0

روزي جنگي بود 5

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود 5
جمعه 8 بهمن 1389  1:45 PM

مرهمي براي زخم

بچه‌ها مرگ مجيد را باور نداشتند. يكي از نيروها گفت: «مجيد ولي‌پور وقتي يك دوست مؤمنش را مي‌ديد، چنان او را تنگ در آغوش مي‌گرفت كه...»
صدايش قطع شد. يكي از غواصان ادامه داد: «اوايل شب كه عمليات شروع شد قبل از اين‌كه به آب بزنيم، يكي از دوستان قديمي‌اش را ديد و از دور به طرفش رفت. درست در همان زمان در بغل دوستش تركش خمپاره‌اي سرش را متلاشي كرد و در بغل دوستش به شهادت رسيد.»
مجيد مي‌دانست اين‌گونه به ديدار حق مي‌رود. روز قبل از شهادت براي مادرش نوشت: مادر! كاش در جبهه بودي و زخم سرم را مرهم مي‌گذاشتي و با دستمال مي‌بستي. مادر! كاش در شلمچه بودي و سرم را روي زانو مي‌گرفتي تا با خيال راحت جان مي‌دادم.
   

 

 

منبع: كتاب شب هاي قدر كربلاي 5  

 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها