0

روزي جنگي بود

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود
جمعه 8 بهمن 1389  11:57 AM

به كدامين گناه؟

صداي قايق‌هاي عراقي نزديك‌تر مي‌شد. هنوز چند ثانيه نگذشته بود كه سربازان بعث از خاكريز بالا آمدند. آخرين خشاب‌ها را در اسلحه گذاشتيم و مقاومت كرديم، اما از نيروهاي كمكي خبري نبود. به ناچار نيروها را به عقب فرستاديم. فقط من و حاجي مانديم. ساعتي بعد ما هم به راه افتاديم، اما يك‌باره خمپاره‌اي پشت سرمان زمين را لرزاند.
در ميان گرد و غبار حاجي را ديدم كه دست بر پهلو بر زمين نشسته، چفيه را به كمرش بستم و به سختي او را به دوش گرفتم. به جزيره‌ي مجنون شمالي كه رسيدم حاجي را بر زمين گذاشتم. صداي ناله‌اش ضعيف‌تر شده بود. تويوتاي ايراني نظرم را جلب كرد. فرياد زدم و راننده را صدا كردم، اما او تكان نخورد.
جلوتر رفتم باورم نمي‌شد، ‌همه‌جا جنازه‌هاي خشك شده بود. بچه‌هاي پشت قبضه‌هاي تيربار با سر و صورت پر از تاول به خواب رفته‌بودند، همه‌ي چشم‌ها و دهان‌هايشان باز بود و پوستي نبود كه تاولي روي آن نباشد. تازه مي‌فهمم كه چرا نيروي كمكي نيامد. زانوهايم بي‌اختيار سست شد. بي‌اختيار فرياد زدم بر خاك افتادم خدا را با تمام وجود صدا زدم، چرا؟ چرا؟ چرا؟
   

منبع: كتاب جاودانه ها  

 

 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها