پاسخ به:روزي جنگي بود
جمعه 8 بهمن 1389 11:51 AM
بر روي شانه هاي او
با شنيدن خبر تجمع نيروهاي ضد انقلاب در روستا خود را به محل رسانديم. پس از محاصره منتظر شروع درگيري شديم. با تدبير حاج حسين توپ 75 را جهت انهدام محل تجمع دشمن آماده كردم. پس از دو بار شليك خانه بر سر آنها خراب شد. منبع: كتاب قاف عشق
ناگهان تيري به طرف صورتم شليك شد و مرا به زمين پرتاب كرد. پس از چند لحظه گيجي و سكوت، احساس كردم در حال جابهجا شدن هستم. چشم خود را باز كردم. حاج حسين روحالامين فرماندهي عمليات را ديدم. مرا روي دوش خود گذاشته بود و در حال دويدن به طرف آمبولانس بود. خون صورتم به داخل يقهي حاج حسين ميرفت و او بيتوجه مرا به سمت آمبولانس ميبرد. از او خجالت ميكشيدم، اما ناگزير بايد اين شرايط سخت را تحمل ميكرديم.
راوي: حاج حسين اميني