پاسخ به:روزي جنگي بود 5
جمعه 8 بهمن 1389 1:48 PM
ملاقات فرزند
در بخش اعصاب بيمارستان قائم مشهد بستري بودم. برادر مجروحي به نام كاظم رضايي به علت مجروحيت در عمليات خيبر كنارم بود كه فقط ميتوانست گردنش را حركت دهد. بعد از 12 روز خانوادهاش به ديدنش آمدند. ساعت ملاقات كه تمام شد، زد زير گريه.
با اصرار از او خواستم علت را بگويد. در ميان هقهق گريه گفت: « همسرم تنها دخترم فاطمه را آورده بود. من او را خيلي دوست دارم. هميشه او را بغل ميكردم و ميبوسيدم، اما امروز كه بچهام را كنارم روي تخت گذاشتند، هرچه تلاش كردم تا او را در آغوش بگيرم و ببوسم، دستهايم حركت نكرد و آخر نتوانستم بعد از مدتها جدايي از فرزندم او را در آغوش بگيرم و ببوسم.»
اين سختترين لحظه بود كه با يادآوري آن قلبم آتش ميگيرد.
منبع: ماهنامه سبزسرخ - صفحه: 6