پاسخ به:روزي جنگي بود
جمعه 8 بهمن 1389 11:43 AM
اللهم اني اسئلك
تا مرا ديد اشك در چشمانش حلقه زد. پسرش را خوب شناخته بود. گفت: پيكرش بدون سر به خاك سپرده شد. گفتم: به دقيقه نكشيد با تركش توپ، سر و گردنش به كلي جدا شد، پيدا هم نشد. منبع: كتاب چيدن سپيده دم
گفت: خواسته و دعاي هميشگي محمدعلي همين بود. گفت: حتي توي وصيتنامهاش نوشته بود:
اللهم اني اسئلك الراحه عند الموت
خدايا جان دادن راحتي را نصيبم كن.
آهي كشيد و زير لب چيزي زمزمه كرد كه من نفهميدم.
پرسيدم: محمدعلي مصطفايي چند سالش بود؟
گفت: چهارده سال