پاسخ به:روزي جنگي بود
اسلحه كلاشينكف
همهي نيروهايي كه از شهرمان اعزام شده بوديم پشت پنجرهي اسلحهخانه در يك صف قرار گرفتيم تا اسلحه تحويل بگيريم. پنجرهاي كه بيشتر به دريچه ميماند، حدود دومتر از زمين فاصله داشت. نيروها براي تحويل اسلحه، به بالاي سكويي ميرفتند تا بتوانند برگهي تحويل اسلحه را امضا كنند. وقتي نوبت به من رسيد، مسئول اسلحهخانه گفت: «بيا بالاي سكو» من كه روي پنجهي پا ايستاده بودم، گفتم: «من بالاي سكو ايستادهام» مرد با تعجب مرا نگاه كرد و آمد به سمت پنجره. سرش را از پنجره بيرون آورد و بعد خنديد و گفت: «شما بفرماييد پايين». بياختيار اشك از چشمانم سرازير شد.حق هم داشتم، چون تا به اين جايش را با هزار دعوا و مرافعه آمده بودم. البته پارتي هم كم نقش نداشت. بدون معطلي به سمت آسايشگاه دويدم. وقتي فرماندهي گروهمان _ كه بهتر است بگويم برادرم _ ديد من دوباره گريه ميكنم؛ جلو آمد و گفت: «با چته؟» با كلماتي كه بيشتر در هق هق گريههايم گم ميشد، گفتم: «مسئول اسلحهخانه، به من تفنگ تحويل نداد.» دادشم كه از روز اعزام تا به آن لحظه، به گريههايم عادت كرده بود، گفت: « چرا حالا گريه ميكني؟ صبر كن علتش را ازش سؤال كنم».
سعيد و رامين دو سال از من بزرگتر بودند ولي رامين از نظر جثه از ما دو تا درشتر بود و من در بين آنها ريزتر. وقتي مسئولين اعزام مانع از رفتن ما ميشدند آن دو نفر بيشتر تقصيرها را به گردن من ميانداختند. ميگفتند: «با اين قدّت ما را هم انداختي تو دردسر» البته رامين كه هم پسرخالهام بود و هم پسرعمويم بيشتر از سعيد غر ميزد. من هم سعي ميكردم كمتر با او روبرو شوم، چون حال و حوصلهي جر و بحث با او را نداشتم. وقتي خوشحالي او را ميديدم داشتم از ناراحتي ميتركيدم...
برادرم با تبسمي كه از خبر خوشي حكايت ميكرد به ما نزديك شد و گفت: «بابا! غصه نخوريد، قرار شد به شما كلاشينكف بدهند.» من و سعيد كه تا آن روز اسم اين اسلحه را نشنيده بوديم، بدون اين كه بدانيم چه تفنگي نصيب ما ميشود، شروع كرديم به تعريف كلاشينكف. وقتي همهي نيروها تفنگ خود را تحويل گرفتند، مسئول اسلحهخانه سرش را از پنجره بيرون آورد و با لبخندي گفت: «شما دو تا بياييد تفنگتان را تحويل بگيريد.»
با شنيدن اين جمله، دو نفري پريديم بالاي سكو. مسئول اسلحهخانه خنديد و گفت: «بياييد داخل اسلحهخانه، تا نحوهي فشنگ و خشابگذاري را به شما ياد بدهم. مسئول اسلحهخانه كه مردي ميان سال بود يك كلاشينكف قنداق تاشو و يك قنداقدار را به ما تحويل داد. البته قنداق تاشو نصيب من شد، قنداقدار هم به سعيد رسيد. وقتي كه از اسلحهخانه بيرون آمديم. همهي بچهها دور ما جمع شدند و به تفنگ غنيمتي كه بيشتر به خاطر سبكياش مورد استفادهي فرماندهان و نيروهاي ويژه قرار ميگرفت، خيره شدند. اخمهاي رامين هم، تو هم رفته بود. به نظرم در آن لحظه داشت به قد بلندش كه تا چند دقيقه پيش به آن مينازيد، نفرين ميكرد.
منبع: ماهنامه سبزسرخ
راوي: م. سراجي
جمعه 8 بهمن 1389 11:40 AM
تشکرات از این پست