انفجار
احمد ميخواست نفربر عراقي را بزند. لطفي، پشت فرمان بود. گوشم را گرفتم، اما صدايي نيامد. برگشتم تا ببينم چي شده كه ناگهان موج انفجار مرا به جلو پرتاپ كرد. تند سرم را برگردانم به طرف ماشين. لطفي سرش روي فرمان افتاد و دستهايش دور فرمان آويزان بود. خون از سرش خط كشيده بود تا كف ماشين.
صدايش كردم؛ اما جوابي نداد. شعلههاي آتش از ماشين بلند بود. مغز سر لطفي پاشيده بود كف ماشين.
چشمهايم را بستم.
منبع: كتاب كناره ها هنوز زنده اند