پاسخ به:روزي جنگي بود 5
جمعه 8 بهمن 1389 1:42 PM
ماه بهشتي
هوا تاريكتر از هميشه است. چند تكه ابر بزرگ و اخمو ماه را اسير كردهاند. ديگر جلوي پايم را نميتوانم ببينم. سوزشي تمام بدنم را ميگيرد و انگشت پايم خيس ميشود. تكه شيشهاي آن را زخمي كرده است. چشمانم پر از اشك ميشود، به قبر عباس پسرم خيره ميشوم و ميگويم: «اگر شهيد نشده بودي نبايد اين موقع شب به هواي بويت، به خاطر دلواپسي از اينكه نكنه عباسم بترسد، نكنه دلش بگيره، توي اين تاريكي بيام اينجا و آن وقت دل و جسم و روحم اينطوري زخمي شود و اشك كه انگار دنبال بهانهاي است تا صورتم را نوازش كند، به روي گونههايم جاري بشه»
ناگهان چراغي پرنور با فاصله كمي بين زمين و آسمان قرار گرفت و جلوي پايم را روشن كرد. به خانه كه رسيدم تمام خانه نور باران شد. اشك امانم را بريد، لحظاتي گذشت نور آرام از خانه بيرون رفت و تا صبح بر بالاي تپهاي نزديك محلهمان درخشيد.
منبع: كتاب روايت عشق