پاسخ به:روزي جنگي بود 5
جمعه 8 بهمن 1389 1:40 PM
مادربه قربانت!
شبها به سراغ مجروحين ميرفتم. برايشان حرف ميزدم و به آنها روحيه ميدادم. منبع: نشريه امتداد - صفحه: 72
يك شب به اتاق مجروحي كه تمام بدنش باندپيچي بود، رفتم. او را نشناختم. رفتم كنار تختش؛ هر چه با او حرف زدم، جواب نداد. فقط قطرات اشك از چشمانش سرازير بود. با دستانم اشكهايش را پاك كردم، ناگهان گفتم: مادر به قربانت! گريه نكن. ديدم خنده روي لبهايش نشست.
گفت: « مادر! خسته نباشي. » خشكم زد. صدايش خيلي آشنا بود. اما نميتوانستم بشناسمش. تمام بدن و صورتش باندپيچي بود. فقط چشمان و لبانش ديده ميشد. ايستادم و نگاهش كردم. ديدم پسر خودم است و آنجا به ياد حضرت زينب (س) در گودي قتلگاه، اشكم جاري شد.
راوي: مريم مير تاج الديني