بدترين خاطره
چهارمين روز عمليات والفجر هشت بود. بچهها گشنه و تشنه به پاتكهاي دشمن پاسخ ميدادند. راستش را بخواهيد ديگر نايي براي حركت كردن نداشتيم. موضوع را به فرماندهي اطلاع داديم و گفتيم با اين وضعيت، قواي جسماني ما كم ميشود و نميتوانيم در مقابل پاتكهاي دشمن پايداري كنيم.
فرمانده دو نفر از موتورسوارها را مأموريت داد به هر قيمتي شده بروند مقداري آب و غذا تهيه كنند. يك ساعت نكشيد كه دو موتورسوار با چهار 20 ليتري آب و مقداري برنج كه داخل نايلون فريزر بود، رسيدند. بچهها خيلي خوشحال شدند. با همان دستان كثيف و سر و صورت نشسته به جان نايلونهاي برنج افتاديم. با وجود اين كه برنج بدون خورشت بود، ولي هنوز مزهي آن را حس ميكنم.
بعد از خوردن غذا به ما مأموريت داده شد براي تثبيت منطقهاي به آنجا اعزام شويم. وقتي ستون به حركت درآمد، چند گلوله به وسط بچهها افتاد. يعقوبي كه از بر و بچههاي آمل بود، همان لحظه شهيد شد. يك پسر بچهاي بود كه اسم و رسمش را به ياد ندارم؛ خودش ميگفت دست به شناسنامه برده و تاريخ تولّدش را تغيير داده تا به جبهه بيايد. متأسفانه يكي از تركشها به كولهي آرپي جياش اصابت كرد به طوريكه خرج آرپي جي آن آتش گرفت. اين نوجوان هر كار كرد كوله را از پشت خود درآورد، نتوانست و بچهها تا رفتند او را كمك كنند، خرجها مشتعلتر شدند و چند ثانيه طول نكشيد كه كل بدن او را آتش فرا گرفت. بادگير پلاستيكي مزيد بر علت شده بود.
يكي از تلخترين خاطرات 20 ماه حضور در جبهه، همين اتفاق بود كه هنوز آن را در مقابل ديدگانم ميبينم و زجههاي معصومانهي آن نوجوان هنوز در گوشهايم طنينانداز است.
منبع: ماهنامه سبزسرخ - صفحه: 6
راوي: محمد ابراهيم عليجانزاده