0

روزي جنگي بود 5

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود 5

ما هم رفتيم

عشق محسن زين‌الدين ديده‌بان پاك و مخلص لشگر المهدي (عج) به شهادت زبان زد بيشتر بچه‌ها بود. سرانجام در كربلاي 5 جاودانه شد.
به محض اين‌كه خمپاره‌ها كنار موتور ما منفجر شد و تركش‌هايش ما را در بر گرفت، صداي محسن را از آن طرف شنيدم كه با خوشحالي مي‌گفت: «عمو جليل! ما هم رفتيم، خداحافظ.»
   

 

منبع: كتاب گلشن ياران  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:39 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود 5

ماجراي الاغ

بعد از عمليات محرم به يكي از دوستانم گفتم: به من استفاده از آرپي‌جي‌ را ياد بده. با كمك او آرپي‌جي را در دست گرفتم و سعي كردم چيزي را براي هدف‌گيري انتخاب كنم. همان لحظه الاغي به ما نزديك مي‌شد، به دوستم گفتم: «به آن بزنم؟ » دوستم گفت: «نه گناه دارد چند متر آن طرف تر بزن».
موشك را كه پرتاب كردم، متوجه شديم يك عده عراقي پا به فرار گذاشتند. آن‌ها در شيار كنار الاغ سنگر گرفته بودند تا نيروهاي اسلام را غافلگير كنند. اما به لطف حق تمام نقشه‌ها برملا شد و آن الاغ وسيله‌اي براي رسوايي آنان گشت.
   

منبع: ماهنامه سبزسرخ   -  صفحه: 6

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:39 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود 5

مادر چشم به راهم نباش

با حالت قهر و ناراحتي بهش گفتم:
« تا كي بايد چشم به راهت باشم؟ نمي‌توني بفهمي من چي مي‌كشم ... »
«‌ اين بار كه برگردم، نمي‌رم، تو هم چشم به راه نباش. »
پيكرش كه تشييع شد، نه رفت و نه مرا چشم به راه گذاشت.
   

 

راوي: مادر شهيد هادي مختاري دلير  

منبع: مجله جاودانه ها  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:40 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود 5

مادربه قربانت!

شب‌ها به سراغ مجروحين مي‌رفتم. برايشان حرف مي‌زدم و به آن‌ها روحيه مي‌دادم.
يك شب به اتاق مجروحي كه تمام بدنش باندپيچي بود، رفتم. او را نشناختم. رفتم كنار تختش؛ هر چه با او حرف زدم، جواب نداد. فقط قطرات اشك از چشمانش سرازير بود. با دستانم اشك‌هايش را پاك كردم، ناگهان گفتم: مادر به قربانت! گريه نكن. ديدم خنده روي لب‌هايش نشست.
گفت: « مادر! خسته نباشي. » خشكم زد. صدايش خيلي آشنا بود. اما نمي‌توانستم بشناسمش. تمام بدن و صورتش باندپيچي بود. فقط چشمان و لبانش ديده مي‌شد. ايستادم و نگاهش كردم. ديدم پسر خودم است و آن‌جا به ياد حضرت زينب (س) در گودي قتلگاه، اشكم جاري شد.
   

منبع: نشريه امتداد   -  صفحه: 72

راوي: مريم مير تاج الديني 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:40 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود 5

مادرصبور

اوايل جنگ بود و براي جلوگيري از سقوط شهر همگي تلاش مي‌كرديم. محمدرحيم محسني هم بود و از صبح تا شب مهمات و غذا براي بچه‌ها مي‌برد. اما دست تقدير او را نيز به آسمان رساند. وقتي مادر براي تشييع پيكر فرزندش حاضر شد، بچه‌هاي سپاه نمي‌گذاشتند. گفتند: مادرجان! رحيم تو سر ندارد. و مادر استوار و صبور به ما نگاه كرد. پاسخ داد: من سر پسرم را در راه خدا دادم. خدا رحيم را به من داد و دوباره از من گرفت. بسيار خوشحالم كه چون مولايش حسين (ع) سر به تن ندارد. خدايا اين قرباني را از ما بپذير. همه‌ي ما مات و مبهوت به اين مادر نگاه مي‌كرديم و باورمان نمي‌شد كه اين‌گونه پاره‌ي جگرش را به خاك بسپارد.    

 

منبع: ماهنامه وصال  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:40 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود 5

مادري در ميان نخل ها

خرمشهر در آتش قهر و كينه‌ي دشمن مي‌سوخت. طبق معمول براي بعضي از خانواده‌ها غذا مي‌بردم. پيرمرد به همراه همسر و سه فرزندش در ميان نخل‌ها خانه‌اي داشت. يك روز كه به سراغ آن‌ها رفتم، صداي شيون و گريه‌ي دخترك توجهم را جلب كرد. پدر خانواده آرام اشك مي‌ريخت.
از دختر علت گريه‌اش را پرسيدم. بدون آن‌كه حرفي بزند، با انگشتانش نخل‌هاي اطراف را نشانم داد. صحنه‌ي دلخراشي بود. اعضاي قطعه قطعه شده‌ي بدن مادر بي‌دفاعش هركدام در روي شاخه‌اي از نخل‌ها به چشم مي‌خورد. خانه نيز تبديل به يك گودال شده بود. چاره‌اي نداشتم. فقط مي‌توانستم سكوت كنم و به اشك‌هاي دخترك بنگرم كه براي مادر بي‌مزارش مي‌گريست. ديگر همدم شب‌هاي او، نخل‌هاي سوخته بودند.
   

منبع: كتاب نبرد ميمك  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:41 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود 5

ماژيك آبي

علي از شكاف وسط خاكريز مدام در حال شليك بود. يك لحظه پريد اون‌طرف خاك‌ريز و روبروي تانك عراق ايستاد. تانك همان‌جا توقف كرد. لوله‌اش را به طرف او نشانه گرفت. علي هم به طرف او نشانه گرفت، اما هنوز فريا الله‌‌اكبر علي به گوش مي‌رسيد كه گلوله مستقيم تانك جلوي پاهايش روي زمين منفجر شد و از علي به جز مقداري گوشت و خونابه چيزي به زمين بر نگشت.
ده سال بعد زمستان سال 1375 مقداري استخوان شكسته همراه با پلاكي تركش خورده از بدني بازگشت. شماره‌ي پلاك را كه استعلام كردند با ماژيك آبي روي پرچم سه‌رنگ ايران بر روي تابوت نوشتند
علي زنگنه_ قرچك ورامين
شهادت دي 1365 _ عمليات كربلاي5 _ شلمچه
   

 

منبع: مجله فكه   -  صفحه: 31

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:41 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود 5

ماسك

هول شد، ماسكش افتاد توي آب. تا آمد برش دارد، منوچهر داد زد: «‌ ولش كن. ديگه به درد نمي‌خوره ».
دويد طرفش و سريع ماسك خودش را درآورد و زد بهش. آمده بود بهداري چفيه خيس بسته بود به صورتش. چفيه را باز كرد؛ دماغ و دهانش همين‌طور خون مي‌آمد.
پرستار مي‌گفت: « مگه ماسك نداشتي؟ »
   

منبع: سالنامه ستاره ها  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:41 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود 5

ماشين شهردار

يك روز موقع برگشتن به خانه، ديدم يك ژيان درب و داغان رنگ و رو رفته جلوي در خانه پارك شده. فكر كردم حتماً ميهمان داريم. اما هيچ كدام از فاميل‌ها و آشناها چنين ماشيني نداشتند.
محمدرضا خانه بود. گفتم: «‌جلوي در يك ژيان بود!‌»
گفت: « مال شهرداريه. »
به خنده افتادم: « آقاي شهردار! ماشين از اين بهتر نبود به شما بدهند. »
خيلي جدي گفت: « بود، اما اختصاصش دادم به كارهاي مهم شهرداي. »
   

 

منبع: مجله جاودانه ها  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:41 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود 5

مامان خوابم مي ‌آيد

سال 1366 به منطقه اعزام شديم. وقتي به پادگان شهيد باغباني رسيديم، شب شده بود. همه خسته و مانده ولو شدند روي زمين.
صبح ما را براي نماز بيداركردند. تقريباً همه بار اولشان بود كه به جبهه مي‌آمدند و هنوز در حال و هواي خانه بودند. مسئول آشپزخانه آمده بود سراغ يكي از بچه‌هاي خواب آلود. هرچه او را صدا مي‌كرد كه بلند شود، او به خيال اين‌كه در خانه‌ي خودشان است مي‌گفت مامان خوابم مي‌آيد، ولم كن، بگذار بخوابم، خيلي خسته‌ام، و ما مرده بوديم از خنده.
   

منبع: سررسيد سال 84 جبهه فرهنگي حزب الله  

 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:41 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود 5

ماه بهشتي

هوا تاريك‌تر از هميشه است. چند تكه ابر بزرگ و اخمو ماه را اسير كرده‌اند. ديگر جلوي پايم را نمي‌توانم ببينم. سوزشي تمام بدنم را مي‌گيرد و انگشت پايم خيس مي‌شود. تكه شيشه‌اي آن را زخمي كرده است. چشمانم پر از اشك مي‌شود، به قبر عباس پسرم خيره مي‌شوم و مي‌گويم: «اگر شهيد نشده بودي نبايد اين موقع شب به هواي بويت، به خاطر دلواپسي از اين‌كه نكنه عباسم بترسد،‌ نكنه دلش بگيره، توي اين تاريكي بيام اين‌جا و آن وقت دل و جسم و روحم اين‌طوري زخمي شود و اشك كه انگار دنبال بهانه‌اي است تا صورتم را نوازش كند، به روي گونه‌هايم جاري بشه»
ناگهان چراغي پرنور با فاصله كمي بين زمين و آسمان قرار گرفت و جلوي پايم را روشن كرد. به خانه كه رسيدم تمام خانه نور باران شد. اشك امانم را بريد، لحظاتي گذشت نور آرام از خانه بيرون رفت و تا صبح بر بالاي تپه‌اي نزديك محله‌مان درخشيد.
   

 

 

منبع: كتاب روايت عشق  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:42 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود 5

ماه قرمز

صداي عطرآگين اذان مغرب، از بلندگوي سنگر تبليغات به گوش مي‌رسيد. نيروها يكي پس از ديگري وضو گرفتند. هر از گاهي صداي انفجار سكوت دشت را مي‌شكست.
بهمن قاسمي مسئول محور، آخرين نفري بود كه به سراغ تانكر آب رفت. شير آب را باز كرد. عكس ماه در آب‌هاي داخل دستش مي‌درخشيد، اما صداي سوت خمپاره يك‌باره زمين را لرزاند. بهمن دوباره به آب داخل دستانش نگاه كرد. عكس ماه قرمز شده بود. آب را به صورتش پاشيد و به زمين افتاد...
   

منبع: كتاب فرشتگان نجات  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:42 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود 5

ماه ميهماني خدا

هميشه مي‌گفت: من عاقبت در ماه رمضان شهيد مي‌شوم. شب شهادت اميرالمومنين (ع) مداح مجلس ما او بود. در ميان مجلس به بچه‌ها ‌گفت: بلندگو‌ها را به طرف عراقي‌ها بگيريد. اين‌ها هم مسلمان هستند. شايد دلي شست‌وشو دادند.
دقايقي بعد باران توپ و خمپاره بر روي مسجد فاو باريدن گرفت. خيلي از نيروها در خون غلتيدند. سراغ سيد محمد رفتم، سينه‌اش شكافته بود. سرش را در بغل گرفتم و هاي هاي گريستم. سيد درست همان‌طور كه دوست داشت به زيارت خدا شتافت. براي او ماه رمضان به حقيقت ماه ميهماني خدا بود.
   

 

 

منبع: ماهنامه سبزسرخ   -  صفحه: 7

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:42 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود 5

محروم اما محرم

نفر اول كه شروع به استفراغ كرد، پانزده نفر ديگر گفتند: تو شيميايي شده‌اي، نمي‌تواني در عمليات شركت كني! بيچاره نفر اول از غصه نمي‌دانست چه كار كند: «چند ماه آموزش و انتظار براي امشب كه عمليات است ولي حالا بايد عقب برود.
چند دقيقه بعد نفر دوم گفت: «چشمانم مي‌سوزد، معده‌ام... چهارده نفر باقي مانده گفتند: «برو عقب... ساعتي بعد هر 16 نفر به عقب منتقل شدند و از شركت در عمليات محروم».
دو ماه بعد هر 16 امدادگر در عمليات كربلاي 5 شركت كردند و جز سه نفر بقيه به دوست رسيدند. محمد خلقي، جواد فتحي، احمدرضا نبي‌نژاد، ابراهيم اخوان..... گل‌هاي پرپري بودند كه در غروبي عاشورايي به حقيقت پيوستند.
   

منبع: كتاب فرشتگان نجات  

 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:42 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود 5

مداح اهل ‌بيت

يكي از روزها كه در تفحص پيكر شهدا بوديم، شهيدي را پيدا كرديم كه بعدها متوجه اين شديم كه او مداح اهل‌بيت است. زماني كه او را از زير خروارها خاك بيرون كشيديم، دفترچه‌اي همراه او بود كه با باز كردن آن به اين بيت از شعري برخورديم:
عمه بيا گمشده پيدا شده
كنج خرابه شب يلدا شـده
در آن زمان متوجه اين بيت نشدم، اما بعدها فهميدم كه در آن زمان حضرت زينب (س) نيز در كنار ما بوده است.
   

 

راوي: ميرفيصل باقرزاده  

منبع: ماهنامه سبزسرخ   -  صفحه: 3

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:43 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها