0

روزي جنگي بود 3

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به: روزي جنگي بود 3
جمعه 8 بهمن 1389  12:43 PM

دستان حنابسته

آسمان روستا را گرد و غبار فرا گرفته است. ترس برم مي‌دارد، بدن محمد تكلو را قرار است تشييع كنيم. تابوت را از روي زمين برمي‌داريم. پدر محمد جلومان است.
اشك توي چشمم حلقه زده. زن محمد شناسايي‌اش كرد، مي‌گفت: «از حناي دستش شناختم.» قبل از اينكه خبر محمد را بدهم خودش خواب ديده بود كه محمد شهيد شده و ما آورديمش روستا».
قبل از عمليات بود كه برايمان سخنراني كرد. آخرش هم گفت من با شما مي‌آيم اما با شما برنمي‌گردم؛ انگشترش را هم داد به علي كه بدهد به خانواده‌اش. اما علي هم توي عمليات اسير شد. انگشترش هم ماند توي دستش.
پدر محمد نگذاشته مادر محمد بيايد بالاي سرش، آخر محمد سر ندارد، آسمان روستا را گرد و غبار گرفته، ترس برم مي‌دارد، مادر محمد صبرش تمام شود و پدر محمد نتواند جلويش را بگيرد و بيايد بدن بي‌سر پسرش را نگاه كند و آنگاه كمر مادر بشكند و قامتش خم شود و....
   

منبع: مجله جاودانه ها   -  صفحه: 13

 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها