0

رمان پاییز نفرین شده

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

رمان پاییز نفرین شده

منبع:www.forum.98ia.com

 

قسمت اول
برام مهم نبود دور و برم چی میگذره.این حالت برای من همیشه پیش میومد.یه بی تفاوتی نسبت به همه چیز.انگار یه بیماری فصلی بود.توی فصل پاییز این حالت برام پیش میومد.انگار میرفتم توی حالت خلسه.نه درس برام مهم بود و نه دوستام.دوست داشتم فقط توی حال خودم باشم و به خودم فکر کنم.انگار که اصلا توی این دنیا نبودم.اما نمیدونم چرا این حالتم برای عماد جالب اومده بود.یکی از پسر های کلاس توی دانشگاه.سر یه کلاس عمومی منو برای بار اول دیده بود و حالا دلش میخواست بیشتر از من بدونه.اما جرئت نکرده بود از خودم بپرسه و به یکی از دوستام متوصل شده بود.
مریم_شیما اون پسره هست که همیشه میاد سر کلاس زبان.یادته هی میگفتیم چه بیکاره که بلند میشه میاد؟!
_خب آره.
مریم_اون هفته اومد سراغم.
مکثی کرد و بهم نگاه کرد.با بی تفاوتی نگاهش کردم و گفتم:بهت درخواست دوستی داد؟
مریم_نه بابا.تو که میدونی من رسوای دانشکده ام با امیر هستم.کسی به من پیشنهاد نمیده.
_خب به من پیشنهاد داده؟
مریم_آره.از کجا میدونی؟
_از بس که تابلوئه.حرفت همین بود؟
مریم_تو چت شده دختر؟همه ی دخترای کلاس دلشون میخواد با اون باشن.
_حوصله این جنگولک بازیا رو ندارم.میخوام برم خوابگاه.
مریم_وایسا ببینم.باز پاییز شد و تو افسردگی فصلیت عود کرد؟
مچ دستمو گرفت و خواست مانع رفتنم بشه که عصبی شدم و محکم دستمو کشیدم.
_آره.دیوونگیم عود کرده.حالا میخوام برم خوابگاه.اصلا حوصله ی تورو هم ندارم.
عقب گرد کردم و خواستم برم که با ضرب خوردم به یه نفر.کیفم افتاد زمین و محتویات توش ریخت بیرون.نگاهی به آدم روبروم انداختم.رضا بود.یکی از بچه های کلاس که به شیطنت و داشتن دوست دختر زیاد شهره بود.لبخند مسخره ای گوشه ی لبش نشست و گفت:ببخشید که شما خوردید به من.
_آره راست میگی.ببخشید که شما خوردید به من.
مریم با شنیدن این حرف پقی زد زیر خنده و گفت:آقا رضا ببخشینش.این الان...
نگاه غضبناکی به مریم کردم و دولا شدم که وسیله هامو جمع کنم.خوشبختانه از لوازم آرایش توی کیفم خبری نبود تا مایه تمسخر رضا بشم.موبایلم افتاده بود روی زمین وچند برگ کاغذ و کتاب.
رضا بالای سرم ایستاده بود و کاری نمیکرد.
رضا_چقدرم پاستوریزه ای خانوم زبردست.هیچی توی این کیفت نیست.
جوابشو ندادم.اصلا حوصله نداشتم.فقط میخواستم از این دانشکده لعنتی برم.فضای دانشکده و این شهر لعنتی داشت داغونم میکرد.کیلومتر ها از خونه دور بودم.هرچند وقتی هم که توی خونه بودم تفاوت چندانی نداشت اما با اینحال بهتر از تحمل کردن یه مشت دختر دیوونه و جلف توی خوابگاه بود.
رشته حسابداری چیزی نبود که من دلم میخواست.من عاشق فلسفه بودم اما به خواست پدرم این رشته رو انتخاب کرده بودم.چون خودش هم حسابدار بود و حسابی توی پول غوطه میخورد.از قصد یه شهر دور رو انتخاب کردم تا از محیط مشوش خونه دور باشم اما حالا دیدم که کارم سختتر شده.
وسیله هامو ریختم توی کیفم و بدون گفتن هیچ حرفی به سمت در خروج رفتم که دوباره رضا صدام کرد.
رضا_زبردست وایسا.کارت دارم.
سرجام وایسادم بدون اینکه برگردم به سمتش.اومد روبروم و یه کارت ویزیت داد دستم.
رضا_اینو جا گذاشتی.بگیرش.
از دستش گرفتم که گفت:میگن عماد بهت پیشنهاد داده.هم اتاقی منه توی خوابگاه.قراره تا چند روز دیگه خونه مجردی بگیریم.میدونی عماد تا چند روز پیش با یکی از دخترای پزشکی بوده؟
بی تفاوت نگاهش کردم.از نگاهم جا خورد.شاید توقع داشت که بهش چیزی بگم.چه توقع بیجایی.
رضا_حالت خوبه دختر؟
شونه هامو با بی تفاوتی تکون دادم و گفتم:حرف زدن راجع به پسرا برای من اصلا جالب نیست.علاقه ای به شنیدن حرفای تو هم ندارم.خداحافظ.
دیگه منتظر نشدم که دوباره حرف بزنه.سرمو انداختم پایین و از دانشکده اومدم بیرون.نگاهی به خیابون روبرو کردم که در باز خوابگاه رو دیدم و آمبولانسی که جلوش بود.با دیدن ماشین اورژانس انگار چیزی از قلبم کنده شد و روی زمین افتاد.بی اختیار شروع کردم به دویدن و از عرض خیابون عبور کردم.یکی بهم الهام کرده بود که اتفاق بدی برای یکی که میشناسم افتاده.وارد خوابگاه شدم و دیدم که برانکاردی رو دارن از پله ها میارن پایین.به سرعت خودمو به برانکارد رسوندم.خدای من.دختری که روی تخت بود نفیسه بود.هم اتاقیم که چند روزی بود توی حال خودش بود.مثل من.مات و مبهوت به صورتش نگاه کردم.سفید و رنگ پریده.چشماش روی هم بود و انگار که سال ها پیش مرده بود.عقب عقب به سمت دیوار رفتم و به مسئول خوابگاه نگاه کردم.
خانوم محمدی_زبردست حالت خوبه؟بچه ها یکی بهش کمک کنه.
دوباره به نفیسه نگاه کردم و حرفای دیروزش توی ذهنم اومد.
نفیسه_میدونی شیما به نظر من زنده بودن توی این دنیا چیزی جز درد نیست.از وقتی نامزدیم با محمد به هم خورده دیگه هیچ شوقی به این زندگی ندارم.خونوادم هم هیچ کمکی بهم نمیکنن.واقعا بریدم از این زندگی.
از فکر به گذشته اومدم بیرون و دوباره به اطراف نگاه کردم.همه به من نگاه میکردن.همه بودن.هم اتاقیام و بچه های اتاق بغلی.انگار که میخواستن منو بازخواست کنن.شاید هم من اینطور فکر میکردم.
زهرا که یکی از هم اتاقیام بود به سمتم اومد و روبروم ایستاد.
زهرا_بلند شو.میدونم شوکه شدی.بیا بریم بالا.
دستشو به سمتم دراز کرد.دستشو گرفتم و گفتم:چرا اینجوری شد؟
زهرا با تاسف سرشو تکون داد و گفت:خودشو کشت چون از این زندگی بریده بود.توی نامه اش نوشته.
احساس بدی بهم دست داده بود.شاید اگه من کنارش میموندم و باهاش حرف میزدم حالا این اتفاق نمی افتاد.تقصیر من بود.نباید بی تفاوت از حرفاش میگذشتم.چشمام پر از اشک شده بود اما نمیخواستم گریه کنم.خیلی وقت بود که گریه کردن برام تبدیل به گناه کبیره شده بود.
سر جام ایستادم و به برانکارد نگاه کردم.نفیسه مرده بود.یه زندگی از بین رفته بود.به خاطر بی وفایی یه نفر دیگه.یه خونواده داغدار شده بود و من...من خودمو مسئول میدونستم.من مسئول مرگش بودم.کاش به حرفاش بیشتر توجه میکردم.
زهرا_بیا بریم بالا توی اتاق.بیا.
_نه حالا نمیتونم بیام.تو برو.اصلا تحمل این وضعو ندارم.میخوام برم بیرون.حالم داره از همه چی به هم میخوره.
زهرا_شیما حالت خوبه؟تو هم که داری مثل نفیسه حرف میزنی.
_بس کن.من فقط میخوام برم بیرون.بهم حق بده.
بدون اینکه به کسی نگاه کنم سرمو انداختم پایین و از خوابگاه رفتم بیرون.بیرون خوابگاه هم شلوغ شده بود.همه ی بچه های دانشکده ایستاده بودن و تماشا میکردن.از بین بچه ها رضا و مریم رو هم دیدم.سرمو انداختم پایین و خواستم فرار کنم که متاسفانه مریم منو دید.
مریم_وایسا شیما کجا میری؟این نفیسه نیست هم اتاقیت؟
از این همه سوال خسته شده بودم.نمیدونم چرا هیچکس حالمو درک نمیکرد.یاد گذشته ی زشتی که داشتم افتاده بودم و نمیتونستم به دیگران بگم.
بدون اینکه جوابی بهش بدم شروع کردم به دویدن.چهره ی رنگ پریده ی نفیسه دائما جلوی چشمام بود و من نمیتونستم خودمو از دستش خلاص کنم.فقط میدویدم.نه گریه کردم و نه با خودم حرف میزدم.میخواستم از اون محیط لعنتی فرار کنم.
تمام این شهر برام زجرآور بود.شهری کوچیک با مردمی کوته نظر که چیزهای جدید رو نمیتونستن هضم کنن.
پاییز این شهر مزخرف بود.همش باد و باران.بارانی که زیبا نبود تا از باریدنش لذت ببرم.
نگاهی به آسمون کردم.هوا ابری بود.مطمئن بودم که تا چند لحظه ی دیگه بارون میاد.انگار آسمون هم با من سر لج داشت.به پارکی که نزدیک دانشکده بود رسیدم و وارد پارک شدم.روی اولین نیمکتی که دیدم نشستم و دوباره فکر کردم.
***
باورم نمیشد چیزی رو که دیدم واقعی باشه.مادرم بود.حلق آویز از سقف اتاق و عروسک من که پایین پاش افتاده بود.مثل پاندول ساعت تکون میخورد.بچه بودم.حدودا 7ساله.مات و مبهوت به مادرم نگاه میکردم که چشماش به سقف دوخته شده بود و انگارکه داشتن از حدقه بیرون میزدن.بدترین تصویری که از دوران کودکی دارم صحنه ی خودکشی مادرم بود.مادری که حتی بیشتر از بابا دوسش داشتم.توی اون لحظه فکر میکردم که این میتونه یه شوخی باشه اما نبود.وقتی که پارچه ی سفید رو روی بدنش کشیدن و با آمبولانس بردنش فهمیدم همه چی تموم شده.پدرم منو توی بغلش گرفته بود و گریه میکرد.اما من عروسکمو توی دستم گرفته بودم و با نگاهی نگران به همه چی نگاه میکردم.نگاه دلسوز بقیه همراه با تاسف روی من بود.همه به من نگاه میکردن و در گوش هم پچ پچ میکردن.تمام اون لحظات توی حافظه ام ثبت شده.مادرم مرده بود و من بزرگترین حامی خودمو از دست داده بودم.پدرم مردی نبود که بتونه از من مواظبت کنه.به خاطر همین بود که منو به دست نامادری سپرد و خودش هم دوباره مسافرت ها شو از سر گرفت.
***
گوشه ی تختم نشسته بودم و به ملیحه و زهرا نگاه میکردم که مشغول تمیز کردن اتاق بودن.جرئت نگاه کردن به تخت پایینی رو نداشتم.تخت نفیسه بود.خونوادش وسایلشو برده بودن و قرار بود که هم اتاقی جدید داشته باشیم.
زهرا_شیما نمیخوای کمک کنی؟
_نه.اصلا نمیتونم.
ملیحه_خب پس برو بیرون یه بادی به کلت بخوره.
_راحتم.بچه ها ببخشید که اینطوریم.اما نمیتونم یه لحظه هم که شده از فکر نفیسه بیام بیرون.
زهرا و ملیحه که تحت تاثیر حرف من قرار گرفته بودن دست از کار کشیدن و روی تخت هاشون نشستن.
زهرا_منم همینطور.اصلا باورم نمیشه که اونجوری شد.هرموقع که بهش فکر میکنم همه موهای بدنم سیخ میشه.
ملیحه_آره.منم همینطور.حیوونی نفیسه.
_زهرا؟
زهرا_بله؟
_تو کی فهمیدی که خودشو...
زهرا_صبح بیدار شدم تا برم سر کلاس.ساعت نه و نیم بود.نفیسه هم با من کلاس داشت.رفتم بالا سرش که صداش بزنم اما...
زهرا زد زیر گریه و میون گریه هاش گفت:دو تا قوطی قرص بالای سرش بود.وای بچه ها خیلی بد بود.اصلا نمیتونم شبا بخوابم.چشماش باز بود.حس میکردم به من نگاه میکنه.نمیتونم بگم...
ملیحه از جاش بلند شد و به سمت زهرا رفت تا دلداریش بده.
_ببخش که ناراحت شدی زهرا.
زهرا_نه اشکال نداره.راستش همه ی بچه های خوابگاه برای تو ناراحتن.میدونستن که تو باهاش صمیمی بودی.میدونی چقدر مسئول خوابگاه بهم سفارش کرده مواظبت باشم؟
پوزخندی زدم و گفتم:چرا؟میترسه منم رگمو بزنم؟
زهرا سیلی آرومی به گونه ش زد و گفت:خدا مرگم بده.نگو این حرفو.دیگه طاقت این همه بدبختی رو ندارم.از این حرفا نزن.
_باشه خانوم کوچولو.نمیگم.خودتو اذیت نکن.
ملیحه_بچه ها اتاقمون یه جوری شده.قبول ندارین؟
_واسه اینه که یه نفرتوش خودشو کشته.
ملیحه_شیما تو مثل اینکه از قتل و کشتن خوشت میادا.
_تو خوشت میاد که پرسیدی.نترس.روح نفیسه بیکار نیست که بلند شه بیاد اینجا مارو بکشه.اول باید بره سراغ نامزدش.
زهرا_با مرده شوخی نکن شیما.
_شوخی نکردم.واقعیتو میگم.اگه منم یه نامزد نامرد داشتم که ترکم میکردم وقتی میمردم برمیگشتم تا حالشو بگیرم.
ملیحه خندید و گفت:خب حالا اینارو ولش کنین.بلند شیم تمیزکاری.
***
ادامه دارد...

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
پنج شنبه 23 دی 1389  1:15 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان پاییز نفرین شده

قسمت دوم
سر کلاس نشسته بودم و داشتم حرفای استادو مینوشتم که یه نفر از پشت گفت:خانوم زبردست خودکار اضافه دارید؟
فهمیدم که رضا پشت سرم نشسته.بدون اینکه بهش نگاه کنم یه خودکار بهش دادم و دوباره مشغول نوشتن شدم.
رضا_ممنون خانوم.
مریم که بغل دستم نشسته بود خیلی آروم بهم گفت:عماد امروز باهات کار داره.
_چی شده همه ی رفیقای من میخوان باعث پیوند من و عماد بشن.
رضا از پشت سر گفت:باور کن بچه ی خوبیه.
مریم به رضا گفت:هیس.تو چی میگی این وسط.
رضا_خب باید از حقوق موکلم دفاع کنم دیگه.خودش که نیست رفیقش که من باشم هست که.
توجهی به حرفش نکردم و دوباره مشغول نوشتن شدم که مریم گفت:شیما چرا نمیخوای باهاش حرف بزنی؟مگه اون چی کم داره.خونوادش خیلی ثروتمنده.
_فعلا ساکت.بعدا حرف میزنیم.
رضا_بادابادا مبارک بادا ایشالا...
برگشتم به سمت رضا و گفتم:تو هم ساکت لطفا.
دهنش بسته شد و با عصبانیت نگاهم کرد.
_بیا منو بخور.قیافه رو.
استاد_زبردست،خسروی بلندشین برید بیرون حرفاتونو بزنین.
رضا_استاد معذرت میخوایم.شما ببخشید.
همه ی نگاه ها به سمت ما برگشت.با غیظ به مریم نگاه کردم که دیدم مظلومانه نگاهم میکنه.
استاد_نخیر.بفرمایید بیرون.خسروی خیلی اذیت میکنی سر کلاسا.زبردست رو هم سر حرف آوردی.
دخترای کلاس با نگاهی تمسخرآمیز به من نگاه کردن که رضا خیلی آروم گفت:ببین چیکار کردی دختره خیره سر.سر این استاد نرفته بودم بیرون که به لطف تو دارم دیپورت میشم.
استاد_نشنیدین چی گفتم؟برین یه دوری بزنین حرفاتونو بزنین بعد بیاین.
بدون گفتن هیچ حرفی از جام بلند شدم و کیفمو برداشتم.
رضا_کجا میری دیوونه.بشین بابا.
بی توجه به حرفش از کلاس اومدم بیرون و وسط راهرو ایستادم.بعد از چند ثانیه رضا هم از کلاس اومد بیرون و گفت:ببین چی کردی زبردست؟
_چی کردم؟
رضا_از بس حرف زدی استاد منم پرت کرد بیرون.
_واقعا که پررویی.تو بودی که هی حرف میزدی نه من.
رضا_من داشتم به خاطر تو جان فشانی میکردم.
_برو بابا دلت خوشه.
رضا_اگه استاد نمره مو کم کنه ها...
_چیکار میکنی؟تو که همه ی نمره هات کمه خسروی.
رضا_هان؟!
_هیچی بابا.برو دیگه دنبال من میای چیکار؟
رضا_بده دارم اسکورتت میکنم؟همه ی دخترا آرزوشونه که من اسکورتشون کنم.
_واسه اینه که دیوونه ان.من نمیخوام.برو.
از راهرو کلاس ها بیرون اومدم که دیدم عماد داره میاد به سمتم.نگاهی به رضا کردم که دیدم با لبخندی شیطنت آمیز نگاهم میکنه.
_پس اینا هم نقشه بود؟
رضا_نه باور کن.نقشه چیه.خود به خود جور شد.
_دعا میکنم استاد این ترم بندازتت.
رضا_ای بابا چرا؟مگه چه هیزم تری بهت فروختم؟
عماد بهمون رسید و با لبخند گفت:سلام چطورین؟
رضا_سلام همخونه.خوبیم.یعنی خوب بودیم شما رو که دیدیم بهتر تر شدیم.
_سلام.ممنون...ببخشید من باید برم.
رضا_کجا زبردست وایسا ببینم.
_کار دارم باید برم.
رضا_چه کاری؟
_فضولیش به تو نیومده.
رضا_نه بگو باید بدونم.من باید از موکلم حمایت کنم.
عماد_موکل چیه رضا؟
رضا_تویی دیگه خره.
عماد خندید و گفت:خانم زبردست میشه چند لحظه وقتتونو بگیرم.باور کنین که فقط چند لحظه.شما همش از دست من در میرین چرا؟
_باشه.بگو.
رضا_آره بگو عمادجون.اگه چیزی یادت رفت من کمکت میکنم.رودروایسی نکنا...
عماد_رضا برو شیطونی نکن.آخه پسر چرا انقدر تو فضولی؟
رضا_هی بگو فضول.به جان تو فضول نیستم.فقط میخوام سرت کلاه نره.
_آقا عماد اگه حرفی ندارین من برم.
عماد_میخواین بریم بوفه؟
_باشه.
رضا_ببین عماد شانس آوردی.اصل اول اینه که طرف حرف گوش باشه.خدا بهت شانس داده ها.
_خسروی برو سر یکی دیگه رو با حرفات ببر.من حوصله ی تو یکی رو ندارما.
رضا_دلتم بخواد زبردست.
عماد_رضا مرگ من برو.یه بار با خانم زبردست تنها شدما.
رضا_باشه باشه.انقدر التماسم نکنین.اجازه میدم بهتون صحبت کنین.اما شیطونی نکنینا.
_خسروی عصبیم نکن.
رضا_باشه رفتم...اصلا من چرا برم شما برید.
رضا واقعا کلافه ام کرده بود.بدون هیچ حرفی به سمت پله ها رفتم و عماد هم دنبالم اومد.
رضا_زبردست وایسا کارت دارم.
دوباره ایستادم که بهم رسید و خودکارو بهم پس داد.
رضا_خودکارتو بگیر نگی خوردمش.
عماد_رضا میذاری بریم؟
رضا_باشه.ولی قول دادین مثل دوتا آدم با هم باشین.شیطونی هم نداریما.من تحت نظر دارمتونا.
_اه تو هم که منو دیوونه کردی.
عماد_مرگ من رضا اذیت نکن.خواهش میکنم.ببین یه کاری میکنی خانوم زبردست از دست منم عصبی بشه.
رضا_باشه چون اصرار داری برین.
بالاخره رضا تنهامون گذاشت تا عماد حرفشو بزنه.
***
عماد_چرا چاییتو نمیخوری؟
_منتظرم حرفاتو بزنی.
عماد_راستش خانم زبردست من میخواستم باهاتون بیشتر آشنا بشم.شخصیت و طرز رفتارتون برام جالبه.
_فقط جالبه؟
عماد_خب نه فقط این نیست.از بچه ها شنیدم که دختر خوبی هستید و کاملا با دوستتون یعنی مریم فرق دارید.
_خب؟
عماد_خب یعنی اینکه میخوام شما بیشتر راجع به من فکر کنین.
_من با کسی دوست نمیشم.
عماد_منم نمیخوام با شما دوست باشم.برای ازدواج میخوام.میخوام باهات بیشتر آشنا بشم.
_امادگی ازدواجو هم ندارم.
عماد_خیلی دارین سخت میگیرین.
_سخت نمیگیرم.اصلا برام مهم نیست شما چی فکر میکنین.
عماد_خانوم زبردست چی میشد شما با من راحت بودین درست مثل رضا.
_چه ربطی داره؟
عماد_من فقط میخوام شما با من راحت باشید.مثل دوستاتون.مثل رضا.
_من با خسروی دوست نیستم.
عماد_اما الان دیدم که خیلی با هم جورید.
_جور نیستیم.بیشتر شبیه کل کله.
عماد_خب پشت این کل کل یه دوستی عمیقه.
لیوان یک بار مصرف چایی رو گذاشتم روی میز و گفتم:الان بحث ما شمایید یا رضا؟
عماد_خانوم زبردست بیشتر از اونی که فکر میکنم سرسختید.
_حوصله ی این بحثا رو ندارم.
عماد_یذره بیشتر فکر کنین خواهش میکنم.
_گفتم که نه.بهتره سعیتو بذاری برای یکی دیگه.ممنون بابت چایی.خداحافظ.
از جام بلند شدم و به سمت کتابخونه رفتم که دوباره پشت سرم اومد.
عماد_من این جوابتو ندیده میگیرم.بیشترفکر کن.
_بهتره بری دانشکده ی خودتون دنبال یه کیس مناسب بگردی.
از پیچ راهرو میخواستم عبور کنم که یکدفعه رضا پرید جلوم و گفت:سلام زبردست.چی شد؟
یکه ای خوردم و یه قدم به عقب برداشتم.عماد هم از اینکار رضا شوکه شد.
عماد_چته رضا؟این چه کاریه؟
رضا_هیچیم نیست.میزون میزونم.اومدم ببینم چی شد؟مبارکه؟
عماد_آره بابا مشکلی نیست.
با تعجب به عماد نگاه کردم که گفت:درسته دیگه خانوم زبردست.شما قبول کردین.
_چی؟
عماد_قبول کردین درخواستمو.
رضا_واقعا ؟چه حرفا.خانوم زبردست چه زود جواب دادید.
_همچین چیزی نیست.رفیقت رفته توی توهم.من گفتم نه.مزاحمم نشید.
رضا_چی؟عماد زبردست چی میگه؟
عماد_والا چی بگم...
_من رفتم.خداحافظ.
***

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
پنج شنبه 23 دی 1389  1:16 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان پاییز نفرین شده

