پاسخ به:روزي جنگي بود
جمعه 8 بهمن 1389 11:47 AM
اولين اعزام
وقتي داداشم وارد حياط شد، با خودم گفتم: «اينبار هر طوري كه شده به جبهه ميروم. هنوز از گرد راه نرسيده بود با سمجبازي از داداش قول گرفتم كه اينبار كه به جبهه ميرود من را هم با خود ببرد. منبع: ماهنامه سبزسرخ - صفحه: 7
بچه زرنگ مدرسه ميخواست به جبهه برود، توي مدرسه به همه گفتم كه ميخواهم به جبهه بروم. همه از تعجب چشمانشان گرد شده بود، بعضيها هم بياعتنا بودند كه به حساب حسوديشان گذاشتم.
شب قبل از حركت تا صبح نخوابيدم، خيلي خوشحال بودم، نفهميدم چه وقت خوابم برد، اما وقتي از خواب پريدم اولين چيزي كه به ذهنم رسيد خواندن نماز صبح قضا شدهام بود. از رختخواب با عجله بلند شده و با ديدن جاي خالي برادرم بر جايم ميخكوب شدم.
مادرم با دستپاچگي گفت: «صبح هرچه صدايت زدم از خواب بلند نشدي به همين دليل برادرت رفته». بعد از خواندن نماز به قدري گريه كردم كه صداي هقهق گريههايم پدرم را از خواب بيدار كرد. پدرم عصباني شده و با صداي بلند طوري كه به گوش من برسد گفت: «قول داده پس بايد سر قولش بماند، الآن ميبرمش چالوس.» اين حرف هنوز از دهان پدرم خارج نشده بود كه به طرف ساك لباسم رفتم و خيلي سريع به طرف چالوس حركت كرديم.
در آن موقع محل اعزام بسيجيان به جبهه جادهي چالوس بود. در راه با فكر اينكه شايد نتوانم به جبهه بروم، اشك را بر روي صورتم روان مي كرد. به چالوس كه رسيديم دل توي دلم نبود. ميخواستم هر طور كه شده به جبهه بروم.
با پرس و جو فهميديم كه برادرم به طرف ترمينال رفته است. پدرم با نااميدي يك دربست گرفت و به سمت ترمينال حركت كرديم. با ديدن برادرم با دست زدم پشتش و گفتم: «اي بدقول! كجا! تنها تنها ....؟!» از برادرم نه و از من آره بود كه پدرم به ميان آمد و رو به برادرم گفت: «تو قول دادهاي و بايد سر قولت هم بماني». برادرم با ديدن رضايت پدر راضي شد و من در سن 14 سالگي براي اولين بار به جبهه اعزام شدم.
راوي: ح.مؤمني