پاسخ به:روزي جنگي بود
جمعه 8 بهمن 1389 12:00 PM
بيمه ي حضرت ابوالفضل (ع)
پشت پيراهنش نوشته شده بود: «بيمهي حضرت ابوالفضل (ع). ورود هرگونه تيرو تركش ممنوع» بچهي ساوه بود و هنوز موهاي صورتش خوب سبز نشده بودند. بيشتر از 5 كلاس نتوانسته بود درس بخواند. آخر پدر نداشت و مجبور بود در يك مغازهي مكانيكي شاگردي كند تا خرجي زندگي خانوادهاش را تأمين كند. منبع: سالنامهي شيدايي لشگر27 محمدرسول الله (ص) سال1383
شب هجدهم بهمن 1361، عمليات والفجر مقدماتي. گروهان ما وظيفهاش از كار انداختن چند سنگر دوشكاي دشمن و رسيدن به بالاي «تپه دوقلو» بود. يك قبضهي دوشكاي عراقي كل گروهان را زمينگير كرده بود. برادر «صمد» معاون گردان فرياد زد: «يه آرپيجيزن داوطلب ميخواهم بره اون سنگر دوشكا رو خاموش كنه».
نفس در سينهي همه گير كرد. دل شير ميخواست تا كسي بتواند حتي يك لحظه سرش را از روي زمين بلند كند، اما «حسين»؛ همان بچه بسيجي نوجوان و نحيف ساوهاي، قد علم كرد، قبضهي آرپيجي را برداشت و راه افتاد. قبضه از قدش بلندتر بود. از خط آتش دشمن گذشت و رفت بالاي يك تل خاك.
همه زير لب دعايش ميكرديم درست رو به روي سنگر دوشكاي دشمن زانو زد و صداي خارج شدن قبضه از ضامن و بعد، صداي شليك موشك را شنيديم. همزمان با شليك موشك، بچهها يكصدا تكبير گفتند، گلوله درست خورد وسط سنگر دوشكا، عراقيها حالا داشتند كمي دورتر از سنگر دوشكا به سمت ما شليك ميكردند.
يكي از تيرهايشان به حسين اصابت كرد. رفتيم و او را از تل خاك آورديم پايين. خون از دستش فواره ميزد. شكر خدا آسيب جدي نديده بود. تير خورده بود كف دستش. ديگر جنگ تن به تن شده بود. گفتم: «حسين! برگرد عقب تا بچهها تو را به آمبولانس برسانند». سگرمههايش رفت توي هم و گفت: «كجا برم؟» گفتم: «آخه از تو كه ديگه كاري برنميآد» با دست سالمش نخي از جيب شلوارش بيرون كشيد و گفت: «زود اين نخ را ببند به ماشهي اين تفنگ بعد هم مسلحش كن و بده دست من» از آن همه عظمتش احساس حقارت كردم.
نقل از: روئينه، به قلم: گل علي بابايي
مأخذ: كتاب غربت هور، ص 88، 92 و 93
منبع: غربت هور، ص 88 و 93 و 92