پاسخ به: روزي جنگي بود 3
جمعه 8 بهمن 1389 12:42 PM
درانتظاراتاق عمل مرا داخل يك دستشويي كه روي سنگهاي آن تخته گذشته بودند خواباندند. هر پزشكي بالاي سرم ميآمد ميگفت: اين دارد شهيد ميشود زود به اتاق عمل منتقلش كنيد ولي ميرفت و خبري نميشد زيرا به حدي مجروحين زياد بودند كه نوبت به من نميرسيد. ساعت 2 بعدازظهر مجروح شدم اما ساعت 1 بعد از نيمه شب به اتاق عمل منتقل شدم. داشتند دستهايم را به دو طرف تخت ميبستند و داروي بيهوشي را آماده ميكردند كه يك دفعه در اتاق عمل باز شد و گفتند اين مجروح اورژانسيتر است، نگاه كردم ديدم مجروح يك قسمت از سرش رفته و مغزش پيداست. منبع: مجله شميم عشق - صفحه: 20
اما هنوز زنده بود. پرستارها مرا بلند كردند و تقريباً از فاصله نيم متري مرا به زمين انداختند. ديگر نميتوانستم حتي آخ بگويم و بيهوش شدم.