0

روزي جنگي بود

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود
جمعه 8 بهمن 1389  11:57 AM

به هر قيمتي كه شده بايد به جبهه بروم

به هر قيمتي كه شده بايد به جبهه بروم، اين پيماني بود كه با خودم بسته بودم. چند ماهي كارم شده بود «دست‌كاري توي شناسنامه» سرزدن به همه‌ي پايگاه‌هاي اعزامي و كفش پاشنه بلند پوشيدن، اما هيچ‌كدام از اين كارها به نتيجه نرسيد.
يكي از روزهاي خرداد كه در حال بازگشت از امتحان بودم به فكرم رسيد كه به مركز اعزام سپاه، مستقر در «عبدالحق» سري بزنم، شايد فرجي شود و قفل اين در (اعزام به جبهه) باز شود.
قبل از وارد شدن به دفتر چشمم به اعلاميه‌اي كه روي در چسبانده شده بود خورد: «اعزام مجدد نيروها به جبهه، تاريخ 19 خرداد». وارد دفتر شده و مستقيم به دفتردار نگاه كردم و خيلي محكم گفتم: «براي اعزام مجدد آمده‌ام» نمي‌دانم چرا اما او حرفم را باور كرد و پرسيد: «آموزش‌ديده هستي؟» زبانم بريده بريده گفت: بله اما دلم گفت: «نه»
در جوابم پاسخ داد: «مي‌تواني ثبت‌نام كني» از آن‌جايي كه مدارك ثبت‌نام هميشه همراهم بود، ثبت نام كردم. از دفتر كه بيرون آمدم به خاطر دروغي كه گفته بودم، ناراحت بودم اما به دليل اين‌كه يك خان از هفت‌خان را گذرانده بودم خوشحال بودم. به طرف خانه حركت كردم. شب قبل از اعزام ساكم را حاضر كرده و به والدينم گفتم: «فردا تا ساعت 6 بعدازظهر منتظر من نباشند». براي تمرين فوتبال به باشگاه مي‌روم.
فردا به طرف عبدالحق حركت كردم اما با دستاني لرزان و دلي پر از دلهره به دفتر كه رسيدم از من پرسيدند: تأييده‌ي پايان دوره آورده‌ام يا نه. من هم در جواب آن‌ها پاسخ دادم: «راستش را بخواهيد من در قائم‌شهر آموزش ديده‌ام و به دليل تعطيلي و كمبود وقت نتوانستم مداركم را بياورم».
مسئول دفتر باور كرد و گفت: «سوار شو» مي‌خواستم همان‌جا نماز شكر بجا بياورم كه يكي از بچه‌هاي محله مرا ديد و گفت: «تو كجا مي‌روي؟» تو كه نه آموزش ديده‌اي و نه قبلاً به جبهه رفته‌اي؟»
مسئول دفتر كه تازه متوجه ماجرا شده بود از سوار شدن من جلوگيري كرد. خيلي ناراحت شدم. به قدري كه صداي گريه‌ام به هوا رفت. گريه‌اي كه دل سنگ را به درد مي‌آورد اما آن‌ها را نه... وقتي ديدم كه گريه‌هاي من آن‌ها را راضي نمي‌كند جلوي ماشين خوابيدم و گفتم: « يا مرا با خود به جبهه مي‌بريد يا بايد از روي من رد شويد». مسئول دفتر اين‌بار دلش به رحم آمد و گفت: «برو اما به والدينت خبر مي‌دهم». گفتم: «ايرادي ندارد و به سرعت سوار شدم كه مبادا نظرش تغيير كند».
برادرم فردا صبح به سمت رامسر حركت كرد، ولي وقتي به پادگان رسيد ما نيم ساعت بود كه به سمت جبهه حركت كرده بوديم.
   

منبع: ماهنامه سبزسرخ  

 

 

 

 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها