0

روزي جنگي بود 5

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود 5

مدال دروغين

چند روز پس از آزادسازي خرمشهر و عمليات بيت‌المقدس رژيم عراق براي اين‌كه خود را هم‌چنان قوي جلوه دهد طي تبليغاتي گفت: «اين يك عقب‌نشيني تاكتيكي است.» حكومت عراق براي اين‌كه دلاوري‌هاي رزمندگان ايران را كم‌رنگ جلوه دهد، نمايش اجرا كرد و مدال شجاعت به فرماندهان خود داد.
يكي از اين فرمانده‌ها كه مدال هم گرفته بود به نام سرگرد ستار كامل جابر سال‌ها بعد ماجراي آن روز را تعريف كرد: «صدام در حالي‌كه چشمانش از شدت خشم قرمز شده بود و دندان روي دندان مي‌ساييد صحبت مي‌كرد، فرماندهاني كه روي رديف اول صندلي نشسته بودند حتي نفسشان هم از شدت ترس به شماره افتاده بود، با صداي بلند فرياد مي‌زد كه من از شما راضي نيستم.... اين مدال‌ها براي تسكين افكار عمومي است، فكر مي‌كنيد شما لياقت اين مدال‌ها را داريد؟ نه نداريد!! ...
در اين هنگام صدام كه از شدت خشم رنگ صورتش رو به كبودي مي‌رفت، ليواني را كه روي ميزش بود آن‌چنان روي ميز كوبيد كه تكه‌هاي ليوان وسط سالن پخش شد و با صداي نااميدانه‌اي گفت: «خرمشهر از دستمان رفت، چگونه آن را دوباره به دست بياوريم؟»
سرتيپ ستاد «ساجت الديلمي» براي تسكين او با صداي لرزاني گفت: «ببخشيد قربان... »صدام دوباره عصباني شد و نگاه تندي به ساجت كرد، و در پاسخش گفت: «اي ترسو.... اي بي‌لياقت.... همه‌ي شما ترسو هستيد، همه‌ي شما را بايد اعدام كنم، چرا در مقابل ايراني‌ها از سلاح‌هاي شيميايي استفاده نكرديد؟!»
يكي از افسران در پاسخش جواب داد: «قربان سربازان ايراني خيلي به ما نزديك بودند و ممكن بود كه سربازان ما هم آسيب ببينند.» صدام دوباره عصباني شد و فرياد زد: «اي احمق، اي حقير.... سربازان تو مهم نبودند، مهم اين بود كه خرمشهر مال ما مي‌شد.»‌
وقتي سرتيپ بنيل شروع به صحبت كرد صدام كفش خود را در آورد و به طرفش پرتاپ كرد. محافظانش كفش را برايش آوردند. در آخر هم صدام از شدت نفرتي كه نسبت به افرادش داشت،‌ فرياد زد: «شما مرد نيستيد...! در مقابل من چند زن نشسته‌اند! غيرت و شجاعت زن‌هاي عراقي از شما بيشتر است...، اي كاش ذره‌اي از خون زنان عراقي در رگ‌هاي شما بود.»
   

منبع: ماهنامه سبزسرخ   -  صفحه: 4

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:43 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود 5

مدال شجاعت

ماهر العبيدي فرمانده‌‌ي گروهان سوم از گردان اول تيپ ده زرهي عراق، هنگام دريافت مدال شجاعت از سرورش صدام براي اين‌كه چاپلوسي كرده باشد. خاطره‌اي تعريف كرد كه شرحش چنين است:
«هنگام پيشروي به خاك خرمشهر با يك خودروي نظامي كه حامل يك خانواده‌ي عربي الاصل بود و قصد داشت فرار كند مواجه شديم. با قيافه‌اي حق به جانب فرياد زدم: «كجا مي‌خواستيد برويد؟» آن مرد بيچاره كه از شدت ترس لبانش كبود شده بود و رنگ به چهره نداشت با صداي مرتعش گفت:
«از ما چه مي‌خواهيد؟!» من هم چون از حالت او خوشم نيامد، سرنيزه را به شكم او فرو بردم و آن مردك بزدل براي هميشه نفسش بند آمد و صدام گفت :«آفرين بر تو».
   

 

منبع: ماهنامه سبزسرخ   -  صفحه: 4

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:43 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود 5

مدد الهي

نيمه‌هاي شب به دامنه‌هاي كوه‌هاي بلند مقر دشمن رسيديم. همه جا ساكت بود. كوچك‌ترين صدا حضور نيروهاي ما را آشكار مي‌كرد و ممكن بود قبل از هرگونه اقدامي، دشمن همگي ما را از ارتفاعات بلند به رگبار گلوله ببندد. شب كاملاً مهتاب و روشن بود. حتي يك لكه ابر در آسمان ديده نمي‌شد.
روشنايي آسمان خطرات زيادي را براي نيروها به همراه داشت. دقايقي قبل از شروع عمليات واقعه‌ي عجيبي اتفاق افتاد كه موجب شگفتي همه شد. ابري سياه در آسمان صاف و روشن ظاهر شد و جلوي روشنايي ماه را كاملاً گرفت.
عمليات با موفقيت به پايان رسيد و دشمن به لطف و امداد الهي شكست خورد.
   

منبع: كتاب از آسمان تا زمين  

 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:43 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود 5

مردان هور

از پادگان حميد، مستقيماً به هور منتقل شديم. در تقسيم‌بندي‌ها مرا به عنوان نيروي بهداري به مسئول مربوطه معرفي كردند. براي كمك به مجروحين به راه افتادم. با قايق در ميان ني‌ها حركت مي‌كرديم كه صدايي شنيدم. يكي از بچه‌هاي بسيج دسته‌ي قدس بود. از كمر به پايين آغشته به خون بود. وقتي سوار قايق‌اش شدم، مقداري خون كف قايق بود. با پتويي محل زخمش را پنهان كرد.
ساعت نزديك اذان ظهر بود. وقتي پتو را از دور كمرش برداشتم، ديدم پايش قطع شده، بدون اين‌كه بفهمد پتو را سر جايش قرار دادم، ولي او با لبخندي به من فهماند كه اطلاع دارد. به جاي او گريستم. پتوي خون‌آلود را به آب انداخته و زير لب گفتم: «اين هم سهم هور... برگشتم»
يك‌باره چشمم به پيكرش افتاد. بغض گلويم را گرفت. دستي بر شانه‌ام زد و گفت: «اين پايم را قبلاً تقديم كرده بودم. هنوز كلامش را به پايان نرسانده بود كه به علت خونريزي زياد به حالت اغما رفت.»
   

 

منبع: كتاب مردان هور  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:44 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود 5

مردم از تشنگي

چند تا شهيد توي اردوگاه بودند؛ از آن‌هايي كه در اسارت شهيد شدند. رفتيم مرتبشان كنيم، زير بغل يكيشان را گرفتم كه بلند كنم، ديدم روي دستش يك چيزي نوشته: دستش را آوردم بالا.
نوشته بود: «مادر، از تشنگي مردم».
   

منبع: ماهنامه وصال  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:44 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود 5

مردم بي گناه

هنگام حمله‌ي هوايي با بمب‌هاي خوشه‌اي به محل مورد نظر رسيدم و قرار بود كه در همان محل بمب‌ها را رها كنم. از بالا ديدم كه ماشين‌هايي‌ با تعدادي مسافر در حال عبور هستند، خوب كه دقت كردم متوجه شدم كه آن‌ها نظامي نيستند.
در حالي كه براي يك خلبان يك ثانيه هم ارزش دارد، شروع به مانور دادن كردم. با اين‌كه مي‌دانستم با داشتن آن بمب‌ها و پدافند هوايي دشمن اين كار خطرناك است، اما نجات جان مردم بي‌گناه مهم.
   

 

راوي: سرهنگ خلبان مصطفي شياري  

منبع: ماهنامه سبزسرخ  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:44 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود 5

مرگ سرخ

عراقي‌ها وارد شهر شدند. ‌ديگر جايي براي ماندن زنان و كودكان نبود. اما شهنار (1) و چند تن از بانوان در مكتب قرآن ماندند، تا از خاك خرمشهر دفاع كنند. ولي آن شب گلوله‌ي توپ شهناز را آسماني كرد.
هركس به سمتي مي‌دويد. مادر ناچار تنها به همراه دخترش شهلا به راه افتاد. آبي براي غسل نبود، زمين را كند. صداي انفجارها هر لحظه وحشت مردم را بيشتر مي‌كرد. بهشت شهدا مملو از ناله‌هاي مادران داغدار بود. زن با دست خود دخترش را داخل قبر گذاشت. يك‌باره از جا پريد، كمي آن طرف‌تر گلوله‌ي توپي به زمين خورد و قبر تازه‌اي را متلاشي ساخت. دوباره نشست، مشت مشت خاك خرمشهر، خاك مقدس خرمشهر را در قبر ريخت و زير لب زمزمه نمود: «فقط يك چيز از تو مي‌خواهم براي امام دعا كني».
1-شهناز حاجي‌شاه
   

منبع: كتاب دركوچه هاي خرمشهر  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:44 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود 5

مرهمي براي زخم

بچه‌ها مرگ مجيد را باور نداشتند. يكي از نيروها گفت: «مجيد ولي‌پور وقتي يك دوست مؤمنش را مي‌ديد، چنان او را تنگ در آغوش مي‌گرفت كه...»
صدايش قطع شد. يكي از غواصان ادامه داد: «اوايل شب كه عمليات شروع شد قبل از اين‌كه به آب بزنيم، يكي از دوستان قديمي‌اش را ديد و از دور به طرفش رفت. درست در همان زمان در بغل دوستش تركش خمپاره‌اي سرش را متلاشي كرد و در بغل دوستش به شهادت رسيد.»
مجيد مي‌دانست اين‌گونه به ديدار حق مي‌رود. روز قبل از شهادت براي مادرش نوشت: مادر! كاش در جبهه بودي و زخم سرم را مرهم مي‌گذاشتي و با دستمال مي‌بستي. مادر! كاش در شلمچه بودي و سرم را روي زانو مي‌گرفتي تا با خيال راحت جان مي‌دادم.
   

 

 

منبع: كتاب شب هاي قدر كربلاي 5  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:45 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود 5

مريد روح‌ الله

موقع اعزام سپاهيان كربلا بود، يك پسربچه‌ي يازده، دوازده ساله آمده بود واحد بسيج سپاه و مي‌خواست به جبهه برود. وقتي جواب نه شنيد سراغ فرماندهي را گرفت. با صلابت گفت: «دستور دهيد اسم مرا هم بنويسند.»
فرمانده‌ي سپاه نورآباد پاسخ داد: «شما هنوز به سن بلوغ نرسيده‌اي، نمي‌توانيم اين كار را بكنيم. پسر در حالي‌كه مي‌گريست با عصبانيت گفت: «شما كي هستي كه اسم مرا بنويسي يا ننويسي. به دستور ولي فقيه تكليف خودم را مي‌دانم بايد در ميدان جنگ حاضر باشم»... همه با حيرت او را مي‌نگريستند.
   

منبع: سالنامه يادياران  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:45 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود 5

نزديك عمليات بود. به شوخي به ولي‌الله گفتم: «اگر وسط قايق به شهادت رسيدي، حال جابه‌جايي جنازه‌ات را نداريم آن را در آب مي‌اندازيم».
انتظار به پايان رسيد و عمليات والفجر 8 شروع شد. ولي‌الله آرپي‌جي زن گردان بود. براي شليك آرپي‌جي خود را به نزديك‌ترين مواضع دشمن رساند، اما آتش سهمگين دشمن او را از حركت بازداشت و در نبردي تن به تن انفجار نارنجك قامت رساي او را نقش بر زمين ساخت.
پيكر ولي‌الله آن‌جا ماند و من براي هميشه پشيمان از سخن خويش شدم. كاش آن روز اين سخن را نمي‌گفتم. پيكر ولي الله 12 سال بعد به دست فرزندانش رسيد و من در طول اين سال‌ها شرمنده‌ي آن‌ها بودم.
   

 

 

منبع: كتاب نوازشگران جان  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:45 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود 5

مزار نصرت

18 ماه از شهادت نصرت الله رضاپور مي‌گذشت، اما از پيكرش هيچ نشاني نداشتيم. دلم براي ديدارش تنگ شده بود. يكي از شب‌ها به خوابم آمد و گله كرد كه چرا به دنبال جسدم در قصرشيرين نمي‌آييد. بعد مكان شهادتش را به من نشان داد.
يك‌باره از خواب پريدم، بلافاصله آن‌چه كه نصرت در خواب به من گفته بود را نوشتم و فرداي آن روز به همراه پدر شهيد با همكاري فرمانده‌ي سپاه بندرتركمن به مناطق جنگي رفتيم. درست در محلي كه نصرت نشان داده بود، سنگر او بر اثر اصابت گلوله‌ي خمپاره يا توپ ريخته بود. خاك‌ها و كيسه‌هاي سنگر را كنار زديم. باورم نمي‌شد نصرت مقابل چشمانم بود آرام و ساكت. و بالاخره به شهر بازگشت و دل پدر با حضور در كنار مزارش آرام شد.
   

منبع: ماهنامه سبزسرخ  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:45 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود 5

معبر

شب نهم ارديبهشت ماه سال 1361 عمليات بيت‌المقدس بود. ساعت 4:30 صبح در جاده‌ي اهواز _ خرمشهرحدفاصل نيروهاي ما و خاكريز دشمن ميدان مين بود. نمي‌دانستم چه كار كنم. با طلوع خورشيد دشمن دقيقاً ما را مي‌ديد. شهيد صالحي از پشت بي‌سيم اعلام كرد بايد چند نفر فدايي شوند. مات و مبهوت به اطراف نگاه ‌كردم.
ناگهان ديدم چهار نفر از نيروهاي گردان از جا برخاسته و گفتند: «ماحاضريم، با ذكر يا حسين (ع) و تكبيرگويان به سمت ميدان مين دويدند. من بي‌اختيار و بي‌آن‌كه بدانم چه اتفاقي افتاده آن‌ها را نگريستم. بچه‌ها يكي‌يكي در خون غلتيدند تا معبر گشوده شود.
صداي ناله‌شان كه مي‌گفتند: «بچه‌ها حركت كنيد راه باز شده است» به گوش مي‌رسيد. گردان از ميدان مين گذشت و فاضل خوشي كه از معاودين عراقي و اهل كربلا بود انتقام آن‌ها را گرفت. او با زبان عربي فرياد زد: راه فرار از اين طرف است و عراقي‌ها به آن سمت دويدند و او با آتش اسلحه‌اش حداقل 11 تن را به هلاكت رساند.
   

 

منبع: كتاب روايت حماسه  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:46 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود 5

معجزه ‌ي الهي

روز دوم شهريور ماه فرا رسيد، با بي‌سيم احوال همه‌ي سنگرها را مي‌پرسيدم كه نوبت به سنگر ياسر شد. بچه‌هاي سنگر ياسر از من خواستند كه براي مشاهده‌ي موقعيتشان به سنگر آن‌ها بروم. مقداري آذوقه برداشتم و به طرف سنگر به راه افتادم.
در دلم غوغايي برپا بود. خيلي نگران بچه‌ها بودم. روي تخته‌ي شناور دراز كشيده و به سمت سنگر به راه افتادم. يكي از سنگرها توجه‌ام را جلب كرد. به سختي خودم را به سنگر رساندم و شناسايي دقيقي انجام دادم. كنار شناور برگشتم، بي‌سيم را برداشتم تا پيام بفرستم كه بر اثر اصابت جسمي سنگين به روي تخته پرتاب شدم.
جراحتم مهم نبود. ولي سلامت بچه‌ها و زنده ماندنشان برايم مهم بود. با تمام نيرو و توان خودم فرياد زدم كه داخل آب بپريد، اين‌جا امن نيست. همه پريدن، قبل از اين‌كه بپرم بر اثر برخورد تيري به كمرم سوزش عجيبي تمام بدنم را در بر گرفت. داخل آب رفتم. متوجه شدم كه دست چپم تكان نمي‌خورد. خيلي تلاش كردم، اما بي‌فايده بود.
به هر سختي بود خودم را تا 2 متر جلو بردم، ديگر نمي‌توانستم تكان بخورم، بچه‌ها كمك كردند تا روي تخته‌ي شناور بروم. متوجه تكان‌هاي هم‌رزمانم به دستم شدم، نگاهي به دست چپم كردم و ترس همه‌ي وجودم را گرفت. چون يك خمپاره‌ي 60 در ساعد دستم فرو رفته بود و از پشت بازويم بيرون زده بود.
در حالي كه هنوز منفجر نشده بود و هرآن امكان داشت بدن من تكه‌تكه بشود. خيلي ترسيده بودم. دهانم خشك شده بود. پسر كوچكم و همسر مهربانم جلوي چشمم آمدند. خيلي زود به خودم آمدم و بچه‌ها را از بهت‌زدگي درآوردم. فرياد زدم از من دور شويد. چون من تا مرگ فاصله‌ي چنداني نداشتم، پس بهتر بود كس ديگري از بين نرود.
بعد از سه ساعت به مقر و از آن‌جا به بهداري رسيدم. هيچ كدام از دكترها از ترس انفجار خمپاره به من نزديك نمي‌شدند. خيلي عصباني و مضطرب بودم. دائم فرياد مي‌زدم و از آن‌ها كمك مي‌خواستم، اما كو گوش شنوا.
يك تخريب‌چي آوردند تا بلكه او بتواند چاشني را از كار بياندازد، اما پس از دقايقي او هم نااميد رو به من كرد و گفت: «كاري از دست من بر مي‌آيد.» كاملاً مأيوس شده بودم و زير لب اشهد خود را مي‌خواندم و خدا را صدا مي‌زدم كه با صداي آن تخريب‌چي به خودم آمدم.
پيشنهاد عجيبي مطرح كرد كه طبق آن بايد به هر دو به دروغ مي‌گفتيم كه خمپاره از كار افتاده است. با اين‌كه مي‌دانستم دروغ در دين ما گناه است اما اين دروغ مصلحتي را گفتم. همه ي دكترها به كمكم آمدند و پس از بي‌هوشي بدون آن‌كه دستم را قطع كنند خمپاره را درآوردند و حتي عصب‌هاي پاره شده را نيز پيوند زدند.
   

منبع: ماهنامه سبزسرخ   -  صفحه: 2

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:46 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود 5

معجزه وجعلنا

معبرها در منطقه عملياتي والفجر يك هنوز باز نشده بودند. عراقي‌ها فاصله‌ي چنداني با ما نداشتند و كار شناسايي با تأخير انجام مي‌شد. همه نگران بوديم، چيزي به آغاز عمليات نمانده بود. عاقبت تصميم گرفتيم به رغم خطرات موجود شناسايي را انجام دهيم. شب وارد ميدان مين شديم. كمي بعد به معبر عراقي‌ها برخورديم. آهسته وآرام جلو رفتيم. ناگهان عراقي‌ها از تاريكي بيرون آمدند. برخورد ما و عراقي‌ها چنان غيرمنتظره بود كه لحظه‌اي همه، بدون حركت متوقف شديم. گشتي‌هاي دشمن چند قدم جلو آمدند. حالا در چند متري ما بودند. چون كار ديگري نمي‌توانستيم انجام دهيم، همه روي زمين دراز كشيديم و شروع به خواندن «وجعلنا» كرديم. عراقي‌ها نزديك‌تر آمدند. نفس در سينه‌هايمان حبس شده بود. چند ثانيه بعد به ما رسيدند. پاي يكي از گشتي‌هاي دشمن روي آستين شخصي كه كنارم خوابيده بود، آمد. هم چنان «وجعلنا» مي‌خوانديم عراقي‌ها بدون اين كه متوجه حضور ما بشوند، از كنارمان عبور كردند و رفتند. بعد از عبور آن‌ها معبر را شناسايي كرديم و برگشتيم.   

 

 

منبع: مجله شميم عشق  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:46 PM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود 5

معركه

بعد از مدتي چشم باز كردم و سرم را كمي بلند كردم ديدم روده‌هايم بيرون آمده. من در تيررس دشمن قرار داشتم و كسي نمي‌توانست كمكم كند.
با دست خودم روده‌هايم را جا زدم. يكي از چشم‌هايم نمي‌ديد. دست زدم متوجه شدم مايعي از چشمم بيرون ريخته. احتمالاً سفيدي چشمم جدا شده بود. با انگشت آن را فشار دادم و داخل چشمم كردم. حدود نيم ساعتي به همين وضع بودم كه امدادگر خودش را به من رساند و چفيه خودم را روي شكمم بست و با كمك يكي دو نفر مرا عقب بردند.
   

منبع: مجله شميم عشق   -  صفحه: 20

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  1:46 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها