0

روزي جنگي بود

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود
جمعه 8 بهمن 1389  11:46 AM

انگشتر و اسير

رفتيم توي كمپ اسراي عراقي.
توي آن همه، يك اسير ناراحت و درهم، كز كرده بود يه گوشه. علي آقا رفت سروقت او. دستي روي سر او كشيد. عراقي سفره‌ي دلش رو باز كرد كه: « يه انگشتري يادگاري از خانواده داشتم. يه رزمنده‌ي ايراني به زور از دستم درآورد! »
علي آقا اين رو كه شنيد، انگشتر خودش رو درآورد و كرد توي انگشت اسير عراقي. يه تسبيح هم بهش هديه كرد و به كمپوت گيلاس برايش باز كرد.
اسير عراقي شرمنده به او نگاه كرد.
   

 

منبع: مجله جاودانه ها   -  صفحه: 12

 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها