پاسخ به:روزي جنگي بود
جمعه 8 بهمن 1389 11:41 AM
اعلاميه بهار سال 65 بود. سالي جديد آغاز شد و مثل سنت همهي ايرانيان من هم با خريد يك جعبه شيريني به ديدن استاد خطاطيام شيخ يونس رفتم. بعد از احوالپرسي و روبوسي در حال چاي خوردن متوجه شدم كه يونس در حال نوشتن اعلاميهاي كه محتوي آن خبر مرگ شخصي را ميداد، است. منبع: ماهنامه سبزسرخ - صفحه: 6
كنجكاو شدم كه بدانم آن شخص كيست كه با ديدن نام شيخ يونس در آخر اعلاميه متوجه شدم كه اعلاميه متعلق به حاج يونس است. شيخ اعلاميه را مقابل من قرار داد و از من در مورد متن آن سؤال كرد، خوب كه دقت كردم حتي روز سوم و هفتم آن را هم ذكر كرده بود. متعجب شدم. اول خنديدم، اما وقتي به صورت مصمم حاجي نگاه كردم، خنده بر روي لبانم خشك شد. آن روز به هر ترتيبي كه بود گذشت.
در عمليات صاحبالزمان زماني كه زير گلولههاي نيروهاي بعثي خيلي از دوستانم به ديدار پروردگار رفتند، مرا نيز به دليل جراحات وارده به بيمارستان منتقل كردند. غروب يكي از روزهايي كه در بيمارستان بودم خبر شهادت حاج يونس را برايم آوردند. دلم گرفت، لبانم لرزيد، چشمانم پر از اشك شد و صورتم به اندازهي پهناي اقيانوس خيس.... روز شهادت حاج يونس دقيقاً مصادف با همان تاريخي بود كه خودش در اعلاميهاي كه با دست خودش به چاپ رسانده بود مصادف گرديد.
راوي: عبدالصمد زراعتي