0

روزي جنگي بود 5

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود 5

معماي بازو

توي گرماي 50 _ 40 درجه‌اي تابستان جنوب، آستين بلند مي‌پوشيد. موقع خواب هم حتي حمام كه مي‌رفت لباس آستين بلندش را درنمي‌آورد. شب‌ها كه براي نماز شب بلند مي‌شد توي دعا مي‌گفت: «خدايا قديما رو بي‌خيال شو، خدايا اگه طلبيدي مارو، بي‌دست بپذير.»
و اين قصه براي خودش معمايي شده بود.
تيز قناسه كه پيشاني‌اش را بوسيد، آستينش را بالا زدم روي ساعد و بازويش خالكوبي شده بود.
   

 

منبع: كتاب روزگاري جنگي بود   -  صفحه: 11

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:47 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود 5


معني غربت

آن روز سراغ محمد آمدند. سر تا پايش را زير ضربه‌هاي كابل قرار دادند. بعد پيراهنش را درآوردند و او را روي خرده شيشه‌ها غلتاندند. از همه‌ي بدن محمد رضايي خون مي‌ريخت. تا ظهر طول كشيد، وسط محوطه جلوي چشم همه، قانع نشدند.
او را زير آب يخ حمام بردند. صداي ضربه‌هاي كابل را مي‌شنيدم، ناله‌هاي جانسوزش بعثي‌ها را وحشي‌تر مي‌كرد. يكي دو ساعت بعد بيرون آمدند. جسم بي‌رمق محمد را در ميان پتويي تحويل ما دادند. سر تا پايش خون‌آلود بود، برس سيمي به بدنش كشيده بودند، بالاي سرش رفتم. آخرين نفس‌هايش را كشيد.
آن روز بچه‌هاي اردوگاه 11 تكريت معني غربت را بيشتر فهميدند. جسد دوستي افتاده بود كه نمي‌نشد غسل داد نه تركش خورده بود و نه تير.
   

منبع: كتاب شهداي غريب  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:47 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود 5

مقاومت با سنگ

عمليات بود. قرار بود گردان پشتيباني هم بيايد، اما آن‌ها بين راه گير كردند و ما تنها با 2 نارنجك و 15 عدد فشنگ كه دست يكي از برادران بود تنها مانديم.
درگيري بالا گرفت. قرار شد اگر عراقي‌ها آمدند آن برادر تك تير شليك كند. بعد از چند دقيقه فشنگ‌ها تمام شد و ما به گروهي عراقي برخورديم. نارنجك اول عمل نكرد. نارنجك دوم را انداختيم، باز هم عمل نكرد. ديگر اصلاً مهمات نداشتيم، مجبور شديم سنگ و كلوخ برداشتيم.
عراقي‌ها اول از ترس انفجار نارنجك عقب مي‌رفتند ولي وقتي فهميدند آن‌چه ما پرتاب مي‌كنيم سنگ است، پيشروي كردند كه يكي از بچه‌ها يك نارنجك از كمر جنازه‌اي عراقي باز كرد و به سمت دشمن پرتاب كرد. عراقي‌ها به خيال سنگ‌اندازي عقب نرفتند و با انفجار نارنجك هلاك شدند و ما توانستيم تا رسيدن گردان پشتيباني مقاومت كنيم.
   

 

منبع: كتاب خلاقيت ها   -  صفحه: 157

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:47 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود 5

مكافات آموزش

سال دوم دانش‌سراي مقدماتي بودم كه براي جبهه اسم نوشتم. سيزدهم آبان ماه سال 65 از طريق سپاه ما را براي آموزش نظامي به پادگان بردند. نمي‌خواستم خانواده بفهمند، چون مي‌دانستم موافق نيستند. براي همين در تمام مدتي كه دوره مي‌ديدم، آخر هر هفته طبق معمول دانش‌سرا مي‌آمدم خانه.
البته نه به اين سادگي، چون مرخصي كه نمي‌دادند و مجبور بودم از سيم خاردار يا هركجا كه مي‌شد فرار كنم. بعد چون لباس فرم تنم بود بايد به لباس شخصي تبديلش مي‌كردم. وقتي هم به پادگان برمي‌گشتم به خاطر غيبتم تنبيه شده، بايد پوتينم را درمي‌آوردم و پاي برهنه روي برف و يخ راه مي‌رفتم.
   

منبع: سررسيد سال 84 جبهه فرهنگي حزب الله  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:47 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود 5

ملاقات بودار

ديد و باز ديد بين بچه‌هاي رزمنده صفاي خاصي داشت. آقا موسي با اين‌كه 15 سال از من بزرگ‌تر بود، اما خيلي با هم صميمي بوديم. موسي به شوق ديدن بچه‌ها از آبادان پياده به شط علي آمده بود. يك ماه در راه بود تا به ما رسيد.
آن روز من در سنگر نشسته بودم و مشغول مطالعه. ناگهان متوجه شدم كسي فرياد مي‌زند و طلب آب مي‌كند. از جا پريدم و ديدم موسي در حالي كه دو دستش به صورتش است مي‌دويد و آب مي‌خواست. سريع آفتابه‌اي را كه كنار سنگر بود برداشتم، تا دست‌هايش را كنار برد به صورتش ريختم. ناگهان عصباني شد و فرياد زد: «اين كه نفت است. در اين سنگر آب پيدا نمي‌شود؟!»
تازه متوجه شدم كه موسي براي اين‌كه بخواهد روبوسي كند، خواسته قبل از آن بچه‌ها را غافل‌گير كند، اما من هم آفتابه‌ي كنار سنگر را كه براي فتيله‌‌ي چراغم از نفت پر كرده بودم به صورتش ريختم.
خلاصه بعد از كلي خنديدن صورتش را شستم و وقتي كه مي‌خواست برود با نشان دادن آفتابه دوباره به يكديگر لبخند زديم و خداحافظي كرديم. آقا موسي صورتش بوي نفت نمي‌داد، اما بوي بد نفت از لباس‌هايش به مشام مي‌رسيد.
   

منبع: ماهنامه سبزسرخ  

 

 

راوي: عزيز‌الله محمدپور  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:48 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود 5

ملاقات خدا

شب عمليات هويزه، حسين علم‌الهدي درخواست آب نمود كه بتواند غسل شهادت كند اما به اندازه‌ي كافي آب نداشتيم. گفت: به اندازه‌ي شستن سرم آب داشته باشيد، كافي است. گفتم: فردا عمليات است و در گرد و غبار فردا، دوباره سرت كثيف مي‌شود. گفت: به هر حال مي‌خواهم سرم را بشويم. گفتم: مگر مي‌خواهي به تهران بروي؟ گفت: نه فردا مي‌خواهم به ملاقات خدا بروم.    

منبع: سالنامه آسماني ها 1386  

 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:48 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود 5

ملاقات فرزند

در بخش اعصاب بيمارستان قائم مشهد بستري بودم. برادر مجروحي به نام كاظم رضايي به علت مجروحيت در عمليات خيبر كنارم بود كه فقط مي‌توانست گردنش را حركت دهد. بعد از 12 روز خانواده‌اش به ديدنش آمدند. ساعت ملاقات كه تمام شد، زد زير گريه.
با اصرار از او خواستم علت را بگويد. در ميان هق‌هق گريه گفت: « همسرم تنها دخترم فاطمه را آورده بود. من او را خيلي دوست دارم. هميشه او را بغل مي‌كردم و مي‌بوسيدم، اما امروز كه بچه‌ام را كنارم روي تخت گذاشتند، هرچه تلاش كردم تا او را در آغوش بگيرم و ببوسم، دست‌هايم حركت نكرد و آخر نتوانستم بعد از مدت‌ها جدايي از فرزندم او را در آغوش بگيرم و ببوسم.»
اين سخت‌ترين لحظه بود كه با يادآوري آن قلبم آتش مي‌گيرد.
   

 

منبع: ماهنامه سبزسرخ   -  صفحه: 6

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:48 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود 5

مناجات لري

شيب نيسان، دره‌ي كوچكي بود كه من اسمش را گذاشته بودم «دره‌ي مرگ». درست روبه‌روي دره از اين برجك‌هاي تك تيراندازي عراقي‌ها بود، كه يا توي پيشاني مي‌زدند يا پشت سر در شقيقه.
قربان سوگند فرمانده‌ي گردان آن روز ظرف كمتر از دو ساعت براي بچه‌ها سنگر درست كرد. موقع درست كردن سنگر، بي اعتنا به باران آتش دشمن داشت با زبان لري با خدا مناجات مي‌كرد و مي‌گفت: «خدايا من از عمليات فتح‌المبين تا الآن در جبهه هستم. خيلي‌ها را ديدم ده روز آمدند و شهيد شدند. خداجون تو هم مثل اين‌كه از لرها خوشت نمي‌آيد. لرها بو مي‌دهند مگر....؟»
گريه كرد و گفت: «شب بعد من و قربان و سرخه كنار همان سنگر نشستيم. چند تا خمپاره خورد كنار ما كه هيچ ‌كدام جز يكي عمل نكرد. آن گلوله هم درست كنار قربان منفجر شد. تعجب كردم خدا چه‌قدر از اين مناجات لري اين بنده‌ي خدا خوشش آمده كه او را برد.
مردي از عمليات فتح‌المبين تا عمليات والفجر مقدماتي مدام در خط مقدم بود و حتي يك تركش كوچك هم به او اصابت نكرد و بعد با يك مناجات لري دم خدا را ديد و رفت سر سفره‌ي حضرت سيدالشهدا (ع).
   

منبع: سالنامه شيدايي  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:49 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود 5

منافقين

اغلب كساني كه در گروه منافقين در سنندج دستگير شدند، نوجوان 14، 15 ساله بودند. پسرها و دخترها با هم. بروجردي با همه‌ي آن‌ها تك تك و با مهرباني صحبت كرد. يكي از اين دخترها خيلي تندخو بود و به همه‌ي ما بد و بيراه مي‌گفت. براي او زندگي بدون تشكيلات و بدون حضور پسرها معنا نداشت.
بچه‌ها به پدرش اطلاع دادند. وقتي آمدگفت: «خدا را شكر مي‌كنم شما دختر من را گرفتيد. اين ضد انقلاب‌ها آبروي خانواده‌ي من را برده‌اند... اين‌ها همه‌ي دخترهاي ما را به فساد كشيده‌اند و من ننگ دارم كه اين دختر به خانواده‌ام برگردد».
   

 

منبع: سالنامه‌ي شيدايي لشگر27 محمدرسول الله (ص) سال1383  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:49 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود 5

مهدي صبوري

فرمانده بود و نگران! 24 ساعت تمام توي كوه‌هاي الله‌اكبر، كوه‌پيمايي كرده بودند، آب آشاميدني‌شان تمام شده بود. شنيده بود در اين منطقه هر جا را حفر كنند، به آب مي‌رسند. اما نمي‌رسيدند. هر جا را حفر مي كردند، آب پيدا نمي‌شد. همه از تشنگي بي‌تاب شده بودند.
فرمانده بود و نگران. حاضر بود هزار تير و تركش را به تنش بخرد، اما مويي از سر نيروهايش كم نشود. رفت پشت يك تپه دعا كرد: « امام زمان دوستانت تشنه‌اند به دادم برس » و ...
بچه‌ها كه آمدند به طرفش، شرمنده بود. يكي گفت: « آن‌جا نمناك است »‌ بيل را گرفت و زمين را كند، ناگهان آب پيدا شد ..
مهدي صبوري در عمليات چزابه به شهادت رسيد؛ همان عملياتي كه شهيد چراغچي درباره‌اش مي‌گويد: « حماسه‌ي چزابه به دست او آماده شده بود؛ اگر نبود‌ ناله‌هاي نيمه شب او و همرزمانش، اگر نبود تلاش شبانه‌روزي او، پيروزي به دست نمي‌آمد».
   

منبع: سالنامه ستاره ها  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:49 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود 5

مهر روي سينه

يك ملحفه سفيد و تر و تميز كشيده بودند رويش. تازه به هوش آمده بود. گفتم: «ملحفه را از روت كنار نزن. كمي صبر كن.» فكر كرد دست و پايش قطع شده، خيره نگاهم كرد.
گفتم: «نترس،‌ چيزي نيست فقط روي سينه‌ات كلي مهر زده‌اند. با ماژيك نوشته‌اند شهيد فلاني و شماره و از اين چيزها».
چشم‌هايش را بست، در حسرت شهادت قطره‌قطره اشك روي صورتش سر مي‌خورد و مي‌افتاد روي بالش.
   

منبع: نشريه ي تو فقط يك بار زندگي مي‌ كني  

 

 

 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:49 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود 5

مهم نيس

چند تا از بچه‌ها كنار آب جمع شده بودند. يكيشان براي تفريح، تيراندازي كرد توي آب.
زين‌الدين سر رسيد و گفت: « اين تيرها بيت‌الماله، حرومش نكنين. » جواب داد: « به شما چه؟» و با دست هلش داد.
زين‌الدين كه رفت، صادقي آمد و پرسيد:‌ چي شده؟ بعد گفت: مي‌دوني كي رو هل دادي اخوي؟
دويده بود دنبالش براي عذرخواهي؛ كه جوابش را داده بود: «‌مهم نيس من فقط امر به معروف كردم. گوش كردن و نكردنش ديگه با خودته. »
   

منبع: مجله شميم عشق   -  صفحه: 42

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:50 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود 5

مولا

سيد اسدالله عاشق رفتن بود. شب قبل از شهادتش گفت: «در عالم خواب امام معصوم (ع) را زيارت كردم. وارد سالن شدم، همه خوشحال و هيجان‌زده بوديم. مولاي ما كم كم جلو مي‌آمدند و دست روي شانه‌‌ي بعضي‌ها مي‌زدند و مي‌فرمودند: «فلاني تو شهيد مي‌شوي در حالي‌كه جاي لمس دست ايشان را احساس مي‌كردم، از خواب بيدار شدم».
حسينيان همان شب در ميان آتش سنگين دشمن گم شد. پيكر پاك او در منطقه باقي ماند و كوچك‌ترين اثري از او پيدا نشد.
   

 

 

منبع: كتاب نوازشگران جان  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:50 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود 5

ميدان مين

شب بود. عمليات والفجر 4 خورده بوديم به ميدان مين. وسط ميدان مين كسي نشسته بود و بچه‌ها را به جلو هدايت مي‌كرد. برايم عجيب بود كه چرا اين‌جا نشسته. تا كنارش رسيديم كنجكاو شدم و گفتم چرا خودت جلو نمي‌روي؟ وقتي ديد خيلي اصرار دارم گفت: سرت را پايين بياور.
سرم را خم كردم گفت: «بابا من پاهام قطع شده نگذار بچه‌ها بفهمند، روحيه‌شان خراب مي‌شود».
   

منبع: ماهنامه وصال  

 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:50 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود 5

ميعادگاه باغ

اولين روزهاي شروع حمله‌ي عراق بود كه همراه گروهي از نيروها به منطقه‌ي "عين‌خوش" رفتيم. دانيال لياقتضر پسرعمويم همراه با چهارده، پانزده نفر ديگر با سلاحي از قبيل كاليبر 50 و تيربار ژ_3، اعزام شدند و در باغ شماره‌ي 9 در نزديكي عين‌خوش مستقر گشتند.
چند ساعت پس از استقرار آن‌ها دشمن متوجه وجودشان مي‌شود و باغ را زير آتش مي‌گيرد. نيروها مي‌بينند كه ماندن مشكل است بنابراين عده‌اي از آنان برمي‌گردند و تعدادي ديگر از جمله دانيال و قاسم عزلت مي‌مانند و مي‌گويند:
_ ما برنمي‌گرديم، مگر اين‌كه چند تا از تانك‌هاي عراقي را منهدم كنيم... عراقي‌ها با آتش توپخانه به آن‌ها حمله مي‌كنند و بچه‌هاي ما هم به مقابله مي‌پردازند و تعداد زيادي از نيروهاي دشمن را به هلاكت مي‌ رسانند. آن‌قدر مقاومت از خود نشان مي‌دهند كه دشمن باغ را آتش مي‌زند و بر سر آنان مي سوزاند.
آن طور كه شاهدان اين ماجرا كه چهار سال بعد نقل مي‌كردند، آتش از باغ زبانه مي‌كشيد. بچه‌ها همه شهيد مي‌شوند و دشمن باز آن‌ها را رها نمي‌كند و سر همه‌ي آن‌ها را از بدنشان جدا مي‌كند و مي‌روند و حتي شهيد دانيال را هم انگشتش را مي‌برند تا انگشترش را دربياورند.
   

 

منبع: كتاب تفحص   -  صفحه: 178

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:50 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها