پاسخ به:روزي جنگي بود
جمعه 8 بهمن 1389 11:59 AM
بي نشان
غروب بود. صداي خنده بچهها فضاي چادر را پر كرد. يكي از سربازها با اصرار از حسن خواست دفعات مجروحيتش را براي تازه واردها بگويد. حسن با خنده نگاهي به بدنش انداخت و گفت: «پاي راستم در بيتالمقدس، دستم در فتحالمبين، زانو در زيد، سر در كوشك، ابرو در طريقالقدس، كمر در خيبر و... » تمام مجروحيتهايش را به خاطر داشت. منبع: كتاب سي مرغ
آخرين زخمش را در تاريك و روشني عمليات بدر در آنسوي آبهاي مجنون در شرق دجله ديدم. به اصرار نيروهاي تعاون و دوستانش جهت مداواي دست به عقب فرستاده شد. اما در اين فاصله و در جنگ و نبرد، هيچكس آخرين زخمش را نديد. نه به عقب رسيد و نه در جلو خبري از او بود. در هيچ كجاي جبهه نشاني از پيكر مجروحش يافت نشد.
حسن مفقود شد. شايد هم چون خوبترين خوبان همانند جعفر طيار، ادريس پيامبر (ص) به آسمان رفت. حسن انبري با لبخند هميشگياش ما را ترك كرد.