0

روزي جنگي بود

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود

به جاي همسنگر

سال 66 به عنوان تيربارچي دسته در خط پدافندي « شلمچه » بوديم. من دومين بار بود كه جبهه مي‌آمدم.
يك شب وظيفه‌ي پاس‌بخشي را به عهده داشتم. با يكي از برادران بعد از اين‌كه پستمان تمام شد به سنگر نگهبان بعدي رفتيم تا او را بيدار كنيم. بر اثر بارندگي تمام لباس‌هايش خيس بود و گفت با اين وضع نمي‌تواند سر پست برود.
دوست همسنگر او «برادر چهره‌دوست» گفت: « من به جايش مي‌روم». صبح خبر آوردند، چهره‌دوست سر پست تير به گلويش خورده و شهيد شده است و من فهميدم شهادت نصيب هركس نمي‌شود.
   

منبع: سالنامه يادياران  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  11:56 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود

به خميني بگو ناراحت نباشد؛

روز دوازدهم ارديبهشت، در حالي‌ كه تنها 48 ساعت از آغاز «عمليات الي بيت‌المقدس» مي‌گذشت، به بيمارستان «حميديه» رفتيم. تا قبل از شروع عمليات، اين بيمارستان متروكه بود كه با تلاش پزشكان و امدادگران اعزامي از بهداري منطقه‌ي خراسان احيا شد و در لحظه‌ي بازديد ما داراي سه اطاق عمل، 5 جراح، حدود 45 تخت اورژانس و 40 تخت بستري و... بود.
وقتي خواستيم با پزشكان و پرستاران مصاحبه كنيم، همگي به ما به يك جواب مي‌دادند: «اگر اين‌جا مي‌خواهيد با شخصي مصاحبه كنيد، بايد با «هلا بيات صحبت كنيد» پرسيديم: «هلا بيات كيست؟!» ما را به نزدش بردند.
پيرزني عرب، از اهالي حميديه كه چين و چروك چهره‌اش، رنجي را كه در جنگ بر او رفته بود، مي‌نماياند و چهره‌ي شادش، حكايت از صفاي قلبي پاك داشت. از اول جنگ، كارش كمك به مجروحين بوده، به ما گفتند: «شب عمليات، از ساعتي بعد از شروع حمله تا عصر فرداي آن روز، حتي براي لحظه‌اي زمين ننشست. يكسره كار مي‌كرد، لباس‌ها و ملافه‌هاي خونين مجروحان را مي‌شست، به آن‌هايي كه به تنهايي قادر به غذا خوردن نبودند، با دست مادرانه‌اش غذا مي‌داد. ظروف مجروحان و زمين نقاهتگاه را شست‌وشو مي‌كرد.» حالا هم به همان كار معمولش سرگرم بود.
با آن‌كه حتي يك لحظه از نظافت محل غافل نبود، به زحمت براي لحظه‌اي مصاحبه‌ نگهش داشتيم. به كمك يكي از جوان‌هاي عرب زبان از او پرسيديم: «مادرجان، شنيدم كه تو در اين اين‌جا خيلي زحمت مي‌كشي؟» جواب داد: «اين‌ها براي اسلام و خميني كه چيزي نيست.» گفتم: «تو كه يك عربي، نظرت درباره‌ي اين‌كه صدام خودش را فرشته‌ي نجات عرب‌ها مي‌داند، چيست؟»
گفت: «صدام عفريتي است كه ما به خونش تشنه‌ايم!» پرسيدم: «براي كسي پيغامي نداري؟» گفت: «فقط سلام من را به خميني برسان و به او بگو ناراحت نباشد، هلا بيات در اين بيمارستان كار مي‌كند». نقل از مجله‌ي پيام انقلاب، 8 خرداد 1361 شماره‌ي 59، ص 28 و 29
   

منبع: سالنامه‌ي شيدايي لشگر27 محمدرسول الله (ص) سال1383  

 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  11:56 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود

به فرشته هاپيوست

گلوله‌هاي تيربار يك طرف صورتش را دريده و بخشي از فك و دهانش را برده بود. يك دستش نيز به تار مويي بند بود. خون با فشار زياد از محل بريدگي‌ها بيرون مي‌زد و ديگر توان همراهي با ما را نداشت.
براي اين‌كه سر و صدايش دشمن را متوجه نكند از بچه‌ها خواست كه سرش را زير آب كنند، اما كسي اين كار را نكرد. خودش زير آب رفت ولي بچه‌ها او را بيرون كشيدند.
گفتم: «حسن‌جان! چه كار كنم» مي‌خواهي لباست را به سيم خاردار وصل كنم تا جريان آب تو را نبرد. ناله‌ي خفيفي سر داد و سرش را به آرامي جنباند. پيكر خون آلودش را به كنار آب كشيده و لباسش را به سيم‌ها گره زدم تا به هنگام بازگشت بتوانيم او را به عقب انتقال دهيم. اما پس از رفتن ما آب بر اثر مد بالا آمده و او را با خود برده بود. «شهيد حسن‌پام» از غواصان گردان ولي‌عصر (عج) زنجان بود كه كربلاي 4 عاقبت او را به فرشته‌ها پيوند داد.
   

منبع: مجله ياد حماسه ها  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  11:56 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود

به كدامين گناه

روز دوم بمباران شيميايي شهر حلبچه بود. امدادگران مجروحان بومي را به اورژانس مي‌آوردند. يك لحظه چشمم به كودك شيرخواره‌اي افتاد كه در دست يكي از بچه‌ها بود. صورت، لب‌ها، دست‌ها و پاهاي او كبود شده بود. باز هم نفس مي‌كشيد، اما به سختي.
همه‌ي افراد اورژانس متوجه او شدند. اشك پهناي صورت ما را پوشاند. اما احمد كاظمي حال ديگري داشت. هق‌هق گريه امانش را بريد و بي‌اختيار از مركز اورژانس بيرون رفت.
كودك و سلاح مرگبار
به كدامين گناه
   

 

 

منبع: كتاب فرشتگان نجات  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  11:57 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود

به كدامين گناه؟

صداي قايق‌هاي عراقي نزديك‌تر مي‌شد. هنوز چند ثانيه نگذشته بود كه سربازان بعث از خاكريز بالا آمدند. آخرين خشاب‌ها را در اسلحه گذاشتيم و مقاومت كرديم، اما از نيروهاي كمكي خبري نبود. به ناچار نيروها را به عقب فرستاديم. فقط من و حاجي مانديم. ساعتي بعد ما هم به راه افتاديم، اما يك‌باره خمپاره‌اي پشت سرمان زمين را لرزاند.
در ميان گرد و غبار حاجي را ديدم كه دست بر پهلو بر زمين نشسته، چفيه را به كمرش بستم و به سختي او را به دوش گرفتم. به جزيره‌ي مجنون شمالي كه رسيدم حاجي را بر زمين گذاشتم. صداي ناله‌اش ضعيف‌تر شده بود. تويوتاي ايراني نظرم را جلب كرد. فرياد زدم و راننده را صدا كردم، اما او تكان نخورد.
جلوتر رفتم باورم نمي‌شد، ‌همه‌جا جنازه‌هاي خشك شده بود. بچه‌هاي پشت قبضه‌هاي تيربار با سر و صورت پر از تاول به خواب رفته‌بودند، همه‌ي چشم‌ها و دهان‌هايشان باز بود و پوستي نبود كه تاولي روي آن نباشد. تازه مي‌فهمم كه چرا نيروي كمكي نيامد. زانوهايم بي‌اختيار سست شد. بي‌اختيار فرياد زدم بر خاك افتادم خدا را با تمام وجود صدا زدم، چرا؟ چرا؟ چرا؟
   

منبع: كتاب جاودانه ها  

 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  11:57 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود

به هر قيمتي كه شده بايد به جبهه بروم

به هر قيمتي كه شده بايد به جبهه بروم، اين پيماني بود كه با خودم بسته بودم. چند ماهي كارم شده بود «دست‌كاري توي شناسنامه» سرزدن به همه‌ي پايگاه‌هاي اعزامي و كفش پاشنه بلند پوشيدن، اما هيچ‌كدام از اين كارها به نتيجه نرسيد.
يكي از روزهاي خرداد كه در حال بازگشت از امتحان بودم به فكرم رسيد كه به مركز اعزام سپاه، مستقر در «عبدالحق» سري بزنم، شايد فرجي شود و قفل اين در (اعزام به جبهه) باز شود.
قبل از وارد شدن به دفتر چشمم به اعلاميه‌اي كه روي در چسبانده شده بود خورد: «اعزام مجدد نيروها به جبهه، تاريخ 19 خرداد». وارد دفتر شده و مستقيم به دفتردار نگاه كردم و خيلي محكم گفتم: «براي اعزام مجدد آمده‌ام» نمي‌دانم چرا اما او حرفم را باور كرد و پرسيد: «آموزش‌ديده هستي؟» زبانم بريده بريده گفت: بله اما دلم گفت: «نه»
در جوابم پاسخ داد: «مي‌تواني ثبت‌نام كني» از آن‌جايي كه مدارك ثبت‌نام هميشه همراهم بود، ثبت نام كردم. از دفتر كه بيرون آمدم به خاطر دروغي كه گفته بودم، ناراحت بودم اما به دليل اين‌كه يك خان از هفت‌خان را گذرانده بودم خوشحال بودم. به طرف خانه حركت كردم. شب قبل از اعزام ساكم را حاضر كرده و به والدينم گفتم: «فردا تا ساعت 6 بعدازظهر منتظر من نباشند». براي تمرين فوتبال به باشگاه مي‌روم.
فردا به طرف عبدالحق حركت كردم اما با دستاني لرزان و دلي پر از دلهره به دفتر كه رسيدم از من پرسيدند: تأييده‌ي پايان دوره آورده‌ام يا نه. من هم در جواب آن‌ها پاسخ دادم: «راستش را بخواهيد من در قائم‌شهر آموزش ديده‌ام و به دليل تعطيلي و كمبود وقت نتوانستم مداركم را بياورم».
مسئول دفتر باور كرد و گفت: «سوار شو» مي‌خواستم همان‌جا نماز شكر بجا بياورم كه يكي از بچه‌هاي محله مرا ديد و گفت: «تو كجا مي‌روي؟» تو كه نه آموزش ديده‌اي و نه قبلاً به جبهه رفته‌اي؟»
مسئول دفتر كه تازه متوجه ماجرا شده بود از سوار شدن من جلوگيري كرد. خيلي ناراحت شدم. به قدري كه صداي گريه‌ام به هوا رفت. گريه‌اي كه دل سنگ را به درد مي‌آورد اما آن‌ها را نه... وقتي ديدم كه گريه‌هاي من آن‌ها را راضي نمي‌كند جلوي ماشين خوابيدم و گفتم: « يا مرا با خود به جبهه مي‌بريد يا بايد از روي من رد شويد». مسئول دفتر اين‌بار دلش به رحم آمد و گفت: «برو اما به والدينت خبر مي‌دهم». گفتم: «ايرادي ندارد و به سرعت سوار شدم كه مبادا نظرش تغيير كند».
برادرم فردا صبح به سمت رامسر حركت كرد، ولي وقتي به پادگان رسيد ما نيم ساعت بود كه به سمت جبهه حركت كرده بوديم.
   

منبع: ماهنامه سبزسرخ  

 

 

 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  11:57 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود

به ياد عاشورا

در عمليات كركوك، به اتفاق تعدادي از رزمندگان با پاي پياده برمي‌گشتيم. برگشت از 150 كيلومتر (عمق خاك عراق) كاري سخت بود.
بنده در آن عمليات،‌ به عنوان مسئول تبليغات مي‌خواستيم مصاحبه‌اي را ترتيب بدهم. روي يك كمپرسي با بسيجي 15 ساله سر صحبت را گشودم. ناگاه صدايي از پشت سرم به گوش رسيد، ديدم رزمنده‌اي با پاي خسته و زخمي و با سر و وضعي پر از گرد و خاك، دعاي فرج را با سوز خاصي زمزمه مي‌كند. تا بهداري سپاه فاصله‌اي نمانده بود كه گفتم: «برادر زخم پا، خطرناك است، من خودم درد زخم را چشيده‌ام،‌ اجازه بده پياده شويم و پايت را پانسمان كنيم،.» نگاهي معني‌دار به من انداخت و فرمود: «برادر دل‌ات براي من مي‌سوزد؟»
عرض كردم:‌ «معلومه كه دلم مي‌سوزد.» فرمود: «يادمان باشد عصر عاشورا كسي پيدا نشد به زخم فرزندان امام حسين (ع) سوز دل سهل است، آهي نثار كند و بعد سكوت كرد و بغض خود را فرو خورد.
من نيز جرأت پاسخ نيافتم و با اشك چشمانم از كمپرسي پياده شدم و با گريه‌ام او را بدرقه كردم.
   

منبع: مجله يادايام   -  صفحه: 27

راوي: صابر طبقي 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  11:58 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود

به ياد مادر

رزمنده‌ها آن شب نياز شديدي به بلدوزر داشتند. بايد هر طور شده آن را درست مي‌كردند. اما يك لحظه زمان ايستاد، گلوله‌ي توپي درست به وسط ماشينشان خورد و آن را به آتش كشيد.
ماشين قطعه‌قطعه شد. دست و پاي آهنگري و يزداني نيز به اطراف پرت شد. آتش از لاشه‌ي باقي مانده‌اش زبانه مي‌كشيد و اطراف پل را روشن مي‌كرد. قربان‌علي قصد داشت، مقداري از پودر بدنشان را در كيسه‌اي ريخته، براي خانواده‌شان بفرستد، در يك لحظه به ياد مادر خودش افتاد و از كارش منصرف شد.
   

 

 

منبع: كتاب شب هاي قدر كربلاي 5  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  11:58 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود

بهداشت

گاهي اوقات در كيسه‌هاي منگنه شده‌اي كه برنج و خورشت را مخلوط در آن ريخته بودند، برايمان غذا مي‌آوردند و مي‌خورديم والا بايد فكرش را از سرمان بيرون مي‌كرديم و يا اين‌كه با هرچيزي كه مي‌شد خورد، خودمان را سير مي‌كرديم.
غذا خوردنمان هم ديگر به آدميزاد نمي‌ماند؛ با دست‌هاي آلوده و كثيف كه به دليل جا به جايي اجساد و مجروحين تقريباً هميشه خون‌آلود بود، غذا مي‌خورديم و ككمان هم نمي‌گزيد. چاره‌اي نبود چون نه آبي براي شستن پيدا مي‌شد و نه وقت فكر كردن به بهداشت بود.
   

منبع: كتاب پاييز 59   -  صفحه: 64

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  11:58 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود

بوسه بر پيشاني

در گردان ما برادري بود كه عادت داشت پيشاني شهدا را ببوسد. وقتي شهيد شد بچه‌ها تصميم گرفتند به تلافي آن همه محبت، پيشاني او را غرق بوسه كنند.
پارچه را كنار زديم پيكر بي‌سر او دل همه‌ي ما را آتش زد.
   

 

راوي: رزمنده ي لشگر 27  

منبع: سالنامه‌ي شيدايي لشگر27 محمدرسول الله (ص) سال1383  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  11:58 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود

بوي سير گنديده

در منطقه‌ي عملياتي بوديم. امام جمعه‌ي ساوه يك روحاني نوراني بود آمد و گفت: مقداري ميوه كه كمك‌هاي مردمي است براي رزمندگان آورده‌ايم. نيروها كمك كردند يك بنز ده تني حاوي انار، پرتقال، سيب، نارنگي و ليموشيرين را خالي كردند. در حال خوردن استراحت بوديم كه هواپيماهاي دشمن منطقه را بمباران كردند.
صداي انفجار مشكوك بود و بويي شبيه سير گنديده فضا را پر كرد. فرياد زدم: شيميايي، شيميايي. بسياري از عزيزاني كه در منطقه بودند از رزمنده، پرستار تا پزشك و امدادگر گرفته همه مجروح و يا شهيد شدند.
مجروحان را به بيمارستان صحرايي شهيد محمد بروجردي اعزام كردند. من هم ناي حركت نداشتم و بي‌حال افتاده بودم. مرا به خيال اين كه شهيد شده‌ام، به معراج شهدا بردند و مي‌خواستند به عقب منتقل كنند كه متوجه شدند قلبم مي‌زند و من بعد از 72 ساعت چشم باز كردم. سوختگي تمام بدن مرا گرفته بود. مي‌خواستند مرا به تهران منتقل كنند. لجابت كردم و نرفتم. وقتي برگشتم، سربازهايم مثل بچه‌هاي يتيم نشسته بودند. تا مرا ديدند از خوشحالي گريه كردند و گفتند: خدا هيچ خانه‌اي را بي‌پدر و هيچ واحدي را بي‌فرمانده نكند.
   

منبع: مجله جاودانه ها  

راوي: سرهنگ جانباز محمد قرباني 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  11:59 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود

بوي كباب جنگي

عمليات كربلاي 5 بود. شب دوم قرار گذاشتيم با گردان عمار برويم جلو. قبلاً گردان مالك رفته بود. بچه‌ها توي محاصره اكثراً شهيد شدند. من و حاج محسن از قرارگاه تاكتيكي به سمت سه راه شهادت كه به شوخي سه راه مرگ مي‌گفتيم پياده به راه افتاديم.
شايد، با سه راه 200 الي 300 متر فاصله داشتيم كه بوي خوشايندي به مشاممان خورد. بي‌اختيار گفتم: «چه چيز مشتي؟» بعضي اوقات بچه‌هاي تداركات همت مي‌كردن و ظرف‌هاي غذا را داخل برانكارد مي‌گذاشتند و دوان دوان به خط مقدم مي‌آوردند و وقتي ما توي سنگر مي‌رسيديم غذا هنوز گرم گرم بود.
توي راه با حاج محسن دين‌شعاري كلي به خودمون وعده داديم كه الآن مي‌رسيم به سه راهي محسن سوتي. از بس حاج محسن سر آن سه راهي داد زده بود تا گردان جابه‌جا كند،‌ ديگر صدايش در نمي‌آمد و سوت مي‌زد. به همين خاطر آن مكان معروف به سه راهي محسن سوتي شد. محسن گفت: «آخ‌جون اين‌جا چه بوي كبابي راه انداختن، دست اين تداركات‌چي را بايد ماچ كرد.» جون تو، دو پرسش را مي‌گيرم تا قبل از كار يه شكم سير بخوريم. گيج بوي كباب به سه راهي شهادت رسيديم. يك خمپاره 120 وسط يك تويوتاي پر از نيرو فرود آمده بود و بوي گوشت كباب شده فضا را آكنده بود.
هنوز آتش روشن بود. بوي كباب شدن آن‌ها ما را از 200 متري به آن‌جا كشاند. ما چه نقشه‌هايي مي‌كشيديم. در حالي‌كه بچه‌ها اين‌جا در آتش... بعدها حاج محسن گفت: بعد از آن «واقعاً از كباب بدم آمد».
   

منبع: گروه تحقيقاتي فتح الفتوح  

 

 

راوي: مرتضي شادكام  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  11:59 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود

بي نشان

غروب بود. صداي خنده بچه‌ها فضاي چادر را پر كرد. يكي از سربازها با اصرار از حسن خواست دفعات مجروحيتش را براي تازه واردها بگويد. حسن با خنده نگاهي به بدنش انداخت و گفت: «پاي راستم در بيت‌المقدس، دستم در فتح‌المبين، زانو در زيد، سر در كوشك، ابرو در طريق‌القدس، كمر در خيبر و... » تمام مجروحيت‌هايش را به خاطر داشت.
آخرين زخمش را در تاريك و روشني عمليات بدر در آن‌سوي آب‌هاي مجنون در شرق دجله ديدم. به اصرار نيروهاي تعاون و دوستانش جهت مداواي دست به عقب فرستاده شد. اما در اين فاصله و در جنگ و نبرد، هيچ‌كس آخرين زخمش را نديد. نه به عقب رسيد و نه در جلو خبري از او بود. در هيچ كجاي جبهه نشاني از پيكر مجروحش يافت نشد.
حسن مفقود شد. شايد هم چون خوب‌ترين خوبان همانند جعفر طيار، ادريس پيامبر (ص) به آسمان رفت. حسن انبري با لبخند هميشگي‌اش ما را ترك كرد.
   

منبع: كتاب سي مرغ  

 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  11:59 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود

بيست و پنج كيلومتر تا كربلا

در منطقه راننده‌ي بهداري بودم. روزي يكي از برادران مجروح را به پشت خط مي‌بردم. چون حالش خوب نبود با عجله مي‌رفتم. وسط راه كنار جاده چشمم افتاد به تابلويي كه روي آن نوشته بود كربلا 25 كيلومتر! چشم‌هايم داشتند 4 تا مي‌شدند. محكم ترمز كردم و دور زدم.
همراه مجروح گفت: «چرا اين‌طوري مي‌كني؟ براي چه برگشتي؟» گفتم: «مي‌داني كجا هستي؟» گفت: «نه. از شوق داد زدم 25 كيلومتري كربلا! بعد برگشتم راهم را ادامه دادم، و مجروح را به اورژانس رساندم.» سريع سر و ته كردم به طرف خط، دوباره به تابلو رسيدم، ديدم پنج عدد 525 را غبار گرفته و نتوانسته بودم آن را تشخيص بدهم.
   

منبع: سررسيد سال 84 جبهه فرهنگي حزب الله  

 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  11:59 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود

بيمه ي حضرت ابوالفضل (ع)

پشت پيراهنش نوشته شده بود: «بيمه‌ي حضرت ابوالفضل (ع). ورود هرگونه تيرو تركش ممنوع» بچه‌ي ساوه بود و هنوز موهاي صورتش خوب سبز نشده بودند. بيشتر از 5 كلاس نتوانسته بود درس بخواند. آخر پدر نداشت و مجبور بود در يك مغازه‌ي مكانيكي شاگردي كند تا خرجي زندگي خانواده‌اش را تأمين كند.
شب هجدهم بهمن 1361، عمليات والفجر مقدماتي. گروهان ما وظيفه‌اش از كار انداختن چند سنگر دوشكاي دشمن و رسيدن به بالاي «تپه دوقلو» بود. يك قبضه‌ي دوشكاي عراقي كل گروهان را زمين‌گير كرده بود. برادر «صمد» معاون گردان فرياد زد: «يه آرپي‌جي‌زن داوطلب مي‌خواهم بره اون سنگر دوشكا رو خاموش كنه».
نفس در سينه‌ي همه گير كرد. دل شير مي‌خواست تا كسي بتواند حتي يك لحظه سرش را از روي زمين بلند كند، اما «حسين»؛ همان بچه بسيجي نوجوان و نحيف ساوه‌اي، قد علم كرد، قبضه‌ي آرپي‌جي را برداشت و راه افتاد. قبضه از قدش بلندتر بود. از خط آتش دشمن گذشت و رفت بالاي يك تل خاك.
همه زير لب دعايش مي‌كرديم درست رو به روي سنگر دوشكاي دشمن زانو زد و صداي خارج شدن قبضه از ضامن و بعد، صداي شليك موشك را شنيديم. هم‌زمان با شليك موشك، بچه‌ها يك‌صدا تكبير ‌گفتند،‌ گلوله درست خورد وسط سنگر دوشكا، عراقي‌ها حالا داشتند كمي دورتر از سنگر دوشكا به سمت ما شليك مي‌كردند.
يكي از تيرهايشان به حسين اصابت كرد. رفتيم و او را از تل خاك آورديم پايين. خون از دستش فواره مي‌زد. شكر خدا آسيب جدي نديده بود. تير خورده بود كف دستش. ديگر جنگ تن به تن شده بود. گفتم: «حسين! برگرد عقب تا بچه‌ها تو را به آمبولانس برسانند». سگرمه‌هايش رفت توي هم و گفت: «كجا برم؟» گفتم: «آخه از تو كه ديگه كاري برنمي‌آد» با دست سالمش نخي از جيب شلوارش بيرون كشيد و گفت: «زود اين نخ را ببند به ماشه‌ي اين تفنگ بعد هم مسلحش كن و بده دست من» از آن همه عظمتش احساس حقارت كردم.
نقل از: روئينه،‌ به قلم:‌ گل علي بابايي
مأخذ:‌ كتاب غربت هور، ص 88، 92 و 93
منبع: غربت هور، ص 88 و 93 و 92
   

منبع: سالنامه‌ي شيدايي لشگر27 محمدرسول الله (ص) سال1383  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  12:00 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها