0

روزي جنگي بود 3

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 3
جمعه 8 بهمن 1389  12:42 PM

درانتظاراتاق عمل

مرا داخل يك دست‌شويي كه روي سنگ‌هاي آن تخته گذشته بودند خواباندند. هر پزشكي بالاي سرم مي‌آمد مي‌گفت: اين دارد شهيد مي‌شود زود به اتاق عمل منتقلش كنيد ولي مي‌رفت و خبري نمي‌شد زيرا به حدي مجروحين زياد بودند كه نوبت به من نمي‌رسيد. ساعت 2 بعدازظهر مجروح شدم اما ساعت 1 بعد از نيمه شب به اتاق عمل منتقل شدم. داشتند دست‌هايم را به دو طرف تخت مي‌بستند و داروي بيهوشي را آماده مي‌كردند كه يك دفعه در اتاق عمل باز شد و گفتند اين مجروح اورژانسي‌تر است، نگاه كردم ديدم مجروح يك قسمت از سرش رفته و مغزش پيداست.
اما هنوز زنده بود. پرستارها مرا بلند كردند و تقريباً از فاصله نيم متري مرا به زمين انداختند. ديگر نمي‌توانستم حتي آخ بگويم و بيهوش شدم.    

منبع: مجله شميم عشق   -  صفحه: 20

 

 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها