پاسخ به: روزي جنگي بود 3
جمعه 8 بهمن 1389 12:41 PM
در ميان شعله هاي آتش
عمليات فرماندهي كل قوا بود. يكي از نيروهاي دستهي دوم مجروح شد و به زمين افتاد. فرياد ميكشيد: «كمكم كنيد دارم آتش ميگيرم.» هر لحظه خمپارهاي در كنارم منفجر ميشد. رزمنده به داخل گودالي كه گلولههاي توپ و خمپاره به وجود آورده بودند افتاد. منبع: كتاب همچون پرنده اي در پرواز
راننده جيپ به او گفت: «ماشاالله تو رو با اين وزن سنگينت كي ميتونه برداره؟» كاميوني پر از مهمات به سمت ما آمد. راننده جيپ علامت داد، اما راننده كاميون بيمحابا به سمت ما آمد. راننده جيپ فرياد زد: «بچهها بريد تو سنگر، الآن عراقيا كاميون را ميزنند. هممون تو آتش ميسوزيم». هنوز وارد سنگر نشده بود كه يكباره آنجا به جهنم تبديل شد.
از چشمان رانندهي جيپ خون ميچكيد. گيج بود. گرد و خاك كه فرو نشست بيآنكه بداند چه ميكند، به سمت خاكريز دشمن دويد. بچهها دستش را گرفتند اما به هر طرف كه نگاه ميكردي ديدن پيكر پاره پارهاي آتش بر جانت ميزد. رانندهي جيپ طاقت نياورد و همانجا بيهوش بر زمين افتاد.