پاسخ به: روزي جنگي بود 3
جمعه 8 بهمن 1389 12:43 PM
دستان حنابسته
آسمان روستا را گرد و غبار فرا گرفته است. ترس برم ميدارد، بدن محمد تكلو را قرار است تشييع كنيم. تابوت را از روي زمين برميداريم. پدر محمد جلومان است. منبع: مجله جاودانه ها - صفحه: 13
اشك توي چشمم حلقه زده. زن محمد شناسايياش كرد، ميگفت: «از حناي دستش شناختم.» قبل از اينكه خبر محمد را بدهم خودش خواب ديده بود كه محمد شهيد شده و ما آورديمش روستا».
قبل از عمليات بود كه برايمان سخنراني كرد. آخرش هم گفت من با شما ميآيم اما با شما برنميگردم؛ انگشترش را هم داد به علي كه بدهد به خانوادهاش. اما علي هم توي عمليات اسير شد. انگشترش هم ماند توي دستش.
پدر محمد نگذاشته مادر محمد بيايد بالاي سرش، آخر محمد سر ندارد، آسمان روستا را گرد و غبار گرفته، ترس برم ميدارد، مادر محمد صبرش تمام شود و پدر محمد نتواند جلويش را بگيرد و بيايد بدن بيسر پسرش را نگاه كند و آنگاه كمر مادر بشكند و قامتش خم شود و....