0

روزي جنگي بود

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود

بدترين خاطره

 

چهارمين روز عمليات والفجر هشت بود. بچه‌ها گشنه و تشنه به پاتك‌هاي دشمن پاسخ مي‌دادند. راستش را بخواهيد ديگر نايي براي حركت كردن نداشتيم. موضوع را به فرماندهي اطلاع داديم و گفتيم با اين وضعيت، قواي جسماني ما كم مي‌شود و نمي‌توانيم در مقابل پاتك‌هاي دشمن پايداري كنيم.
فرمانده دو نفر از موتورسوارها را مأموريت داد به هر قيمتي شده بروند مقداري آب و غذا تهيه كنند. يك ساعت نكشيد كه دو موتورسوار با چهار 20 ليتري آب و مقداري برنج كه داخل نايلون فريزر بود، رسيدند. بچه‌ها خيلي خوشحال شدند. با همان دستان كثيف و سر و صورت نشسته به جان نايلون‌هاي برنج افتاديم. با وجود اين كه برنج بدون خورشت بود، ولي هنوز مزه‌ي آن را حس مي‌كنم.
بعد از خوردن غذا به ما مأموريت داده شد براي تثبيت منطقه‌اي به آن‌جا اعزام شويم. وقتي ستون به حركت درآمد، چند گلوله به وسط بچه‌ها افتاد. يعقوبي كه از بر و بچه‌هاي آمل بود، همان لحظه شهيد شد. يك پسر بچه‌اي بود كه اسم و رسمش را به ياد ندارم؛ خودش مي‌گفت دست به شناسنامه برده و تاريخ تولّدش را تغيير داده تا به جبهه بيايد. متأسفانه يكي از تركش‌ها به كوله‌ي آرپي جي‌اش اصابت كرد به طوري‌كه خرج آرپي جي آن آتش گرفت. اين نوجوان هر كار كرد كوله را از پشت خود درآورد، نتوانست و بچه‌ها تا رفتند او را كمك كنند، خرج‌ها مشتعل‌تر شدند و چند ثانيه طول نكشيد كه كل بدن او را آتش فرا گرفت. بادگير پلاستيكي مزيد بر علت شده بود.
يكي از تلخ‌ترين خاطرات 20 ماه حضور در جبهه، همين اتفاق بود كه هنوز آن را در مقابل ديدگانم مي‌بينم و زجه‌هاي معصومانه‌ي آن نوجوان هنوز در گوش‌هايم طنين‌انداز است.
   

منبع: ماهنامه سبزسرخ   -  صفحه: 6

 

 

راوي: محمد ابراهيم عليجانزاده  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  11:51 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود

بر روي شانه‌ هاي او

با شنيدن خبر تجمع نيروهاي ضد انقلاب در روستا خود را به محل رسانديم. پس از محاصره منتظر شروع درگيري شديم. با تدبير حاج حسين توپ 75 را جهت انهدام محل تجمع دشمن آماده كردم. پس از دو بار شليك خانه بر سر آن‌ها خراب شد.
ناگهان تيري به طرف صورتم شليك شد و مرا به زمين پرتاب كرد. پس از چند لحظه گيجي و سكوت، احساس كردم در حال جابه‌جا شدن هستم. چشم خود را باز كردم. حاج حسين روح‌الامين فرمانده‌ي عمليات را ديدم. مرا روي دوش خود گذاشته بود و در حال دويدن به طرف آمبولانس بود. خون صورتم به داخل يقه‌ي حاج حسين مي‌رفت و او بي‌توجه مرا به سمت آمبولانس مي‌برد. از او خجالت مي‌كشيدم، اما ناگزير بايد اين شرايط سخت را تحمل مي‌كرديم.
   

منبع: كتاب قاف عشق  

راوي: حاج حسين اميني 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  11:51 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود

بر زخم ‌هاي آشنا

بغضم گرفته بود، با قطرات اشك من دانه‌هاي برف از پشت شيشه شبيه قطرات باران مي‌شد. در حال خودم بودم كه سنگيني دستي را روي شانه‌هايم احساس كردم. برگشته و ديدم قاسم در حال خنديدن است. بغضم تركيد، سر بر روي شانه‌هاي قاسم گذاشتم و هاي‌هاي گريه كردم.
لباس قاسم از قطرات اشك من خيس شد. من را در آغوش گرفت و نجواكنان گفت: «راه دوري نمي‌ري كه، همش چند كيلومتر آن‌طرف‌تر هستي». نمي‌توانستم باور كنم از قاسم، تنها دوست و ياور زندگي‌ام حتي لحظه‌اي دور باشم.
قاسم به من نگاهي كرد و در حالي‌كه پوتين‌هايم به دستش بود، سپس ادامه داد: «مگر به مراسم خواستگاري مي‌روي كه اين‌چنين دست و پايت را گم كرده‌اي» سوار ماشين شدم. به پيرمرد كه نامش عموصادق بود، نگاهي انداختم. نمي‌دانم چرا چشمان او شباهت عجيبي به چشم‌هاي قاسم داشت. به محض بسته شدن در ماشين، خيلي سريع قاسم‌رو از من برگرداند، مي‌دانست كه در دلم چه مي‌گذرد، از او دور شديم، آن‌قدر دور كه در آن بوران برف ديگر اثري از قاسم به جا نماند.
در راه فرمانده‌ي گردان گفت: «نمي‌دانم تو را به عموصادق بسپارم يا عموصادق را به دست تو؟!» اين را گفت و ديگر تا پايان راه حرفي نزد. به مقر عموصادق رسيديم. پس از خواندن نمازش به او گفتم: «قبول باشه عموصادق» در جواب پاسخ داد: «قبول حق پسرم». «حق داري با من نسازي، از من سني گذشته استف اما تو حالا اول جواني هستي»، گفتم: «نه عموصادق نقل اين حرف‌ها نيست..... روز عمليات است اما فرمانده گفته چون تو كسالت داري بايد به عقب برگردي.... مگه من چمه!؟ من حتي از فرمانده هم سالمترم.... آخ..... بازم اين سردرد لعنتي. لطفاً عموصادق از توي كوله‌پشتي‌ام.... قرص‌هايم را بده....».
فردا صبح كه بلند شدم، عموصادق تمام كارها را كرده بود. با يك سيني چاي كنار تختم نشست و گفت: «بخور....انشاالله كه كسالتت رفع مي‌شود».
تمام بدنم درد مي‌كرد، حس بلند شدن از رختخواب را نداشتم، روي تخت نشستم و گفتم: «عموصادق تو چرا اين‌جا آمده‌اي؟!».
در جوابم پاسخ داد: «تازه ازدواج كرده بودم، پسر كوچكي داشتم كه خيلي دوستش داشتم، فقط همين را مي‌دانم كه سر موضوعي با همسرم بحث كردم كه او هم، همراه بچه من را ترك كرد». با تعجب پرسيدم: «پس حالا شما اين‌جا چه مي‌كنيد؟» چرا دنبال زن و فرزندتان نمي‌رويد؟!»
اشك در چشمانش حلقه زد و گفت: «پس از رفتن آن‌ها حافظه‌ام را از دست دادم، فقط همين را مي‌دانم كه پشت بازوي سمت چپ دست پسرم يك خال قهوه‌اي بزرگ بود. به دليل سابقه‌ي فراموشي كه داشتم فرمانده دستور داد به پشت خط بروم، چون مي‌دانست اين‌جا براي من بهتر است».
قطرات اشك را روي صورت عموصادق ديدم، نمي‌خواستم اذيتش كنم، ديگر سؤالي نكردم و چاي داخل سيني را سر كشيدم. ناگهان فرمانده وارد شد و گفت: «ديشب عمليات تمام شد و ما با كمترين شهيد و كمترين زخمي پيروز شديم و رو به من ادامه داد مي‌تواني برگردي. دلم طاقت نداشت، بي‌قرار قاسم بودم، سريع پشت فرمان پريدم و گفتم بريم!؟
به منطقه رسيدم،‌ هنوز بوي دود مي‌آمد، به دنبال قاسم همه‌جا را گشتم، ناگهان يك جفت پوتين روي برف‌ها توجه‌ام را جلب كرد. به طرف پوتين خيز برداشتم، آه خداي من ..... قاسم بود بدن و لباس‌هايش به كلي سوخته بود، پاهايم لرزيد، شانه‌هايم نيز همين‌طور.... عموصادق به كمكم آمد، عمو زير بازوي دست چپ قاسم را بلند كرد، لباس سوخته كنار رفت، ناگهان عمو شل شد، روي زمين نشست. قطرات اشك روي صورتش روان شد، به نقطه‌اي كه خيره شده بود، نگاه كردم، آه خداي من، پشت بازوي دست چپ قاسم يك خال قهوه‌اي بزرگ بود، چه صحنه‌اي بود، سرم را به آسمان گرفتم، اين بار بغض هردوي ما شكست، عموصادق به فرزندش رسيده بود.
   

منبع: ماهنامه سبزسرخ   -  صفحه: 7

 

 

راوي: جعفر كريمي جويباري  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  11:52 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود

برو برادر

درست وسط ميدان مين رگبار بستند رويم. توي آن جهنم نه مي‌شد رفت، نه مي‌شد دراز كشيد. چند نفري هم شهيد شده بودند و افتاده بودند توي ميدان مين.
يك دفعه كسي پايم را گرفت بلند كرد و روي سينه‌اش گذاشت. مجروح بود. گفت: « برو برادر برو. »
شناختمش هماني بود كه به خاطر كم سن و سالي نمي‌گذاشتم جلو بيايد.
   

منبع: نشريه قافله نور   -  صفحه: 19

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  11:52 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود

بروجلو

عمليات طريق القدس بعد از اعلام رمز از قرارگاه، ما به عنوان گروه خط‌ شكن وارد عمل شديم. اولين دسته حركت كرد و نوبت به دسته‌ي ما رسيد. از دسته‌ي اول چندين نفر روي مين رفته بودند. زماني‌كه به نزديكي خط رسيديم، در كنار ميدان مين يكي از برادران روي مين رفته بود و بدنش در حال سوختن بود.
هنوز نيمه‌رمقي داشت. وقتي ديد با احتياط مي‌خواهيم از كنارش عبور كنيم تا او ناراحت نشود با همان بدن جزغاله‌شده پاي مرا گرفت و گذاشت روي سينه‌اش و گفت: «ما روي مين رفته‌ايم تا شما به سلامت پيش روي كنيد و عمليات را ادامه دهيد، برو جلو... برو جلو.
   

 

 

منبع: سالنامه يادياران  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  11:52 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود

بز تركش خورده

در منطقه‌ي عملياتي مرصاد – در بيابان‌هاي اسلام‌آباد – به خودرويي تكيه داده بودم كه ديدم بزي در صد قدمي من ايستاده است.
دقت كردم ديدم ظاهراً پايش تركش خورده است و لنگان لنگان راه مي‌رود. حس كردم بايد تشنه باشد. از آب‌هاي معدني كه در خودرو داشتيم، برداشتم و به به سمت بز رفتم. فرار كرد دنبالش دويدم.
كمي كه فاصله گرفتم، خودرو را با توپ زدند. نمي‌دانستم كه زندگي مرا خدا به وجود يك بز گره زده است!
   

منبع: مجله شميم عشق  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  11:52 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود

بسم الله

سال 1365 متوجه شديم تانك‌هاي عراقي در فاصله‌ي يك كيلومتري ما در حال پيشروي هستند. آن موقع فرمانده‌ي دسته‌ي ادوات بودم. به يكي از بچه‌ها به نام مصطفي گفتم: «مي‌خواهم كاري كني كارستان.»
گفت: « به چشم.» و خمپاره‌انداز را برداشت ايستاد و بلند گفت: «خدايا گلوله را به اين نيت شليك مي‌كنم كه اولين تانك دشمن را كه سر ستون است منهدم كند.» بعد عبارت بسم الله القاسم الجبارين را به زبان آورد، و آتش كرد.
همه با چشمان خودمان ديديم كه گلوله درست رفت داخل لوله‌ي تانك و آن را منفجر كرد. از خوشحالي هركس هرچه‌قدر مي‌توانست پريد هوا و مصطفي غرق بوسه شد.
   

منبع: سالنامه يادياران  

 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  11:53 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود

بگذاربگويم

وقتي ما دو سه سال ديرتر صاحب اولاد شديم، تصور مي‌كردم خيلي ناراحت است. يك روز به او حرف دلم را گفتم. تبسمي كرد؛ دستش را به آسمان بالا برد و دعايي خواند. گفت: « اولاد خوب است؛ چه نعمتي بالاتر از اين؟ اما اين خوبي و دوست داشتن من براي ارضاي درونم نيست، من اولاد مي‌خواهم تا براي خدا باشد! اگر خدا نخواهد من فرزندي داشته باشم، چه جاي گله از بنده‌ي اوست؟ »
به لطف خدا بعدها صاحب سه فرزند شد. مي‌گفت:‌ «‌كاش اين بچه‌ها بزرگ بودند و مي‌توانستند در جبهه‌هاي جنگ باشند. » مي‌گفتم: « احمد آقا خودت كافي نيست كه هر چند وقت مجروح مي‌شوي؟ » مي‌خنديد و مي‌گفت: « آرزو دارم روزي فرزندانم در راه خدا شهيد بشوند. البته اگر مثل من باشند كه به درگاه خدا قرب و عزتي نمي‌گيرند. »
گاهي لباس سبز پاسداري‌اش را مي‌پوشيد و مي‌گفت: « چه لذتي دارد با اين لباس مقدس به ديدار خدا بروي! » مادرش مي‌گفت: « نگو احمد » مي‌گفت: « بگذار بگويم؛ بايد آن‌قدر تكرار كنم تا خداوند ابواب رحمتش را به رويم باز كند. »
   

منبع: نشريه امتداد   -  صفحه: 72

 

 

راوي: همسر سردار شهيد احمد شول  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  11:53 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود

بلدوزر جادويي

جنگ و نزاع بين نيروهاي ايراني و نيروهاي بعثي عراق بالا گرفته بود. از مقامات بالا دستور رسيد كه براي استتار بيشتر خاكريزهاي جديدي درست كنيم. خيلي سريع بلدوزر 155 كوماتسويي آوردند و شهيد ميرزايي بدون هيچ‌گونه ترسي وظيفه‌ي رانندگي آن را بر عهده گرفت.
در بارش تير و گلوله فرو رفته بوديم كه بلدوزر از حركت بازايستاد، كمك راننده كه گمان مي‌كرد ميرزايي شهيد شده است به طرف بلدوزر دويد. اما متوجه شد، نه تنها ميرزايي حتي مجروح هم نشده است بلكه در حال كلنجار رفتن با استارت ماشين است.
تازه متوجه شديم كه بلدوزر دچار نقص فني شده است، همه به طرف بلدوزر رفتيم. هريك از ما جايي از ماشين را وارسي مي‌كرد تا بلكه عيب ماشين زودتر معلوم شود اما همگي مأيوس و نااميد به عقب رفتيم و در فكر بوديم كه چه نقصي مي‌تواند بلدوزر را از حركت انداخته باشد.
نيروهاي عراقي به چند صد متري ما رسيده بودند. ديگر فرصتي براي تعمير ماشين نبود. يكي از بچه‌ها پيشنهاد داد كه بلدوزر ديگري درخواست كنيم، اما براي اين كار هم وقت تنگ بود.
ناگهان ميرزايي از ماشين پياده شد، تيمم كرده و شروع به خواندن نماز كرد. پس از اتمام نمازش سوار ماشين شد و با اولين استارت بلدوزر روشن شد و در مقابل چشمان گرد بچه‌ها شروع به كار كرد. زير لب خدا را شكر كرده و از اين‌كه چرا من به ياد خدا نيافتادم، افسوس مي‌خوردم.
   

منبع: ماهنامه سبزسرخ   -  صفحه: 6

 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  11:54 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود

بسيجي جوان

ساعات اول عمليات كربلاي 5 بود. افراد گروه تخريب مين‌هاي زير آب را خنثي مي‌كردند. عراق قبل از پر آب كردن كانال ميدان مين وسيعي آن‌جا كار گذاشت. وجود آب مانع كار گروه تخريب بود. يك‌باره يكي از جوانان خود را به روي مين‌ها انداخت و با از دست دادن يك پا معبري را باز كرد. سپس با تلاش بسيار خود را كنار كشيد تا خط‌ شكنان از معبر باز شده عبور كنند.
يكي ديگر از نيروها در كنارش نشست و پرسيد: «كمك مي‌خواهي؟» بسيجي آرام پاسخ داد: «شما كه تا اين‌جا آمديد، حيف است كه ادامه ندهيد برويد و خط را بشكنيد».
پسرك آرام، عبور خط‌ شكنان را مي‌نگريست...
   

منبع: كتاب شب هاي قدر كربلاي 5  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  11:54 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود

بلورعشق

ما تعدادي از برادران را در سنگري بر بالاي تپه‌ي نوري ( از مناطق كردستان ) مستقر كرده بوديم كه در پي حمله‌ي ضد انقلاب به ناچار همه غير از بي‌سيم‌چي كه براي گرفتن صدا مي‌بايست بيرون سنگر بماند، به داخل سنگر رفته بودند و از آن‌جا به سوي دشمن شليك مي‌كردند. ما پس از دفع حمله‌ي ضد انقلاب، به محل استقرار اين عزيزان رفتيم و اين عزيز بي‌سيم‌چي را ديديم كه از شدت سرما در حالي كه گوشي بي‌سيم به گوشش چسبيده بود در حال نشسته يخ‌زده بود و بلورهاي يخ از مژه‌هايش آويزان شده بود. حالت عجيبي بود. خيلي متأثر كننده بود. شما را به حرمت و تعهد قلمتان بنويسيد. از شهادت، مظلوميت اين بچه‌ها، فيلم بسازيد تا نسل سوم فكر نكنند اين موقعيت رايگان به دست آمده است.    

منبع: روزنامه ي كثيرالانتشار  

 

 

راوي: از خاطرات سردار عسگري  

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  11:54 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود

بمب خوشه اي

فرمانده‌ي گردان – شهيد بلباسي – مرتب در اطراف كانال‌ها و سنگرها به اين سو و آن سو مي‌دويد و از نيروها مي‌خواست كه داخل كانال‌ها بمانند و از آن‌جا بيرون نيايند.
يكي از بچه‌ها را يك لحظه ديدم كه دو دستي ميله‌ي پرچم ميدان صبحگاه گردان را گرفته و آرام به زمين مي‌افتد. اول فكر كردم به خاطر اين فاجعه، عزا گرفته! وقتي دقت بيشتري كردم، ديدم با بدن خونين روي زمين نشسته و دو دستي ميله‌ي پرچم جمهوري اسلامي را گرفته و از بدنش خون مي‌رود.
تركش بمب خوشه‌اي سينه‌اش را شكافته بود؛ آخرين نفس‌ها را در بغل من كشيد و به ديدار معشوق شتافت.
   

منبع: ماهنامه سبزسرخ   -  صفحه: 4

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  11:55 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود

بمباران

يك روز به افسر مخابرات گفتم تعداد بمب‌باران‌ها را از آغاز روشنايي تا پايان روز يادداشت كند.
آخر روز يادداشتي داد كه نشان مي‌داد منطقه‌اي 5 تا 6 كيلومتري 194 بار بمباران شده است.
   

 

منبع: كتاب هوردرآتش؛روايت طلاييه و زيد   -  صفحه: 86

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  11:55 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود

بمبي در رختكن

در نيروگاه بوديم كه شيفت من تمام شده بود و در حال تعويض لباس‌هايم بودم. ناگهان صداي آژير با صداي بمباران يكي شده و يك بمب در اتاق رختكن منفجر گرديد. زماني كه به‌هوش آمدم از شدت درد در ناحيه‌ي شكم حتي ناي فرياد زدن هم نداشتم.
سرم را بلند كردم تا بتوانم ببينم چه اتفاقي برايم افتاده است. فكر مي‌كردم كه نهايتاً سوختگي باشد، اما با ديدن روده‌هايم كه روي زمين ريخته بود از ترس دوباره بي‌هوش شدم.
   

منبع: ماهنامه سبزسرخ   -  صفحه: 6

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  11:55 AM
تشکرات از این پست
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود

بني ‌صدر غلط كرده

سهميه‌ي ما روزي 8 گلوله‌ي 120 بود. اما نمي‌دانم چرا به يك‌باره قطع شد. از مسئول آن‌جا پرسيدم: چرا به ما مهمات نمي‌دهيد، ما كه غريبه نيستيم. آبادان در خطر است... اما پاسخي نداشت.
به مسئول بالاتر مراجعه كردم، گفت: «صدايش را درنياور ولي نامه‌ي بني‌صدر است، كه به سپاه و گروه جنگ‌هاي نامنظم سلاح ندهيم» خودم اصل نامه را با امضاي فرمانده‌ي كل قوا و رئيس جمهور ديدم. سعي كردم آن فرد را توجيه كنم، اما فايده‌اي نداشت.
گفتم: « اجازه بدهيد سرهنگ كهتري را ببينم.» با آمدن سرهنگ برق شادي در نگاهم درخشيد. موضوع را به ايشان اطلاع دادم. با عصبانيت پاسخ داد: «بني‌صدر غلط كرده چنين دستوري داده»
نامه‌اي به خط خود نوشت. خوشحال به زاغه رفتم. نيروهاي آن‌جا باورشان نمي‌شد ولي چاره‌اي جز دادن مهمات نداشتند، هيچ‌وقت جسارت و حس مسئوليت آن نظامي را در قبال ايران فراموش نمي‌كنم. جنگ، آزمايش الهي بود كه در اراده‌ي مردترين مردان خللي وارد نكرد.
   

منبع: مجله جاودانه ها  

 

 

 

 
 
جمعه 8 بهمن 1389  11:56 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها