پاسخ به:روزي جنگي بود 5
جمعه 8 بهمن 1389 1:49 PM
مناجات لري
شيب نيسان، درهي كوچكي بود كه من اسمش را گذاشته بودم «درهي مرگ». درست روبهروي دره از اين برجكهاي تك تيراندازي عراقيها بود، كه يا توي پيشاني ميزدند يا پشت سر در شقيقه. منبع: سالنامه شيدايي
قربان سوگند فرماندهي گردان آن روز ظرف كمتر از دو ساعت براي بچهها سنگر درست كرد. موقع درست كردن سنگر، بي اعتنا به باران آتش دشمن داشت با زبان لري با خدا مناجات ميكرد و ميگفت: «خدايا من از عمليات فتحالمبين تا الآن در جبهه هستم. خيليها را ديدم ده روز آمدند و شهيد شدند. خداجون تو هم مثل اينكه از لرها خوشت نميآيد. لرها بو ميدهند مگر....؟»
گريه كرد و گفت: «شب بعد من و قربان و سرخه كنار همان سنگر نشستيم. چند تا خمپاره خورد كنار ما كه هيچ كدام جز يكي عمل نكرد. آن گلوله هم درست كنار قربان منفجر شد. تعجب كردم خدا چهقدر از اين مناجات لري اين بندهي خدا خوشش آمده كه او را برد.
مردي از عمليات فتحالمبين تا عمليات والفجر مقدماتي مدام در خط مقدم بود و حتي يك تركش كوچك هم به او اصابت نكرد و بعد با يك مناجات لري دم خدا را ديد و رفت سر سفرهي حضرت سيدالشهدا (ع).