي بود كه در آتش مي‌سوختند و يك نگاهم به حاج محمود بود كه داشت دست و پا مي‌زد و به سختي نفس مي‌كشيد. خودم را از سوراخي كه گلوله ايجاد كرده بود بيرون كشيدم. با بچه‌ها حاجي را در آمبولانس گذاشتيم .
اما انفجاري ديگر باعث شد هر چهار چرخ آمبولانس پنچر شود. چهار پنج كيلومتر فقط روي رينگ رفتيم تا بالاخره حاجي را با هلي‌كوپتر به بيمارستان انتقال دادند.
   

منبع: كتاب شعله در عشق  

 

 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها