0

روزي جنگي بود 5

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود 5
جمعه 8 بهمن 1389  1:44 PM

مردان هور

از پادگان حميد، مستقيماً به هور منتقل شديم. در تقسيم‌بندي‌ها مرا به عنوان نيروي بهداري به مسئول مربوطه معرفي كردند. براي كمك به مجروحين به راه افتادم. با قايق در ميان ني‌ها حركت مي‌كرديم كه صدايي شنيدم. يكي از بچه‌هاي بسيج دسته‌ي قدس بود. از كمر به پايين آغشته به خون بود. وقتي سوار قايق‌اش شدم، مقداري خون كف قايق بود. با پتويي محل زخمش را پنهان كرد.
ساعت نزديك اذان ظهر بود. وقتي پتو را از دور كمرش برداشتم، ديدم پايش قطع شده، بدون اين‌كه بفهمد پتو را سر جايش قرار دادم، ولي او با لبخندي به من فهماند كه اطلاع دارد. به جاي او گريستم. پتوي خون‌آلود را به آب انداخته و زير لب گفتم: «اين هم سهم هور... برگشتم»
يك‌باره چشمم به پيكرش افتاد. بغض گلويم را گرفت. دستي بر شانه‌ام زد و گفت: «اين پايم را قبلاً تقديم كرده بودم. هنوز كلامش را به پايان نرسانده بود كه به علت خونريزي زياد به حالت اغما رفت.»
   

 

منبع: كتاب مردان هور  

 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها