0

روزي جنگي بود

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:روزي جنگي بود
جمعه 8 بهمن 1389  11:39 AM

اسارت

صبح روز ششم اسارت بود كه ما را سوار اتوبوس كردند و به بغداد بردند. در آن‌جا با كابل و چوب ما را مورد ضرب و شتم قرار دادند. با صداي بلند ائمه‌ي اطهار (ع) را صدا زديم.
ناگهان يكي از مأموران از ما خواست لباس‌هايمان را دربياوريم. كسي حاضر نمي‌شد كاملاً لخت شود. ولي آن‌ها ما را مجبور كردند كه همگي لخت شويم. همه با اين شرايط داخل اتاقي نشستيم. اتاق سرد سرد بود. مات و مبهوت به زمين نگاه مي‌كردم. دلم مي‌خواست زير پايم دهان بازكند و من در آن فرو روم.
ساعتي بعد لباس‌هايمان را آوردند. يكي از برادران به اين عمل آن‌ها اعتراض كردف اما آن‌ها او را آن‌قدر زدند تا بي‌هوش شد. او را به سمت قبله خوابانديم. چاره‌اي نبود. يكي از بچه‌ها سرش را در آغوش گرفت و آن برادر به سوي عرش برين پرگشود.
صبح روز بعد هر 40 نفر از ما را سوار يك ماشين كردند، به طوري كه روي يكديگر نشستيم. برادران مجروح ناله مي‌كردند، اما باز هم چاره‌اي نبود. آن روز به ياد موسي‌بن‌جعفر (ع) و حقيقت تلخ 7 سال اسارت او اشك مي‌ريختيم.
   

منبع: كتاب طراوت يقين  

 
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها