منبع:www.forum.98ia.com
قسمت اول

برام مهم نبود دور و برم چی میگذره.این حالت برای من همیشه پیش میومد.یه بی تفاوتی نسبت به همه چیز.انگار یه بیماری فصلی بود.توی فصل پاییز این حالت برام پیش میومد.انگار میرفتم توی حالت خلسه.نه درس برام مهم بود و نه دوستام.دوست داشتم فقط توی حال خودم باشم و به خودم فکر کنم.انگار که اصلا توی این دنیا نبودم.اما نمیدونم چرا این حالتم برای عماد جالب اومده بود.یکی از پسر های کلاس توی دانشگاه.سر یه کلاس عمومی منو برای بار اول دیده بود و حالا دلش میخواست بیشتر از من بدونه.اما جرئت نکرده بود از خودم بپرسه و به یکی از دوستام متوصل شده بود.
مریم_شیما اون پسره هست که همیشه میاد سر کلاس زبان.یادته هی میگفتیم چه بیکاره که بلند میشه میاد؟!
_خب آره.
مریم_اون هفته اومد سراغم.
مکثی کرد و بهم نگاه کرد.با بی تفاوتی نگاهش کردم و گفتم:بهت درخواست دوستی داد؟
مریم_نه بابا.تو که میدونی من رسوای دانشکده ام با امیر هستم.کسی به من پیشنهاد نمیده.
_خب به من پیشنهاد داده؟
مریم_آره.از کجا میدونی؟
_از بس که تابلوئه.حرفت همین بود؟
مریم_تو چت شده دختر؟همه ی دخترای کلاس دلشون میخواد با اون باشن.
_حوصله این جنگولک بازیا رو ندارم.میخوام برم خوابگاه.
مریم_وایسا ببینم.باز پاییز شد و تو افسردگی فصلیت عود کرد؟
مچ دستمو گرفت و خواست مانع رفتنم بشه که عصبی شدم و محکم دستمو کشیدم.
_آره.دیوونگیم عود کرده.حالا میخوام برم خوابگاه.اصلا حوصله ی تورو هم ندارم.
عقب گرد کردم و خواستم برم که با ضرب خوردم به یه نفر.کیفم افتاد زمین و محتویات توش ریخت بیرون.نگاهی به آدم روبروم انداختم.رضا بود.یکی از بچه های کلاس که به شیطنت و داشتن دوست دختر زیاد شهره بود.لبخند مسخره ای گوشه ی لبش نشست و گفت:ببخشید که شما خوردید به من.
_آره راست میگی.ببخشید که شما خوردید به من.
مریم با شنیدن این حرف پقی زد زیر خنده و گفت:آقا رضا ببخشینش.این الان...
نگاه غضبناکی به مریم کردم و دولا شدم که وسیله هامو جمع کنم.خوشبختانه از لوازم آرایش توی کیفم خبری نبود تا مایه تمسخر رضا بشم.موبایلم افتاده بود روی زمین وچند برگ کاغذ و کتاب.
رضا بالای سرم ایستاده بود و کاری نمیکرد.
رضا_چقدرم پاستوریزه ای خانوم زبردست.هیچی توی این کیفت نیست.
جوابشو ندادم.اصلا حوصله نداشتم.فقط میخواستم از این دانشکده لعنتی برم.فضای دانشکده و این شهر لعنتی داشت داغونم میکرد.کیلومتر ها از خونه دور بودم.هرچند وقتی هم که توی خونه بودم تفاوت چندانی نداشت اما با اینحال بهتر از تحمل کردن یه مشت دختر دیوونه و جلف توی خوابگاه بود.
رشته حسابداری چیزی نبود که من دلم میخواست.من عاشق فلسفه بودم اما به خواست پدرم این رشته رو انتخاب کرده بودم.چون خودش هم حسابدار بود و حسابی توی پول غوطه میخورد.از قصد یه شهر دور رو انتخاب کردم تا از محیط مشوش خونه دور باشم اما حالا دیدم که کارم سختتر شده.
وسیله هامو ریختم توی کیفم و بدون گفتن هیچ حرفی به سمت در خروج رفتم که دوباره رضا صدام کرد.
رضا_زبردست وایسا.کارت دارم.
سرجام وایسادم بدون اینکه برگردم به سمتش.اومد روبروم و یه کارت ویزیت داد دستم.
رضا_اینو جا گذاشتی.بگیرش.
از دستش گرفتم که گفت:میگن عماد بهت پیشنهاد داده.هم اتاقی منه توی خوابگاه.قراره تا چند روز دیگه خونه مجردی بگیریم.میدونی عماد تا چند روز پیش با یکی از دخترای پزشکی بوده؟
بی تفاوت نگاهش کردم.از نگاهم جا خورد.شاید توقع داشت که بهش چیزی بگم.چه توقع بیجایی.
رضا_حالت خوبه دختر؟
شونه هامو با بی تفاوتی تکون دادم و گفتم:حرف زدن راجع به پسرا برای من اصلا جالب نیست.علاقه ای به شنیدن حرفای تو هم ندارم.خداحافظ.
دیگه منتظر نشدم که دوباره حرف بزنه.سرمو انداختم پایین و از دانشکده اومدم بیرون.نگاهی به خیابون روبرو کردم که در باز خوابگاه رو دیدم و آمبولانسی که جلوش بود.با دیدن ماشین اورژانس انگار چیزی از قلبم کنده شد و روی زمین افتاد.بی اختیار شروع کردم به دویدن و از عرض خیابون عبور کردم.یکی بهم الهام کرده بود که اتفاق بدی برای یکی که میشناسم افتاده.وارد خوابگاه شدم و دیدم که برانکاردی رو دارن از پله ها میارن پایین.به سرعت خودمو به برانکارد رسوندم.خدای من.دختری که روی تخت بود نفیسه بود.هم اتاقیم که چند روزی بود توی حال خودش بود.مثل من.مات و مبهوت به صورتش نگاه کردم.سفید و رنگ پریده.چشماش روی هم بود و انگار که سال ها پیش مرده بود.عقب عقب به سمت دیوار رفتم و به مسئول خوابگاه نگاه کردم.
خانوم محمدی_زبردست حالت خوبه؟بچه ها یکی بهش کمک کنه.
دوباره به نفیسه نگاه کردم و حرفای دیروزش توی ذهنم اومد.
نفیسه_میدونی شیما به نظر من زنده بودن توی این دنیا چیزی جز درد نیست.از وقتی نامزدیم با محمد به هم خورده دیگه هیچ شوقی به این زندگی ندارم.خونوادم هم هیچ کمکی بهم نمیکنن.واقعا بریدم از این زندگی.
از فکر به گذشته اومدم بیرون و دوباره به اطراف نگاه کردم.همه به من نگاه میکردن.همه بودن.هم اتاقیام و بچه های اتاق بغلی.انگار که میخواستن منو بازخواست کنن.شاید هم من اینطور فکر میکردم.
زهرا که یکی از هم اتاقیام بود به سمتم اومد و روبروم ایستاد.
زهرا_بلند شو.میدونم شوکه شدی.بیا بریم بالا.
دستشو به سمتم دراز کرد.دستشو گرفتم و گفتم:چرا اینجوری شد؟
زهرا با تاسف سرشو تکون داد و گفت:خودشو کشت چون از این زندگی بریده بود.توی نامه اش نوشته.
احساس بدی بهم دست داده بود.شاید اگه من کنارش میموندم و باهاش حرف میزدم حالا این اتفاق نمی افتاد.تقصیر من بود.نباید بی تفاوت از حرفاش میگذشتم.چشمام پر از اشک شده بود اما نمیخواستم گریه کنم.خیلی وقت بود که گریه کردن برام تبدیل به گناه کبیره شده بود.
سر جام ایستادم و به برانکارد نگاه کردم.نفیسه مرده بود.یه زندگی از بین رفته بود.به خاطر بی وفایی یه نفر دیگه.یه خونواده داغدار شده بود و من...من خودمو مسئول میدونستم.من مسئول مرگش بودم.کاش به حرفاش بیشتر توجه میکردم.
زهرا_بیا بریم بالا توی اتاق.بیا.
_نه حالا نمیتونم بیام.تو برو.اصلا تحمل این وضعو ندارم.میخوام برم بیرون.حالم داره از همه چی به هم میخوره.
زهرا_شیما حالت خوبه؟تو هم که داری مثل نفیسه حرف میزنی.
_بس کن.من فقط میخوام برم بیرون.بهم حق بده.
بدون اینکه به کسی نگاه کنم سرمو انداختم پایین و از خوابگاه رفتم بیرون.بیرون خوابگاه هم شلوغ شده بود.همه ی بچه های دانشکده ایستاده بودن و تماشا میکردن.از بین بچه ها رضا و مریم رو هم دیدم.سرمو انداختم پایین و خواستم فرار کنم که متاسفانه مریم منو دید.
مریم_وایسا شیما کجا میری؟این نفیسه نیست هم اتاقیت؟
از این همه سوال خسته شده بودم.نمیدونم چرا هیچکس حالمو درک نمیکرد.یاد گذشته ی زشتی که داشتم افتاده بودم و نمیتونستم به دیگران بگم.
بدون اینکه جوابی بهش بدم شروع کردم به دویدن.چهره ی رنگ پریده ی نفیسه دائما جلوی چشمام بود و من نمیتونستم خودمو از دستش خلاص کنم.فقط میدویدم.نه گریه کردم و نه با خودم حرف میزدم.میخواستم از اون محیط لعنتی فرار کنم.
تمام این شهر برام زجرآور بود.شهری کوچیک با مردمی کوته نظر که چیزهای جدید رو نمیتونستن هضم کنن.
پاییز این شهر مزخرف بود.همش باد و باران.بارانی که زیبا نبود تا از باریدنش لذت ببرم.
نگاهی به آسمون کردم.هوا ابری بود.مطمئن بودم که تا چند لحظه ی دیگه بارون میاد.انگار آسمون هم با من سر لج داشت.به پارکی که نزدیک دانشکده بود رسیدم و وارد پارک شدم.روی اولین نیمکتی که دیدم نشستم و دوباره فکر کردم.
***
باورم نمیشد چیزی رو که دیدم واقعی باشه.مادرم بود.حلق آویز از سقف اتاق و عروسک من که پایین پاش افتاده بود.مثل پاندول ساعت تکون میخورد.بچه بودم.حدودا 7ساله.مات و مبهوت به مادرم نگاه میکردم که چشماش به سقف دوخته شده بود و انگارکه داشتن از حدقه بیرون میزدن.بدترین تصویری که از دوران کودکی دارم صحنه ی خودکشی مادرم بود.مادری که حتی بیشتر از بابا دوسش داشتم.توی اون لحظه فکر میکردم که این میتونه یه شوخی باشه اما نبود.وقتی که پارچه ی سفید رو روی بدنش کشیدن و با آمبولانس بردنش فهمیدم همه چی تموم شده.پدرم منو توی بغلش گرفته بود و گریه میکرد.اما من عروسکمو توی دستم گرفته بودم و با نگاهی نگران به همه چی نگاه میکردم.نگاه دلسوز بقیه همراه با تاسف روی من بود.همه به من نگاه میکردن و در گوش هم پچ پچ میکردن.تمام اون لحظات توی حافظه ام ثبت شده.مادرم مرده بود و من بزرگترین حامی خودمو از دست داده بودم.پدرم مردی نبود که بتونه از من مواظبت کنه.به خاطر همین بود که منو به دست نامادری سپرد و خودش هم دوباره مسافرت ها شو از سر گرفت.
***
گوشه ی تختم نشسته بودم و به ملیحه و زهرا نگاه میکردم که مشغول تمیز کردن اتاق بودن.جرئت نگاه کردن به تخت پایینی رو نداشتم.تخت نفیسه بود.خونوادش وسایلشو برده بودن و قرار بود که هم اتاقی جدید داشته باشیم.
زهرا_شیما نمیخوای کمک کنی؟
_نه.اصلا نمیتونم.
ملیحه_خب پس برو بیرون یه بادی به کلت بخوره.
_راحتم.بچه ها ببخشید که اینطوریم.اما نمیتونم یه لحظه هم که شده از فکر نفیسه بیام بیرون.
زهرا و ملیحه که تحت تاثیر حرف من قرار گرفته بودن دست از کار کشیدن و روی تخت هاشون نشستن.
زهرا_منم همینطور.اصلا باورم نمیشه که اونجوری شد.هرموقع که بهش فکر میکنم همه موهای بدنم سیخ میشه.
ملیحه_آره.منم همینطور.حیوونی نفیسه.
_زهرا؟
زهرا_بله؟
_تو کی فهمیدی که خودشو...
زهرا_صبح بیدار شدم تا برم سر کلاس.ساعت نه و نیم بود.نفیسه هم با من کلاس داشت.رفتم بالا سرش که صداش بزنم اما...
زهرا زد زیر گریه و میون گریه هاش گفت:دو تا قوطی قرص بالای سرش بود.وای بچه ها خیلی بد بود.اصلا نمیتونم شبا بخوابم.چشماش باز بود.حس میکردم به من نگاه میکنه.نمیتونم بگم...
ملیحه از جاش بلند شد و به سمت زهرا رفت تا دلداریش بده.
_ببخش که ناراحت شدی زهرا.
زهرا_نه اشکال نداره.راستش همه ی بچه های خوابگاه برای تو ناراحتن.میدونستن که تو باهاش صمیمی بودی.میدونی چقدر مسئول خوابگاه بهم سفارش کرده مواظبت باشم؟
پوزخندی زدم و گفتم:چرا؟میترسه منم رگمو بزنم؟
زهرا سیلی آرومی به گونه ش زد و گفت:خدا مرگم بده.نگو این حرفو.دیگه طاقت این همه بدبختی رو ندارم.از این حرفا نزن.
_باشه خانوم کوچولو.نمیگم.خودتو اذیت نکن.
ملیحه_بچه ها اتاقمون یه جوری شده.قبول ندارین؟
_واسه اینه که یه نفرتوش خودشو کشته.
ملیحه_شیما تو مثل اینکه از قتل و کشتن خوشت میادا.
_تو خوشت میاد که پرسیدی.نترس.روح نفیسه بیکار نیست که بلند شه بیاد اینجا مارو بکشه.اول باید بره سراغ نامزدش.
زهرا_با مرده شوخی نکن شیما.
_شوخی نکردم.واقعیتو میگم.اگه منم یه نامزد نامرد داشتم که ترکم میکردم وقتی میمردم برمیگشتم تا حالشو بگیرم.
ملیحه خندید و گفت:خب حالا اینارو ولش کنین.بلند شیم تمیزکاری.
***
ادامه دارد...