قسمت سوم
روی تختم دراز کشیده بودم و به گذشته فکر میکردم.دلم هوای مادرمو کرده بود.بیشتر از دو ماه بود که سر قبرش نرفته بودم.دوباره پاییز شده بود و دوباره یاد مرگش افتاده بودم.چندین سال از اون اتفاق گذشته بود اما من نتونسته بودم حتی صحنه ای از اون اتفاق رو فراموش کنم.به عکسش که بالای تختم بود نگاه کردم.موهای مواج سیاه با چشم هایی مهربون که حس میکردم به من نگاه میکنه.لبخندی زدم و زیر لب گفتم:دلم برات تنگ شده مامان جون.خیلی زیاد.
حس کردم لب هاش تکون خورد و به تبسم باز شد .داشتم کم کم خیالاتی میشدم.چشمامو بستم و سعی کردم دورانی رو به یاد بیارم که با مادرم خوش بودم.اما صدای زنگ موبایلم منو از فکر آورد بیرون.نگاهی به شماره ای که روی صفحه بود انداختم.بابام بود.
_بله؟
بابا_سلام شیما خوبی؟
_سلام.مرسی.شما خوبید؟
بابا_ممنون.زنگ زدم بگم برات پول ریختم.به عابربانکت یه سر بزن.همه چی روبرواهه؟
_ممنون.آره همه چی خوبه.
بابا_مشکلی که نداری.
_نه ندارم.ممنون بابت همه چی.
بابا_کی برمیگردی؟
_دو ماه دیگه.
بابا_برای فرجه خونه نمیای؟
_نه حوصله ی خونه روندارم.
بابا_تولد مهینه.نمیخوای بیای؟
_نه نمیخوام.
بابا_هنوز نمیخوای باهاش خوب بشی؟
_گفتم که.نه.الانم باید درس بخونم.کاری ندارید؟
بابا_نه.مواظب خودت باش.
_خداحافظ.
بابا_خداحافظ.
گوشی رو قطع کردم که زهرا گفت:بابات بود؟
_اوهوم.
زهرا_چرا نمیخوای بری خونه؟
_چون حوصله ی اون زنیکه رو ندارم.
زهرا_کی؟
_زن بابام.
زهرا_چی؟یعنی انقدر ازش متنفری؟
_آره متنفرم.به خاطر اون بود که...
زهرا_که چی؟
_هیچی.هیچی.
اما توی ذهنم جواب دادم.به خاطر مهین بود که مامان خودشوکشت.مامانم از ارتباط بابا با مهین خبر دار شده بود و دیگه نتونسته بود تحمل کنه.چقدر وقتی که این موضوع رو فهمیدم از بابا و مهین متنفر شدم.حالم از دیدنشون به هم میخورد.برای همین بود که دورترین شهر رو برای دانشگاه انتخاب کردم و ترجیح دادم توی خوابگاه بمونم هرچند که پدرم اصرار زیادی به گرفتن یه خونه داشت.اما نمیخواستم ازش کمکی بخوام.
_زهرا؟
زهرا_جانم.
_فکر میکنی مرگ خوبه؟
زهرا_چی؟
_مرگ؟به نظرم نفیسه خوب کاری کرد که رفت.خودشو راحت کرد.
زهرا_خفه شو شیما.این حرفا چیه میزنی.دارم بهت شک میکنما.
_میدونی توی زندگی من هیچ چیز مهیج و جالبی نیست.بعضی وقتا فکر میکنم که این زندگی که من دارم از مردن بدتره.
زهرا_چرا اینجوری فکر میکنی؟واقعا فکر میکنی که زندگی تو خیلی بده؟نه عزیزم اینجوری نیست.هرکی یه بدبختی داره.تو به نظرم بی دردترین آدم هستی.بدترین شرایط تو آرزوی یکی دیگست.اینو یادت باشه.
_حرف جالبیه.
زهرا_آره.یادت باشه من گفتمااااا.
_باشه یادم میمونه.
زهرا_در ضمن یادت باشه که نمیخوام دوباره یکی دیگه رو مرده پیدا کنما.گفته باشم.
_خیل خب.من جرئت اینکارو ندارم.
زهرا_راستی عماد چی شد؟
_امروز اومد حرف زد.
زهرا_خب؟
_قصد ازدواجیه.اما من خوشم نمیاد ازش.قیافش یخ کرده ست.
زهرا_دیوونه.چطور دلت میاد.میدونی وقتی میاد سر کلاس ما دخترا چقدر دوست دارن باهاش حرف بزنن؟
_کاش دست از سر من برداره.اصلا ازش خوشم نمیاد.
زهرا_یعنی وسوسه هم نشدی که یه بار به پیشنهادش فکر کنی؟
_نه.یعنی بهش عمقی فکر نکردم.
زهرا_چرا؟
_چون دوست ندارم وارد یه ماجرای عشقی یا دوستی بشم.
زهرا_چرا؟
_چون همش دردسره.همش مصیبت و گریه.من حوصله ی اینارو ندارم.
زهرا_اینجوری فکر نکن.منو نگاه کن.به قیافه ی من میاد یکی رو دوست داشته باشم؟
_نه.
زهرا_پسرعموم اسمش علیِ.قراره توی فرجه ها بیاد خواستگاریم.
_مبارکه.
زهرا_ممنون عزیزم.تو چی؟دیگه خواستگار نداری؟
_چرا زیاد هست اما من توی زندگیم دنبال این چیزا نیستم.
زهرا_پس چی میخوای؟
_میخوام دور دنیا رو بگردم.سفر.میدونی من عاشق سفرکردنم.اونم تنهایی.
زهرا_تو کم کم داری دیوونه میشی.
_نه نیستم.ترجیح میدم تنها باشم تا با یکی که همیشه بترسم از دستش بدم.نفیسه ی بدبخت رو یادت رفته.یادته چقدر از نامزدش میگفت.چقدر تعریفشو میکرد.آخرش چی شد؟ترکش کرد.من نمیخوام اینجوری زندگی کنم.دلم میخوام متفاوت باشم.
زهرا_اما غریزه ی همه آدم ها مثل همه.همه به دنیا میان تا زندگی کنن.جفت خودشونو پیدا کنن.باهاش ازدواج کنن.
_به نظرم که خیلی کلیشه ایِ.
زهرا_اما این قانون جهانه.
دیگه حرفی نزدم.رفتم توی فکر.به مادر بیچاره ام فکر کردم.حتما اونم یه زمانی عاشق پدرم بود.یه زمانی احساس خوشبختی میکرد اما بعدش...مردها چرا انقدر پست فطرتن؟
***
مریم_امروز تولدمه نامرد.چرا بهم تبریک نگفتی؟
_آخ ببخشید اصلا یادم نبود.معذرت میخوام.تولدت مبارک .
مریم_ممنون گلم.اشکال نداره.میبخشمت عوضش باید برام یه کادوی خوشگل بخری.
_باشه شیطون میخرم.
مریم_دوستامونو دعوت کردم برای شام.
_پول باباته دیگه.خرجش میکنی.
مریم_خب بابای پولدار برای اینجور وقتاست دیگه.
_میدونی چیه مریم؟نمیدونم چرا همه ی اطرافیان من یجوری با پاییز ارتباط دارن.
مریم_هوم؟
_تو تولدت توی ماه آبانه.نفیسه توی پاییز مرد.مادرم توی پاییز مرد.عماد با من توی...
مریم_بسه بابا.از بس میشینی تنهایی فکر میکنی خیالاتی میشی دیگه.حالا بلند شو بریم سر کلاس.
_با تو هم که نمیشه دو کلمه حرف زد.دیوونه.
مریم_تو دیوونه ای.این حرفا چیه میزنی؟شدی شبیه فیلم 23 که جیم کری توش بازی میکرد آخر زد خودشو کشت.
_برو بابا تو هم با این تشبیهت.
مریم_حالا ناراحت نشو گلم.بیا ببینیم برای امشب چیکارا کنیم.
_باشه.
مریم_یه جارو گرفتم که دور هم باشیم.
_مگه توی این خراب شده جایی هم پیدا میشه که کسی بهمون گیر نده.
مریم_آره بابا.یادت نرفته که من بچه ی اینجام.اینجارو مثل کف دستم میشناسم.یه باغی هست برای مجالسه.بابام با صاحبش رفیقه.خیالمون هم راحته.
_چند نفریم؟
مریم_بیست نفری میشیم.
_فقط بچه های کلاسمون؟
مریم_همشون که بچه های کلاسمون نیستن.رضا و داریوش هستن.
_چی رضا هم هست؟اون چندش دیوونه؟
مریم_خب آره.بدون اون که صفا نداره.
_من نمیام اصلا.حالم از اون رضا به هم میخوره.
مریم_چرا؟با تو که خیلی جوره.
_کجاش جوره؟من نمیدونم این حرفو کی توی دهنتون انداخته.
مریم_خودتون با رفتارتون.
_یعنی چی؟
مریم_همیشه با هم کل کل میکنید و با هم دعوا دارید.یعنی خیلی از اینکار خوشتون میاد.
_همچین چیزی نیست.بیخودی فکر نکن.
مریم_میدونی امروز عماد با من حرف میزد.میگفت به رابطه ی تو و رضا حسودیش میشه.میگفت کاش تو هم با عماد اونجوری بودی.
_حرف اونو نزن.نکنه اونم دعوت داره؟
مریم_آره پس چی.اونم دعوته.
_پس دیگه عمرا بیام.بعدشم من شب نمیتونم بیرون از خوابگاه باشم.
مریم_اونکه غصه نداره جیگر.خروجی میزنی برای خونه ی ما.بابات هم رله ست.
_خب اما من حوصله ی رضا و عماد رو ندارم.
مریم_اصلا برو بالای درختا توی باغ بشین به کار ما هم کار نداشته باش.خوبه؟
_آره خوبه.
مریم_خب حالا که قبول کردی برو لباساتو عوض کن تا بریم خونه ی ما.
_کسی خونتون نیست؟
مریم_نه.بابام رفته شمال.مامانم فقط خونست.داداشم هم که هنوز جهرمه برای سربازی.
_وقتی بابات هست خیلی معذبم.
مریم_ای بابا.اینجوری فکر نکن.اون میگه تو براش مثل دخترشی.
***
کنار استخر کوچکی که توی باغ بود نشسته بودم و داشتم به اردک های توی استخر نگاه میکردم.
مریم_به چی زل زدی شیما؟
_به این اردکا.خیلی بامزه ان.
رضا_اوه اوه.بالاخره زبردست کلاس ما هم حس بامزگیش گل کرد.
به سمت رضا برگشتم.تازه از راه رسیده بود و دوباره شروع کرده بود.
رضا_سلام چطوری زبردست؟خوبی؟شبت بخیر
_سلام خسروی.ممنون.البته اگه تو نبودی حالم خیلی عالی میشد.
رضا_اتفاقا الان حالت عالی شد که من اومدم.
مریم_دیدی گفتم شیما با هم...
_خفه شو مریم.چیزی نگو.باشه؟
مریم_باشه.
رضا_جریان چیه؟
مریم_هیچی.ولش کن.پس دوستات کوشن؟
رضا_عماد داره ماشینو پارک میکنه.عجب جای دنجیه اینجا.
مریم_ما اینیم دیگه.
رضا_راستی زبردست چرا کنج عزلت گزیدی؟نکنه از دوری موکل بنده ست؟
مریم_رضا این امشب اعصاب نداره ها.میزنه شل و پلت میکنه ها.از من گفتن از تو نشنیدن.
رضا_این منو شل و پل کنه؟این شل و پل خدایی هست.
با شنیدن این حرف دیگه نتونستم طاقت بیارم.بهم توهین کرده بود.سرش جیغی کشیدم و گفتم:حرف دهنتو بفهم خسروی.پررویی هم حدی داره.مگه من چه نسبتی با تو دارم که اینجوری میکنی؟عوضی احمق.
از جام بلند شدم که رضا گفت:چت شده تو دیوونه؟مگه چی گفتم؟شوخی هم سرت نمیشه؟
_برو گمشو.لعنت به من که بلند شدم اومدم اینجا.لعنت به من.
مریم_شیما وایسا کجا میری؟
_قبرستون.
خواستم از جلوی رضا رد بشم که جلومو گرفت و گفت:نرو زبردست.باشه؟شوخی کردم
دیوونه.نرو.زهر مارمون نکن این امشبو.
_باهام حرف نزن خسروی.امشب فکر کن من نیستم.
رضا_قسم یاد میکنم.
_مسخره.
از کنارش رد شدم و به سمت ساختمون باغ رفتم که عماد و داریوش رو هم دیدم.سرمو به علامت سلام تکون دادم و رفتم داخل.
روی مبل نشستم و به حرفای رضا فکر کردم.نگاهش یه جور خاص بود.در عین شیطنت یه حالت دوست داشتنی هم میشد توی چشماش دید.تا به حال ندیده بودم که اینطوری نگاهم کنه.همیشه با یه نوع تمسخر نگاهم میکرد.نگاهی که به اکثر بچه ها داشت.به اکثر دخترها.اما من توی لحظه ای که جلوم ایستاد برقی رو توی چشماش دیدم که قبلا ندیده بودم.از این فکر بدم اومد.چند بار سرمو تکون دادم و زیر لب به خودم گفتم:دیوونه اینجوری فکر نکن.وقتی اینجوری فکر میکنم حس میکنم خبیث میشم.
مریم_با کی حرف میزنی؟
از فکر اومدم بیرون و گفتم:با خودم.
مریم_آهان.باز زده به سرت.بیا بریم بیرون.همه ی بچه ها اومدن.
_باشه بریم.چیزی نمیخوای از آشپزخونه بیاری؟
مریم_اتفاقا اومدم سینی شربتو ببرم.بیا کمکم.
_باشه.
***

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
پنج شنبه 23 دی 1389  1:16 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان پاییز نفرین شده

قسمت چهارم
کنار فتانه نشسته بودم و داشتم به حرفای رضا گوش میدادم.به چهره اش دقت کرده بودم.نمیدونم چرا اون شب اونطوری شده بودم.
رضا_دیروز نبودید ببینید مریم چجوری التماس میکرد بیایم تولدش.حیوونکی کسیو نداره که جز دو تا دوست چپر چلاق تر از خودش.
به رضا چشم غره ای رفتم که دستاشو به علامت عذرخواهی بالا آورد و گفت:اونجوری نگام نکن زبردست.منظورم که تو نبودی.تو تاج سر منی.
فتانه زیر گوشم گفت:اوه ببین این رضا رو چه به تو میرسه.
_چطور؟
فتانه_وقتی توی ساختمون بودی به من میگفت که چجوری میشه دل تو رو به دست آورد.
_برای خودش نگفته.شایعه نساز.برای موکلش داره جان فشانی میکنه.
فتانه_موکلش کیه؟
_اون جونوری که بغل دستش نشسته.
فتانه_داریوش؟
_نه بابا.عماد...
فتانه تا این حرفو شنید نتونست خودشو کنترل کنه و جیغی از سر ناباوری کشید.
فتانه_وای باورم نمیشه.راست میگی؟
همه ی نگاه ها به سمت ما برگشت.با بی خیالی به بقیه نگاه کردم و گفتم:چیزی شده؟
رضا_نه زبردست چیزی نشده.فتانه رو وشگون گرفتی؟
فتانه_با ادب باش رضا.
رضا_چی گفتم مگه؟واا چه دوره زمونه ای شده ها.
عماد_رضا بسه انقدر سر به سر دخترا نذار.
رضا_من کی سر به سرشون گذاشتم.خودشون از خداشونه.
فتانه_رضا خیلی پررو شدیا.
رضا_آره میدونم.اینو قبلا یکی دیگه هم بهم گفته که چقدر عوضیم.
بعد با طعنه به من نگاه کرد و از شربتش خورد.
ناخودآگاه نگاهم به عماد افتاد که با غضب به من و رضا نگاه میکرد.یکدفعه از جاش بلند شد و گفت:من میرم یه دوری بزنم.کیا با من میان؟
بیشتر بچه ها با هم بلند شدند به جز من و رضا که با غضب به هم نگاه میکردیم.
فتانه_تو نمیای؟
_نچ.برین شما.اینجا راحت ترم.
فتانه_بله مشخصه.با آقای وکیل خوش باش.
رضا_زبردست دهنتو نمیتونی ببندی؟
_نه تازه شدم مثل تو خسروی.
رضا_اه برو بابا.با این اخلاق گندت.
مریم_بچه ها توروخدا بس کنین این بچه بازیا رو.تولد منه ناسلامتی.
_باشه دیگه هیچی نمیگم.
رضا_منم همینطور.انگار توی جمع شما یه وصله ناجورم.
مریم_ما رفتیم باز عین موش و گربه نپرین به هم.خب؟
_اصلا میام باهاتون.
***
دست مریم رو گرفته بودم و داشتیم با هم قدم میزدیم.هر کدوم از دخترا با یه پسری حرف میزدن به غیر از من و مریم و عماد و داریوش.رضا هم نیومده بود.
نگاه رضا مدام منو توی فکر میبرد.وقتی بهش نگاه میکردم نمیدونم چرا حس میکردم که نگاهش آشناست.اما از نگاه عماد هیچی نمیفهمیدم.هیچی.
مریم_شیما چرا با رضا اونجوری میکنی؟
_چجوری؟
مریم_همش میجنگین.حتی امشب.
_معذرت میخوام.
مریم_اشکال نداره اما یه نصیحت بهت میکنم.
_هوم؟
مریم_با رضا انقدر نجنگ.درسته که هیچی بینتون نیست اما بچه ها رو که میشناسی.دخترا از هر چیز کوچیکی یه کوه میسازن.حتی میگن شما دو تا با هم دوستین.نمیبینی عماد چجوری دورت میچرخه؟یا چجوری غضبناک نگاهت میکنه؟میگن شما فیلمتونه.جلوی جمع با هم دعوا میکنین اما در خفا دوستی خیلی نزدیکی دارین.حتی دیروز شنیدم از یکی از بچه ها که گفت چند روز پیش که خوابگاه نبودی رفته بودی شب خونه ی رضا و عماد.در صورتی که شب اومدی پیش من.من به دختره گفتم.همه از حسادتشونه.
نزدیک بود رگ گردنم منفجر بشه.حس میکردم سرم از شدت فشار در حال ترکیدنه.شنیدن این حرف ها برای من اصلا خوشایند نبود.منو به داشتن ارتباط با رضا متهم کرده بودن.چه خفت بزرگی.من که هیچوقت رابطه ی دوستی با هیچ پسری نداشتم حالا برام شنیدن این حرف مثل شنیدن خبر مرگ بود.
مریم با دیدن قیافم دستمو گرفت و گفت:فدات بشم من.چرا اینجوری شدی؟عجب غلطی کردما.خودم جوابشو دادم.
_دلم میخواد فریاد بزنم.باورم نمیشه.چطور میتونن همچین حرفی رو بزنن.منی که باهاشون کاری ندارم.منو چه به رضا.آدم دیگه توی دنیا نیست؟
مریم_آروم باش شیما.نباید حساسیت نشون بدی.
_نکنه همه ی دانشکده میدونن؟
مریم در جواب سوالم سکوت کرد و چیزی نگفت.
_وای خدای من.یعنی کیا میدونن؟وای بدبخت شدم.نکنه رضا هم میدونه؟
مریم_شیما بیشتر بچه هایی که دور و برمونن میدونن.اما رضا هم مثل تو بیخبره.
_نفسم داره بند میاد مریم.وایسا خواهش میکنم.
سرجام وایسادم و چند تا نفس عمیق کشیدم.نمیتونستم حرفای مریمو از ذهنم پاک کنم.حالا میفهمیدم که چرا همه بهم یه جوری نگاه میکردند حتی عماد.دستمو روی قفسه ی سینه ام گذاشتم که مریم گفت:خوبی؟میخوای برات یه لیوان آب بیارم؟
عماد_چیزی شده بچه ها؟
مریم_شیما حالش خوب نیست.
عماد پوزخندی زد و گفت:چرا؟نکنه جمعمون جمع نیست؟ناراحت فرد غایبن؟
با شنیدن این حرف کنترل خودمو از دست دادم و بهش نگاه کردم.
_خفه شو احمق.بین من و اون عوضی هیچی نیست.اینا زاییده ی ذهن بیمار تو و بقیه ست.حالم ازت به هم میخوره.
مریم_آروم شیما.
_چطوری میتونم آروم باشم؟هان؟بهم میگن با یکیم که حتی بیزارم اسمشو بیارم.نمیتونم تحمل کنم.واقعا که مسخره ست.من مگه توی این دانشکده لعنتی با کی بودم که دفعه دومش با رضا باشه؟
اشک توی چشمام جمع شد.نمیخواستم جلوی جمع گریه کنم.بدون توجه به حرف های مریم که میخواست آرومم کنه ازشون فاصله گرفتم و به میون باغ رفتم.بعد از مدت ها با صدای بلند شروع کردم به گریه.حس میکردم توهین بزرگی بهم شده.انقدر بزرگ که نمیتونم فراموشش کنم.نمیتونستم تحمل کنم.من و رضا؟چطور تونسته بودن که ما دو تا رو به هم پیوند بدن.چطور تونسته بودن؟
کنار درختی نشستم و به تنه اش تکیه دادم.هوا سرد بود و اشک روی گونه هام انگار پوست صورتمو سوراخ میکرد.صورتمو بین دستام پنهان کردم و زیر لب شروع کردم به حرف زدن.
_مامان میبینی دختر کوچولوت چیا داره میشنوه؟میبینی؟مگه من به بقیه چیکار کردم؟خودت همیشه شاهدی.میدونم که همه چی رو میبینی اما اینو نمیتونم تحمل کنم.نمیتونم.داره نفسم بند میاد.
نزدیک به نیم ساعت نشستم.طاقت نداشتم برگردم پیش بچه ها.خجالت میکشیدم.
_نمیتونم برم پیششون.ای خدا دارم میمیرم از خجالت.
رضا_تو نباید خجالت بکشی.اونا باید از کاراشون خجالت بکشن.
با شنیدن صدای رضا سرمو آوردم بالا.حتی نمیتونستم توی صورتش نگاه کنم.
رضا_زبردست تو که میدونی هیچی بین من و تو نیست چرا خودتو ناراحت میکنی.حرف اون عوضیا نباید برات اهمیت داشته باشه.بلند شو.سرتو بگیر بالا و به هیچ کدومشون اهمیت نده.
_تو کی فهمیدی؟
رضا_وقتی تو داشتی سر عماد داد میکشیدی من اونجا بودم.میخواستم بیام پیشتون.متاسفم که رفتارم باعث شده که اینجوری راجع بهت فکر کنند.
_دیگه نمیدونم چی بگم.
رضا_بلند شو بریم توی ساختمون میخوان کیکو ببرن.
_تو چرا اومدی دنبالم؟
رضا_عماد و مریم منو فرستادن.
_چرا تو؟
رضا_چون گفتن به حرف من گوش میدی.
_چه خیال باطلی.
رضا_بلند شو.وقت برای این حرفا زیاده.
_با تو بیام که حرف اونا...
رضا_ببین زبردست حرف اونا برام اهمیتی نداره برای تو هم نباید داشته باشه.حالا بلند شو.
_باشه برو میام.
رضا_من نمیرم باید با هم بریم.دوست ندارم فکر کنن به خاطر رفتار اونا خودمونو ترسوندیم.هوا سرده الانه که بارون بگیره.
توی همون لحظه بارون نم نم شروع کرد باریدن.خنده ام گرفته بود.خود رضا هم خندید و گفت:دیدی چه سق سیاهی دارم؟!بلند شو.وگرنه میگم الان سیل میادا.
دوباره خندیدم که گفت:آره باید بخندی.نباید به حرف چهارتا جادوگر گوش بدی.بلند شو.
کت خودشو از تنش درآورد و دولا شد به سمت من.وحشت زده خودمو کشیدم عقب و گفتم:میخوای چیکار کنی؟
دوباره خندید و گفت:میخوام با نخ کتم خفت کنم.میخوام اینو بندازم رو دوشت.هوا سرده سرما میخوری.
_نمیخوام.
رضا_ادا در نیار زبردست.کت من نیست که.مال عماده.
_دیگه اصلا نمیخوامش.
رضا چشمکی بهم زد و با شیطنت گفت:یعنی اگه کت خودم بود مینداختیش؟
_پررو.
رضا_شوخی کردم ناراحت نشو.انقدر حساس نباش.
کت رو انداخت روی شونه ام و گفت:بلند شو بریم.من به بچه ها توضیح دادم چه سو تفاهمی شده.عماد هم ناراحته.برای موکلم توجیح کردم که اشتباه رخ داده.اونام میخوان ازت معذرت بخوان.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
پنج شنبه 23 دی 1389  1:17 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان پاییز نفرین شده

قسمت پنجم

با رضا وارد سالن شدیم که رضا با صدای بلند گفت:خب اینم خانوم زبردست.آوردمش.داشت موش آبکشیده میشد.بچه ها یالا...
به بچه ها نگاه کردم.عمق نگاه همشون یک نوع حسادت یا تمسخر بود.هرچند که به زبون ازم معذرت خواستن اما میدونستم در باطن هنوز فکر میکنن من و رضا با هم دوستیم.عماد اما چشماش غمگین بود و پشیمون.وقتی دید نگاهش میکنم به سمتم اومد و گفت:امیدوارم منو ببخشی.عذر میخوام.
رضا_تا شما حرف بزنین منم برم کمک بچه ها.
کنار آیینه قدی که توی سالن بود ایستادم و عماد هم روبروم ایستاد.سرمو انداختم پایین که گفت:منو میبخشی؟
_نه.
عماد_یعنی ازم دلخوری؟
_آره.
عماد_منکه معذرت خواستم.
_مهم نیست.
عماد_برای من مهمه.
_نمیخوام با تو حرف بزنم.
بعد کتشو از تنم در آوردم و به دستش دادم.
_ممنون بابت این.
خواستم از کنارش رد بشم که دستشو کنار سرم روی آینه گذاشت و گفت:وایسا یه لحظه.
از ترس نگاهی به اطراف کردم.مریم داشت بهمون نگاه میکرد.وحشت زده ازش فاصله گرفتم و گفتم:زشته.بچه ها چه فکری میکنن.من نمیخوام با تو حرفی بزنم.
حس میکردم گونه هام سرخ شده.اولین بار بود که انقدر نزدیک به خودم حسش میکردم.حتی گرمای نفسش توی صورتم خورد.به مریم که رسیدم بهم با شیطنت گفت:چی گفت بهت انقدر سرخ شدی؟
دستمو روی گونه ام گذاشتم و گفتم:من؟من نه.چیزیم نیست.
مریم_عین لبو شدی شیما.میدونم که میدونی.
_بس کن مریم.
مریم_دوسش داری؟
_نه به خدا.
مریم_پس چرا انقدر دستپاچه ای؟
_نمیدونم.به خدا نمیدونم.
مریم_شاید هنوز از احساست خبر نداری.
_چی میگی؟
مریم_دخترا وقتی عاشق میشن اولش انکار میکنن.میخوان غرورشون حفظ بشه.مخصوصا تو که خیلی خودسری.
_نه اینجوری نیست.
مریم_هرجور راحتی.اما من بهت گفتم.نگی نگفتم.
دوباره سرگرم درست کردن میز برای بریدن کیک شد و من ناخودآگاه با نگاهم دنبال رضا گشتم.کنار عماد وایساده بود و داشت زیر گوشش چیزی میگفت.عماد پسری بود با موهایی روشن و چشم هایی عسلی.چهره ی قشنگی داشت اما رضا شرقی بود.چشم و ابروی مشکی.هرچند چشماش به نظرم مشکی بود اما هرلحظه به رنگی در میومد.خاکستری یا روشن.شاید در نظر من اینطوری بود.از چشماش شیطنت میبارید.قیافه ی خیلی جذابی داشت.به نظرم حتی جذاب تر از عماد.ته ریشی که گذاشته بود چهره شو مردونه تر کرده بود اما همچنان جذاب بود.
مریم_به عماد خیره نشو اونطوری دیوونه.زشته.
_هوم؟
مریم_میگم بهش خیره نشو.
همچنان به رضا نگاه میکردم.نمیدونم چرا هر لحظه که میگذشت بیشتر از شخصیتش خوشم میومد.
مریم_هوی با توام؟
مریم جلوم وایساد و با تعجب گفت:چت شده تو؟چرا اونجوری به پسر مردم زل میزنی؟
سرمو تکون دادم و گفتم:کی زل زدم؟حرف در نیار.
مریم_وا؟!حالت خوبه؟حتی پسرا هم فهمیدن.بیا بهم کمک کن چشم چرونی نکن.
برای اینکه از اون حال بیام بیرون شروع کردم به مریم کمک کردن.اما حواسم پیش رضا بود.خودمم نمیدونستم چه مرگم شده.حرف های بچه ها راجع به دوستی ما شاید باعث شده بود بهش فکر کنم.اما یادمه از ترم اول که دیدمش جذب نگاهش شده بودم هرچند که همیشه باهاش سر جنگ داشتم و مثل خروس جنگی به هم میپریدیم.
خوشبختانه مریم فکر کرده بود دارم به عماد نگاه میکنم وگرنه درباره من چه فکری میکرد.
مریم_میدونی چیه شیما؟دخترا میگن تو و رضا خیلی با هم عیاقین.یادته از اون اول چقدر با هم دعوا میکردین؟
_چه ربطی داره؟
مریم_میدونی چیه؟فتانه یه مدت با رضا دوست بود؟
_چی میگی؟
مریم_باور کن.مخفیانه با هم دوست بودن.من میدونستم و با مرضیه.هیچکس دیگه نمیدونست.
_نمیفهمم هنوز.
مریم_میدونی چیه؟وقتی یکی از دخترای کلاس با یکی از پسرای هم کلاسی دوست میشه باید روابطتو با دختره محدود کنی.راستش توی اون مدتی که فتانه و رضا با هم بودن فتانه همه جیک و پوک ما رو به رضا گفته بود.رضا هم به رفقاش.
_باورم نمیشه.حتی درباره من؟
مریم_تو که نفر اول بودی.وقتی نیم ساعت پیش زد به سرت رفتی فتانه اومد پیش من.میگفت که رفتار رضا مشکوکش کرده بود وقتی با هم دوست بودن.میگفت که مدام درباره تو میپرسیده.مثلا اخلاق و تیپش توی خوابگاه چجوریه.
_مستقیم؟
مریم_نه دیوونه.مثلا به فتانه میگفته که دخترای کلاسمون چجورین توی خوابگاه.با کیا هم اتاقن.میدونی چیه؟دوست پسرای بچه هایی که توی خوابگاه شمان از همه چی خبر دارن.مثلا میدونن تو کدوم اتاقی یا فلانی چی میخوره یا چیکار میکنه.
_باورم نمیشه.یعنی دخترا چطوری میتونن...
مریم_اینا رو ولش کن دارم راجع به رضا میگم.
_دوستیشون چقدر طول کشیده؟
مریم_دو ماه پیش بود با هم دوس شدن جمعا فکر کنم یه ماه.
_چرا انقدر زود تموم شده؟
مریم چشمکی بهم زد و گفت:خب دیگه همه که مثل تو پخمه نیستن.
_یعنی میخوای بگی اونا با هم ...
مریم_آره.
_اه حالم بد شد بسه دیگه.
واقعا هم حالم بد شده بود.احساس میکردم فتانه تبدیل به یه شیطان شده.نگاهی به فتانه کردم که دیدم گرم صحبت با امید یکی دیگه از بچه های کلاسه.
_نکنه الان با امید دوسته؟
مریم_نمیدونم.فکر نکنم.امیر میگفت دیروز فتانه رو با یه پسر دیده توی خیابون دست توی دست هم میرفتن.
_وای مریم بس کن.دارم سنگکوپ میکنم.
مریم_تو چرا؟اون باید بمیره که عین خیالش نیست...حالا اینا مهم نیست داشتم تو و رضا رو میگفتم.راستش فتانه میگفت به تو حسادت میکنه چون وقتی با رضا دوست بوده میدیده که رضا همش دنبال توئه تحمل نداشته که رضا به تو توجه کنه.
_چرا من؟این همه دختر هست توی این دانشکده لعنتی.من چرا؟
مریم دست از کار کشید و بهم نگاه کرد.
_چرا اینجوری نگام میکنی؟!
مریم دستامو بین دستاش گرفت و گفت:مواظب خودت باش شیما.مواظب زیبایی و نجابتت باش.من از مرز همه چی گذشتم اما تو هنوز پاکی مثل برگ گل.نمیخوام برای تو هیچ اتفاقی بیفته.تو انقدر خوشگلی که هرکی از در دانشکده میرسه دلش میخواد یجوری با تو باشه.گاهی اوقات بهت حسودیم میشه ها.
_دیوونه.
مریم_دیوونه تویی که نمیدونی دور و برت چی میگذره.هیچ میدونی اگه من نباشم همین داریوش درسته قورتت میده؟
_چی میگی تو مریم؟کم کم داری منو میترسونی.
مریم_دارم بهت میگم بیشتر مواظب خودت باشی.انقدر نسبت به همه چیز و همه کس بی تفاوت نباش.
بعد بغلم کرد و برای چند لحظه منو توی بغلش فشار داد.
_دارم خفه میشم بسه.
مریم_اه با تو هم که نمیشه دو دقیقه رمانتیک بود.
_دارم به عقلت شک میکنما.
از بغلش بیرون اومدم و گفتم:از بس حرف زدیم کارا موند.بیا تمومش کنیم.خیلی خسته ام.
***
مشغول خوردن کیک تولد بودم و داشتم به بچه ها نگاه میکردم.هر کدوم گوشه ای با یه نفر نشسته بودند و گرم صحبت بودند.فقط من تنها بودم.حتی رضا و عماد هم با مریم و فتانه صحبت میکردند.حس میکردم کسی حوصله ی منو نداره.با حرص کیک رو تیکه میکردم و توی دهنم میذاشتم.یاد حرفی که پشت سر من و رضا بود می افتادم خونم به جوش میومد.نمیخواستم بهش فکر کنم اما نمیتونستم.حرفی نبود که بشه از کنارش ساده گذشت.
سرمو آوردم بالا و به رضا نگاه کردم که دیدم اونم به من نگاه میکنه.از نگاهش خجالت کشیدم و دوباره به بشقابم نگاه کردم.دوباره داشتم به چشمای خاص رضا فکر میکردم که چطور بهم نگاه میکرد.از نگاهش لذت میبردم.حس میکردم اونم طور دیگه ای نگاهم میکنه.وقتی به اولین روزهای دانشگاه فکر میکردم به معنی نگاه هاش پی میبردم.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
پنج شنبه 23 دی 1389  1:17 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان پاییز نفرین شده

قسمت ششم
هفته ی چهارم شروع سال تحصیلی بود که وارد دانشگاه شدم.هنوز با فضای دانشکده آشنایی کامل نداشتم.حس بچه کلاس اولی ها رو داشتم که نمیدونن چیکار کنن.منتظر یک نگاه آشنا بودم یا یه لبخند اما همه از کنارم بی تفاوت میگذشتند.پسرها با کنجکاوی نگاهم میکردند و دخترا با حسادت شاید هم حسرت.بعضی ها هم با بیخیالی.از سر ناچاری نشستم کنار در کلاس روی سکو و به راهرو چشم دوختم.خوب یادمه که اولین نفری که دیدم محدثه بود.تنها دختر چادری کلاس که بعد ها به خاطر گشتن با دوستان ناباب چادرشو کنار گذاشت و مانتویی شد.وقتی دیدمش حسابی خورد توی ذوقم.قیافه ای اخمو و ترسناک.صورتش مثل روح سفید بود و حتی سعی نکرده بود که صورتشو از اون حالت بیرون بیاره.
فقط نگاهش کردم.تا نگاه منو متوجه خودش دید تبسمی کرد وگفت:ورودی حسابداری هستی؟
_آره.
کنارم نشست و گفت:اسم من محدثه است.محدثه امیری.خوشبختم.
_همچنین.منم شیما خسروی.
محدثه_بچه کجایی؟
_تهران.
محدثه_من بچه ی اراکم.ندیده بودمت.دیر اومدی سر کلاسا.
_خب معمولا هفته های اول دانشگاه ها تق و لقه.
محدثه_خب اینم هست.اما الان دیگه بیشتر بچه ها اومدن.نمیدونی چه کلاسی داریم.تعداد پسرا بیشتر از دختراست.
_برام مهم نیست.من به این چیزا عادت دارم.
محدثه_خب بچه ی پایتختی دیگه.
نفر بعدی که اومد مریم بود.از همون ثانیه اول به دلم نشست.نگاهش مهربون بود و همین منو به خودش جذب کرد.
همه ی بچه های کلاسو از نظر گذروندم اما هنوز رضا رو ندیده بودم.وارد کلاس که شدیم به سمت صندلی آخر رفتم و نشستم.مریم هم دنبالم اومد و کنارم نشست.
مریم_میگم که کاش از خدا یه چیز دیگه خواسته بودما.
_واسه چی؟
مریم_توی این مدت که نبودی من همیشه تنها میومدم عقب با این پسرا مجبور بودم تنهایی سر و کله بزنم اما الان یه پایه پیدا کردم.
_آهان که اینطور.
سرمو به دیوار تکیه داده بود و به بچه ها نگاه میکردم.پسرهای کلاسمون اکثرن خوش تیپ بودند و شیطون.اینو میشد از لحن حرف زدن و نگاهشون فهمید.هرچند لحظه یکبار هم برمیگشتن عقب تا منو ببینند.از کاراشون خنده ام گرفته بود.
مریم_چرا میخندی؟
_کارای اینا منو به خنده میندازه.
مریم_کنجکاون دیگه.
_آره.البته هیز هم هستن.
همون لحظه رضا وارد کلاس شد.با ورودش به کلاس همهمه ای توی کلاس به پا شد.شروع کرد به خوش و بش با پسرها.اول متوجه من نشد اما وقتی خواست سر جاش بشینه داریوش که بعدها رفیق صمیمیش شد در گوشش چیزی گفت که به من نگاه کرد.لحظه اولی که مستقیم به هم نگاه کردیم همون موقع بود.توی چشماش برق خاصی بود که منو درگیر خودش کرد اما با اینحال خودمو خونسرد نشون دادم.خودمو سرگردم حرف زدن با مریم کردم و نشون دادم که برام بی تفاوته اما برام مهم بود.دلم میخواست دوباره نگاهش کنم.من در نگاه اول از رضا خوشم اومده بود اما منکر این قضیه شدم و هیچکس نفهمید که همون روز اول شماره شو بهم داد حتی مریم.و بعد از گذشت اون روز هم به روی خودمون نیاوردیم که چنین اتفاقی افتاده.
با مریم مشغول حرف زدن بودیم که دقیقا صندلی بغل من نشست.نفس توی سینه ام حبس شده بود و عرق سردی به پشتم نشسته بود اما نمیخواستم رضا و مریم پی به حالتم ببرن.
مریم_نشست بغل تو.خوش به حالت.
_مهم نیست.
مریم_دختر تو عین مار میمونی.
همون لحظه استاد وارد کلاس شد و حرفای ما نا تموم موند.اولین بار که رضا رو کنار خودم حس کردم رو هیچوقت فراموش نمیکنم.سعی زیادی کردم تا عادی جلوه کنم و موفق شدم.خودمو سرگرم شنیدن حرف های استاد کردم تا گذر زمان رو حس نکنم.مشغول نوشتن حرف های استاد بودم که رضا کاغذ کوچیکی گذاشت روی دفترم.سراسیمه به مریم نگاه کردم که دیدم غرق نوشتنه.به رضا نگاه کردم که دیدم اونم به استاد نگاه میکنه و انگار که اتفاقی نیفتاده.به نوشته ی روی کاغذ نگاه کردم که نوشته بود:باهام تماس بگیر. و شماره اشو نوشته بود.
کاغذو با احتیاط برداشتم و مچالش کردم و پرتش کردم زمین و دوباره مشغول نوشتن شدم.رضا با دیدن اینکارم دوباره کاغذی نوشت و روی دفترم گذاشت.
رضا_چرا اینجوری میکنی دیوونه؟مگه میخوام بخورمت؟حیف که ازت خوشم اومده.
دوباره کاغذو مچاله کردم و انداختمش زمین.رضا هم دیگه کاری نکرد و مشغول نوشتن جزوه شد.وقتی کلاس تموم شد مریم از جاش بلند شد و گفت:وایسا برم به استاد یه چیزی بگم تا نرفته.
_منم میام خب.
مریم_این استاده عین چی بگم میمونه.سریع میره تا تو بیای من رفتم.
مریم در یک چشم به هم زدن رفت و من موندم با رضا.دخترای کلاس با کنجکاوی به من و رضا نگاه میکردن و پسرها هم همینطور.دفترمو گذاشتم توی کیفم که گفت:نمیخوای تجدید نظر کنی خانوم زبردست؟
_نه.
رضا_میدونی چیه؟از روز اول که دیدم غایبی برام معما بود که این دختر کیه که عین خیالش نمیاد درسو دانشگاهو.خیلی دلم میخواست ببینمت.
_خب حالا که دیدی.چشمت روشن.
رضا_دخترای تهرانی خیلی پرروان.
_خوش به حال تو که کم رویی.
رضا_اوه.کی میره این همه راهو.
_همینم مونده با تو دوست بشم.
رضا_دلتم بخواد خانوم.
_دلم نمیخواد.
رضا_منم پسرای تهرانی دور و برم بود همینو میگفتم.
_عقده تهرانی بودن داری؟
رضا_نه ندارم.چون خودم بچه ی تهرونم.گیشا.
_مهم نیست.
رضا_تو بچه ی کجایی؟به قیافت میاد بچه ی جنوب شهر باشی.
_کافر همه را به کیش خود پندارد.
رضا_اسم من رضاست.کافر کیه؟
_چقدر تو خوشمزه ای.
رضا_خوش به حال تو میشه دیگه.
_بی ادب.خیلی مزخرفی اینو میدونستی؟
رضا_نه.
_حالا بدون.
رضا_دونستم زبردست...حالا اینارو ولش.دلت اومد شمارمو مچاله کنی؟
_انقدر از این شماره ها دادن بهم که شماره تو گمه.برو خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه...
***
عماد_به چی فکر میکنی عزیزم؟
از فکر اومدم بیرون و با گیجی به عماد نگاه کردم.
_چی؟
عماد لیوان نوشابه رو به طرفم گرفت و گفت:پرسیدم به چی فکر میکنی عزیزم؟
از این لحنش حالم به هم خورد.خودمو جمع کردم و گفت:من عزیز تو نیستم.
کنارم نشست و گفت:اما یه روزی میشی.اون روز خیلی دیر نیست...حالا اینو بخور گلوت خشک شد.
لیوانو از دستش گرفتم و حرفی نزدم.
عماد_نگفتی به چی فکر میکردی؟
_به هیچی.
عماد_به هیچی یا به من؟
_مزخرفه.
عماد_چرا سعی میکنی احساستو قایم کنی؟
_من همچین کاری نمیکنم.نسبت به تو حسی ندارم.اینو بفهم.
عماد_اگر با دیگرانش بود میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی؟
_لیلی تو اشتباه گرفتی.
عماد_نه.آدرسو درست اومدم.
_من از تو خوشم نمیاد.نه قصد دوستی دارم نه ازدواج.
عماد_نکنه توی شهر خودتون با یکی قرار مدار گذاشتی؟
_اینش به تو مربوط نیست.
عماد_یعنی با کسی هستی؟
_آره.خیلی هم دوسش دارم.
تا این حرفو شنید رنگ چهره اش عوض شد.معلوم بود که عصبانی شده.وقتی واکنششو دیدم تصمیم گرفتم به این بازی ادامه بدم تا دست از سرم برداره.
عماد_پس چرا رضا چیزی به من نگفته؟
_چون من با رضا کاری ندارم.انقدر منو به اون نچسبون.اصلا تو چکاره ی منی؟
با خشونت مچ دستمو گرفت و بهم نزدیک تر شد.صداش از شدت عصبانیت دو رگه شده بود و سعی میکرد خونسردیشو جلوی جمع حفظ کنه.
عماد_انقدر با من بازی نکن شیما.تو مال منی.من از بچگی هر چیزی رو خواستم بدست آوردم تو که دیگه نهایت آرزوی منی.
فشار انگشتاش روی دستم به قدری زیاد بود که حس کردم مچ دستم داره از هم جدا میشه.نمیتونستم حرفی بزنم.دوست نداشتم دوباره حرفم توی دهن بقیه بیفته.مجبور شدم سکوت کنم و چیزی نگم.
عماد_ببین دختر خیلی داری اذیتم میکنی.من برای دوستی موقت نمیخوامت.میخوام باهات ازدواج کنم.واسه همینه که همش دنبالتم.انقدر اذیت نکن.
_دستمو ول کن.درد گرفت.
عماد_قول بده که بیشتر راجع بهم فکر کنی.
_خیلی خب.دستتو بردار.
عماد مچ دستمو رها کرد و گفت:معذرت میخوام.
خواستم جوابشو بدم که صدای رضا اومد:دو مرغ عشق با هم چی میگن؟
جواب رضا رو ندادم اما عماد گفت:چیزای خوب.فضولیش به تو نیومده.
رضا_جدا؟
عماد_تبریک نمیگی؟
رضا_چرا.تبریک میگم.حق وکالت من یادت نره.
عماد_چشم وکیل جون.
نمیتونستم به رضا نگاه کنم.حسی که داشتم خجالت بود اما بعد ها فهمیدم خیانته.فهمیدم که ذره ذره عاشق رضا شدم با اینکه خودم خبر نداشتم.
***

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
پنج شنبه 23 دی 1389  1:17 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان پاییز نفرین شده

قسمت هفتم
وارد دانشکده شدم و داشتم به سمت کلاسم میرفتم که صدای عمادو از پشت سر شنیدم.
عماد_خانوم زبردست؟!
برگشتم سمتش.با تعجب نگاهش کردم که بهم نزدیک شد و گفت:سلام چطوری؟
_سلام ممنون.خوبی؟
عماد_ببخش با فامیلی صدات زدم.آخه حراست داره نگامون میکنه.
_بله.اشکال نداره..باید برم کلاس دارم.
عماد_استادتون نیومده.
_چی؟
عماد_میگم نیومده.پدرش فوت شده.
_پس چرا کسی چیزی به من نگفت؟
عماد_تازه نیم ساعته که همه خبردار شدن.
_خدا بیامرزتش.
عماد_بیا بریم بوفه
_نه میخوام برم سایت.
عماد_خب باشه بریم سایت.
_نه.
چشماشو تنگ کرد و با ناراحتی گفت:یه دفعه بگو نمیخوام تو باشی و خلاص.
_نه منظورم این نیست.نمیخوام تا مطمئن نشدیم کسی بدونه با همیم.
عماد_تو یه هفته ست میگی دارم فکر میکنم.آخه به فکر منم باش.
_نمیدونم.سردرگمم.
عماد_به قلبت رجوع کن.
قلبم؟توی قلب من جای یه نفر دیگه ست.جای رضا.چطور میتونم عماد رو دوست داشته باشم.کاش هیچوقت شایعه رابطه ی من و رضا نبود.شاید اونطوری میتونستم راحت تر تحمل کنم.
عماد_کجا سیر میکنی؟
_هیچ جا.
عماد_میری سایت یا بوفه؟
_سایت.
عماد_اتفاقا منم سایت بودم.لپ تاپم اونجاست.بیا بریم.
کنار عماد نشسته بودم و داشتم به نقشه ساختمونی که کشیده بود نگاه میکردم که دیدم رضا وارد سایت شد.خواستم با سر بهش سلام بدم اما بدون اینکه عکس العملی نشون بده به سمت یکی از کامپیوترها رفت.
ناخودآگاه ار عماد پرسیدم:رضا چشه؟
عماد همونطور که با لپ تاپ ور میرفت گفت:هیچیش نیست چطور؟مثل همیشه سر حاله.
_آخه الان اومد تو مارو دید اما سلام نداد.
عماد_حتما ندیدتت.قبل اینکه تورو ببینم داشتیم میگفتیم و میخندیدیم.
_وا؟!
عماد_والا.
_شاید ندیده.
عماد_حالا اینا رو ول کن.بعدش میریم پیشش.از خودت بگو.
_از خودم؟یعنی تو هیچی نمیدونی؟
عماد_از زبون خودت شنیدن یه لذت دیگه داره.
_خب چیز خاصی ندارم.
عماد_ممکن نیست.مثلا درباره پدر و مادرت بگو.چندتا خواهر برادر داری؟
تا کلمه مادر رو شنیدم ناراحت شدم.سرمو انداختم پایین و چیزی نگفتم .عماد که از تغییر حالتم یکه خورده بود با کنجکاوی گفت:چیزی شده؟
دوباره صحنه ی مرگ مادرم جلوی چشمام اومد.بغض توی گلومو قورت دادم و گفتم:مادرم وقتی 7سالم بود فوت کرد.بعدشم پدرم زن گرفت.برادر یا خواهری ندارم به جز عرفان که برادر ناتنیم محسوب میشه.
عماد_متاسفم ناراحتت کردم عزیزم.ببخش.
_اشکال نداره.
عماد_میدونی چیه؟از روزی که دیدمت فهمیدم که غم بزرگی داری با اینکه میخوای بی تفاوت باشی.چشمات با آدم حرف میزنه.من عاشق همین چشمات شدم.
حس میکردم دارم از خجالت آب میشم.تا به حال کسی اینطوری باهام حرف نزده بود.همیشه میترسیدم.خودمو از پسرها دور نگه میداشتم.به خاطر پدرم.میترسیدم که یکی از پسرهای دور و برم خصلت پدرم رو داشته باشن.اما عماد داشت کم کم با حرف هاش دلمو نرم میکرد.اما با اینحال نمیتونستم رضا رو فراموش کنم.حس میکردم توی باتلاقی افتادم که نمیتونم ازش بیام بیرون.میتونستم از نگاه رضا بفهمم که حسی به من داره اما نمیخواستم عملی بشه.نمیدونم چرا دوست داشتم خودمو زجرکش کنم.
عماد_کجا سیر میکنی خانومی؟
_داشتم به حرفات فکر میکردم.
عماد_میتونی روی من حساب کنی.هر حرفی که ناراحتت میکنه به من بزن.خب؟
_باشه حتما.ممنونم...راستش من تاحالا به طور جدی راجع به تو...
رضا_عماد یه لحظه فلشتو قرض میدی؟فلش من خراب شده.
به بالا سر عماد نگاه کردم.رضا ایستاده بود و اهمیتی به من نمیداد.انگار که من نبودم.حس کردم بیشتر از اونی که فکرشو کنم دلم براش تنگ شده.
_سلام خسروی.خوبی؟
نگاهی گذرا بهم انداخت و گفت:ممنون زبردست.تو خوبی؟
_مرسی.
دیگه حرفی نزد و فلش رو از عماد گرفت.بعد از رفتنش عماد گفت:مشکل خونوادگی داره.زیاد روبراه نیست.
_آهان.
عماد_داشتی چی میگفتی؟
_یادم رفت.
عماد_فکر کنم میخواستی بگی راجع به من جدی فکر نکردی.آره؟
_آره.چقدر حافظه ت خوبه.
عماد_بیخود نیست که داریم مهندس میشیم...راستی امروز تا کی بیکاری؟
_تا شب.
عماد_کلاس نداری دیگه؟
_نه.
عماد_چقدر خوب.پس بیا بریم یه گشتی بزنیم.
_مگه توی این شهر جایی برای گشتن هست؟
عماد_آره هست.با ماشین میریم.
_بذارش برای یه روز دیگه.
عماد_چرا؟میترسی پشت سرت حرف در بیارن؟
_نه بحث این حرفا نیست.حوصله گشتن ندارم.
عماد_حوصله ی گشتن یا حوصله منو؟
_این چه حرفیه.راستش چند روزیه احساس بدی دارم.حس میکنم یه اتفاق بدی میخواد بیفته.این فصل لعنتی همیشه اذیتم میکنه.
عماد_چرا؟
_بیشتر اتفاقای بد برام توی پاییز میفته.
عماد_یعنی منم اتفاق بدیم؟
_نه بابا.از این حرفا نزن.مربوط به گذشته ی خودمه.
عماد_نکنه مرگ مادرت هم توی پاییز بوده؟
_آره درسته.
عماد_رضا میگفت اون دختری که توی خوابگاهتون خودشو کشت هم اتاقی تو بوده آره؟
_آره.
عماد_میگفت باهاش صمیمی بودی.
_اون اینارو از کجا میدونه؟
عماد_خب دخترای توی خوابگاه با رضا رفیقن دیگه.
_تو چی؟
عماد_من چی؟
_تو با کی دوست بودی قبل من؟
لبخندی زد و گفت:برات معلومه مهمه.
در جوابش سکوت کردم و چیزی نگفتم.وقتی دید چیزی نمیگم گفت:خب دروغ چرا بگم.تعدادشون از دستم در رفته.
_یعنی انقدر زیاد بودن؟
عماد_خب آره.راستش با رضا کورس گذاشتیم.بعضی وقتا هم شرط بندی.
_یعنی چی؟یعنی یه دخترو انتخاب میکنین بعد روش شرط میبستین؟
عماد_آره.یه همچین چیزی.با شنیدن این حرف جا خوردم.برای یک لحظه فکرم رفت سمت یکی از دخترای دانشکده که انصراف داد و به شهر خودش برگشت.دوستاش میگفتن که سرش دوتا پسر شرط بندی کردن و یکیشون بهش پیشنهاد ازدواج داده اما بعدش ولش کرده.
عماد_کجا سیر میکنی؟گوش میدی حرفامو؟
_آره بگو.گوش میدم.بگو
عماد_آخرین دختری که باهاش دوست بودم یکی از پزشکیا بود تا همین یه ماه پیش.
_آهان.
دیگه نمیخواستم به حرفاش گوش بدم.حس میکردم عماد و رضا همون دو نفری هستن که اون بلا رو به سر دختره آوردن.
خوشبختانه همون لحظه موبایلم زنگ خورد.پدرم بود.حس کردم اتفاق بدی افتاده.
_الو؟سلام بابا.
بابا_سلام خوبی؟
_ممنون.شما خوبید؟چیزی شده؟
بابا_منم خوبم.نه چیزی نشده...
لحن پدرم مشخص بود که چیزی شده.
_بابا چیزی شده؟خواهش میکنم بگید.
بابا_راستش نمیخواستم مزاحمت بشم اما ...
_اما چی؟نصف جون شدم.
بابا_عرفان...
_عرفان چش شده؟
بابا_عرفان تصادف کرده.الان بیمارستانه.بچم داره جون میده.همش اسم تورو صدا میکنه.
_الان به من میگین؟کی اینطوری شد؟
بابا_دیروز.داشت با دوچرخه ...
بابام دیگه نتونست حرفی بزنه.صدای گریه شو از پشت تلفن میشنیدم اما نمیتونستم کاری کنم.خودم هم گریه م گرفته بود.
_من الان میام.الان راه میفتم.
بابا_نه باباجون.خودتو اذیت نکن.خدایی نکرده برات اتفاقی میفته.
_هیچی نمیشه بابا.الان برم خوابگاه راه میفتم.تا عصر اونجام.فقط بگید که حالش خوب میشه؟
بابا_دکترا میگن باید عمل بشه.
_امیدتون به خدا باشه...مهین خوبه؟
بابا_اصلا خوب نیست.حالش خیلی بده.منم کاری از دستم بر نمیاد.کاش تو بودی.
_نگران نباشید.دلم روشنه که چیزی نمیشه.من برم آماده بشم.
بابا_مواظب خودت باش عزیزم.نمیخوام تو رو هم از دست بدم.
_شما هم همینطور.خداحافظ.
گوشی رو قطع کردم و به عماد گفتم:من باید برم تهران.برادر کوچولوم تصادف کرده و حالش بده.
عماد_متاسفم.
_باید برم.
عماد_میخوای تا ترمینال برسونمت؟
_نه خودم آژانس میگیرم.
عماد_این چه حرفیه؟پس من چیکاره ام.برو آماده شو تا برسونمت.
سردرگم بودم و گیج.حس میکردم قلبم داره از دهنم میزنه بیرون.پس اضطرابم بیخودی نبود.عرفان با اینکه برادر ناتنی ام بود اما دوسش داشتم.10سالش بود.قیافه ی دوست داشتنی داشت و منو به اسم خواهری صدا میکرد.خیلی دوستم داشت و همیشه باهام مهربون بود.با اینکه پسر مهین بود و من از مهین متنفر بودم اما اهمیتی نمیدادم.عرفان تقصیری نداشت که مورد بی مهری قرار بگیره.حالا تصادف کرده بود و منو میخواست.دلم براش خیلی تنگ شده بود و میخواستم زودتر برگردم پیشش.
***
_داداش کوچولو؟خوابیدی؟
چشماشو آروم باز کرد.چقدر صورتش رنگ پریده و لاغر شده بود.موهای لخت و مشکیش که همیشه عاشقشون بودم خیس از عرق بود.دستی به موهاش کشیدم و با لبخند گفتم:سلام عزیزم.خوبی؟!
دستای نحیف و کوچولوشو به سمتم دراز کرد و گفت:خواهری کی اومدی؟
با احتیاط بغلش کردم و گفتم:سلام عزیزم.الان رسیدم.خوبی فدات شم؟
دستاشو دور گردنم حلقه کرد و با صدای ضعیفی گفت:دلم برات تنگ شده بود خواهری.کاش زودتر میومدی.
_حالا که پیشتم.آروم باش.خوب میشی.
عرفان_پام خیلی درد میکنه خواهری.
خیلی آروم گذاشتمش روی تخت و به پاش نگاه کردم که توی گچ بود.دستی به پاش کشیدم و گفتم:خوب میشه.باید قوی باشی.مرد باید قوی باشه.
عرفان_اما خیلی درد میکنه.
_خوب میشه.میشی مثل روز اولت.
عرفان_خواهری؟مامان مهین همش به پام نگاه میکنه و گریه میکنه.چرا؟
_خب وقتی میبینه شکسته گریه میکنه دیگه.
عرفان_خواهری پام خوب میشه؟
با شنیدن این حرف نزدیک بود بزنم زیر گریه اما خودمو کنترل کردم.
_آره که خوب میشه.چیزی نشده که.منم یه بار بچه بودم دستم شکست.ببین الان دستمو خوبه!
بعد مچ دستمو نشونش دادم و گفتم:اینجا بود.داشتم بازی میکردم شکست.الانم خوب شدم.تو هم خوب میشی.قوی باش.
پیشونیشو بوسیدم و گفتم:حالا پیشتم آروم بخواب.
دستشو بین دستام گرفتم و نگاهش کردم.نمیدونستم چه آینده ای در انتظارشه.حرف بابا توی گوشم بود که میگفت ممکنه پاشو از دست بده.همه چیز به عمل بستگی داشت.
عرفان_خواهری پیشم بمون.نرو.مامان همش گریه میکنه اما تو نه.تو خوبی.
_باشه پیشتم.استراحت کن.چند ساعت دیگه باید عمل بشی.
عرفان_قول دادیا.
_قول مردونه.حالا بخواب.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
پنج شنبه 23 دی 1389  1:18 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان پاییز نفرین شده

قسمت هشتم
از اتاق عرفان اومدم بیرون که مهین رو دیدم.هنوزم وقتی به چهره اش نگاه میکردم حالت بدی بهم دست میداد.به بابا نگاه کردم که روی صندلی نشسته بود و داشت فکر میکرد.
مهین_بهش نگفتی که.
_چیو؟
مهین_که اگه پاش خوب نشه فلج میشه.
_نه.
مهین_خدارو شکر.
_فکر کردی انقدر احمقم که به اون طفل معصوم اینو بگم.فکر کردی همه مثل خودت سنگدلن.
به سمت بابا رفتم و کنارش نشستم.نگاهم کرد و با شرمندگی گفت:از وقتی این اتفاق افتاده همش فکر میکنم نکنه دارم تاوان گذشته رو میدم.شیما بهم بگو که اینجوری نیست.
نمیدونستم چه جوابی بهش بدم.خودم هم به همین موضوع فکر کرده بودم.اما چرا عرفان؟چرا خود مهین بلایی به سرش نیومده بود؟کاش مهین فلج میشد تا من عقده ام خالی میشد اما عرفان...
بابا_از گذشته پشیمونم اما نمیتونم کاری کنم.همش تقصیر من بود که مادرت خودشو کشت و حالا دارم تقاص پس میدم.
_به این چیزا فکر نکن بابا.فکر نکن.
بعد از مدت ها دستشو گرفتم و با خوشرویی گفتم:بابا من بخشیدمت مامان هم میدونم که بخشیدتت.این اتفاق هم چیزی نیست جز بی احتیاطی.خودتو زجر نده.آروم باش.
***
لحظات سختی بود.منتظر بودن پشت در اتاق عمل.از ته دل دعا کردم که عمل عرفان خوب پیش بره.دلم روشن بود.میدونستم که عرفان چیزیش نمیشه.احساسم هیچوقت بهم دروغ نمیگفت.خوشبختانه احساسم درست بود.عمل عرفان موفقیت آمیز بود.فقط باید استراحت میکرد تا حالش خوب بشه.با اینکه از مهین متنفر بودم اما دلم براش میسوخت.توی مدتی که عرفان بستری بود خیلی سختی کشید.بابام ناراحتیش بیشتر بود.مدام به گذشته ش فکر میکرد و به عرفان.بیچاره پدرم که گیر عفریته ای به اسم مهین افتاده بود.
***
مریم_سلام عزیزم.خوبی ؟
_سلام.چطوری ؟چه خبر؟دلم برات تنگ شده.
مریم_بی معرفت نباید میگفتی چه اتفاقی برات افتاده که رفتی؟
_ببخش مریم.بخدا نمیفهمیدم دارم چیکار میکنم.
مریم_شوخی کردم.حالا خوبی؟داداشت خوبه؟
_آره خوبه.تازه از بیمارستان مرخص شده.منم دیگه فردا میام.
مریم_خداروشکر.خیلی خوشحال شدم.
_دیگه چه خبر؟از درس و دانشگاه؟
مریم_خب راستش هیچی.کلاسا که برگزار میشه.مثل همیشه.فقط استادا سراغتو گرفتن گفتم که برات مشکلی پیش اومده رفتی.
_ممنون.
مریم_خواهش میکنم...راستی رضا احوالتو پرسید.
_احوال منو؟
مریم_آره.بهت سلام رسوند.
_آهان.
مریم_با عماد حرف میزنی؟
_نه ازش خبری ندارم.نمیخوام باهاش حرف بزنم.
مریم_چرا؟
_هیچی..ازش خوشم نمیاد.
مریم_شیما خودت میدونی داری چیکار میکنی؟
_آره.میدونم.از عماد خوشم نمیاد.
مریم_خب پس میخوای چیکار کنی؟
_هیچی.به زندگیم ادامه میدم.
مریم_باشه.
_باید برم کاری نداری؟
مریم_نه عزیزم بیا به سلامت.خداحافظ.
_خداحافظ.
گوشی رو قطع کردم و خواستم از اتاقم برم بیرون که دوباره گوشیم زنگ خورد.با تعجب به شماره نگاه کردم.برام آشنا نبود.اول نمیخواستم جوابشو بدم اما حس فضولیم گل کرده بود.
_بله؟
_سلام شیما خوبی؟
_شما؟!
_نمیشناسی؟
_نه.
_یه دوست.
_صدات برام آشناست.
_رضام.
_آخ تویی خسروی؟خوبی؟
رضا_ممنون.تو خوبی شیما؟
تعجبم بیشتر شد.سابقه نداشت منو با اسم کوچیک صدا بزنه.همیشه بهم میگفت زبردست.
_مرسی خسروی.ممنونم.
رضا_شنیدم برای برادرت اتفاق بدی افتاده.گفتم که یه زنگی بزنم.شمارتو از فتانه گرفتم.زنگ زدم دیدم اشغاله با کی حرف میزدی؟
از اینکه بهم زنگ زده بود خوشحال شدم اما وقتی یاد برخورد سردش توی سایت افتادم ترجیح دادم باهاش سرسنگین باشم.
_آره.تصادف کرده بود.ممنون.
رضا_نگفتی با کی حرف میزدی؟با عماد؟
_نه.مریم.
رضا_آهان.
بینمون سکوت برقرار شد.من به نگاه سردش فکر میکردم ولی اون به چی فکر میکرد؟
رضا_هستی؟
_آره.
رضا_یه چیزی بپرسم؟
_بگو.
رضا_به خاطر عماد دارم میپرسم.
_بگو.
رضا_کس دیگه ای رو به جز عماد دوست داری؟
نزدیک بود پس بیفتم.کف دستام عرق کرده بود.این چه سوالی بود؟نکنه به احساسم پی برده بود؟
_نه.
رضا_اما چشمات یه چیز دیگه ای رو میگه.
_گفتم که نه.چشمای من چیزی رو نشون نمیده.
رضا_چرا نمیخوای بگی؟
_چیو؟
رضا_که کسی رو به جز عماد دوست داری.
یاد حرف عماد افتادم.شرطبندی روی دخترها.ترس برم داشت.حس میکردم عماد هم بغلش نشسته و داره گوش میده.
_من کسیو دوست ندارم.از عماد هم خوشم نمیاد.
رضا_چرا؟
_عماد به دلم نمیشینه.
رضا_من چی؟من به دلت میشینم نه؟
_خفه شو خسروی.
گوشیو قطع کردم و پرتش کردم روی زمین.گوشیم شکست مثل قلبم.مثل یه عروسک توی دست رضا و عماد بودم.هرکدوم به یه نحوی داشتن باهام بازی میکردن.از اینکه انقدر راحت احساسمو بروز داده بودم.از دست خودم لجم گرفته بود.مات و مبهوت ایستاده بودم و به گوشی داغونم که روی زمین بود نگاه میکردم.صدای باز شدن در منو از فکر آورد بیرون.
مهین_چیزی شده شیما؟
به سمت مهین برگشتم.نگاهش دیگه اون حالت خصمانه سابق رو نداشت.میتونستم پشیمونی رو توی چشماش ببینم.
_نه.هیچی نیست.
نگاهش به گوشیم افتاد.
مهین_مطمئنی؟
_آره.
مهین_برات بستنی گرفتم.میدونم دوست داری.عرفان منتظره تا بری پیشش با هم بخورین.
_ممنون.میام الان.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
پنج شنبه 23 دی 1389  1:18 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان پاییز نفرین شده

قسمت نهم
وارد دانشکده شدم و بدون اینکه به اطراف نگاه کنم به سمت کلاس رفتم که صدای عماد از پشت سرم اومد.
عماد_زبردست؟
سرجام ایستادم و به پشت سرم نگاه کردم.ده بیست نفر پسر گوشه ای از سالن دانشکده ایستاده بودن و داشتن با هم حرف میزدن.عماد از بینشون اومد بیرون و به سمتم اومد.
با لبخند به سر تا پام نگاه کرد و گفت:کجا بودی دختر؟میدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود؟
دوباره شده بودم شیمای سابق.نگاه سردمو بهش دوختم و گفتم:ممنون.باید برم کلاس دارم.
از این برخوردم جا خورد.با تعجب گفت:چیزی شده؟هان؟
_نه.چیزی باید شده باشه؟گفتم که باید برم سر کلاس.ببخشید.
عماد_چرا اینجوری شدی؟اخلاقت زمین تا آسمون فرق کرده.
_نه.تغییری نکردم.همون خسروی سابقم...
نمیخواستم به حرفاش گوش بدم.حس میکردم پشت اون چهره ی به ظاهر معصوم و جذابش یه مار کمین کرده.
عماد_نیستی.باید بهم بگی چی شده.نمیذارم بری سر کلاس.
_هیچی نشده.
عماد_اما...
صبر نکردم حرفشو بزنه و به سمت کلاس رفتم.اونم دنبالم اومد.
عماد_چت شده تو؟این همه چشم انتظارت بودم حالا که اومدی اینجوری میکنی؟دارم با تو حرف میزنم.چرا سرتو انداختی پایین میری؟
دستشو گرفت به دسته ی کیفم و کیفمو کشید.به سمت عقب کشیده شدم و خوردم بهش.از اینکارش ناراحت شدم.میخواستم بهش یه چیزی بگم که گفت:ببخشید معذرت میخوام.آخه تو گوش نمیدی من چی میگم.
با حرص بند کیفمو از دستش بیرون کشیدم و گفتم:دیگه دور و بر من نیا.خب؟نمیخوام باهات حرف بزنم.تصمیمم برای دوستی با تو عوض شده.ترجیح میدم تنها باشم.
عماد_چی داری میگی؟رفتی تهران و برگشتی عوض شدی.نکنه که...
_نکنه که چی؟
عماد_نکنه تهران با کسی هستی؟
_آره هستم.که چی؟به تو چه ربطی داره؟
عماد_باورم نمیشه.داری دروغ میگی.
_دروغ یا راست به خودم مربوطه.از تو خوشم نمیاد.
عماد_یکی بهتر از من پیدا کردی؟
_آره.فکر کردی کی هستی که دست رو هر دختری بذاری به پات بیفته؟
عماد_داری چی میگی؟
_همینکه شنیدی.نمیخوام دیگه باهات حرف بزنم.همین.
عماد_همین؟پس اون همه اعتمادی که من بهت داشتم چی؟
_بزرگش نکن.ما هیچ کاری با هم نداریم.اتفاقی هم نیفتاده.
دیگه صبر نکردم تا بقیه حرفاشو بشنوم.به سمت کلاس رفتم و دیگه دنبالم نیومد.
خوشبختانه هنوز استاد نیومده بود.مریم آخر کلاس نشسته بود و منتظر من بود.با لبخند کنارش نشستم و مشغول صحبت شدیم.
مریم_چطوری دختر؟دلم برات تنگ شده بود.
_خوبم.منم همینطور.چه خبر؟
مریم_هیچی.تو چه خبر؟
_الان عمادو دیدم.
مریم_سر منو کچل کرد از بس پرسید کی میای.هرکاری کرد شماره تو بگیره ندادم.گفتم شاید ناراحت بشی.
_خوب کردی.
مریم_خب چی گفت؟با هم عشقولانه در کردین؟
_نه بابا.گفتم نمیخوام باهاش دیگه حرف بزنم.
مریم_واقعا؟
_اوهوم.حس میکنم رضا و عماد یه جورین.میدونی چی میگم؟
مریم_نه منظورت چیه؟
_مریم باورت نمیشه.عماد قبل رفتنم به تهران بهم گفت که بعضی وقتا با رضا سر یه دختر شرط میبندن.
مریم_چی؟خدای من.نگو توروخدا اینو.
_به خدا باور کن.میدونی یاد کی افتادم؟یاد اون دختره که انصراف داد.
مریم_دختره ی بیچاره.
_اصلا نمیخوام هیچ کدومشونو ببینم.
مریم_داری منو میترسونی شیما.
_هرچی هست دیگه نه با رضا کار دارم نه عماد.میخوام این مدتی که به دانشگاه مونده توی حال خودم باشم.
مریم_نگاش کن چه حلالزاده.
به سمت در کلاس نگاه کردم که دیدم رضا اومد.خدای من چقدر آشفته بود.از اون رضای شیک و تمیز هیچ خبری نبود.موهاش تا حدودی بلند شده بود و اصلاح نکرده بود.انگار توی دنیای دیگه ای سیر میکرد.حواسش اصلا به کلاس نبود.بدون اینکه به کلاس و بچه ها نگاه کنه روی اولین صندلی نشست و به روبروش خیره شد.
مریم_میبینیش چه ریختی شده؟
_از کی اینجوری شده؟
مریم_سه هفته میشه.
_عین جنگلیا شده.
مریم_اما هنوز جیگره.
_تو دیوونه ای.
مریم_خب حقیقتو باید گفت.
دلم برای رضا سوخت.یعنی درباره اش اشتباه کرده بودم؟!اون تلفنی که بهم زد هنوز برام مجهول بود.وقتی بهش گفته بودم خفه شو و گوشی رو قطع کرده بودم.شاید واقعا عماد پیشش نبود و میخواست از احساس من به خودش مطمئن بشه.
مریم_کجایی؟
_هان؟
مریم_به رضا فکر میکنی؟
_آره.چرا اینجوری شده؟
مریم_یه چیزی بگم؟
_بگو!
مریم_از روزی که رفتی اینجوری شده.
_چی؟
مریم_از روزی که با عماد توی سایت حرف زدی.
_تو از کجا میدونی؟
مریم_چون رضا همه ی حرفاشو به من میگه.اون ناراحته که تو با عمادی.
_بسه خواهش میکنم.مریم من هیچ حسی به هیچ کدومشون ندارم.
مریم_اما رضا از تو خوشش میاد.
_اشتباه میکنه.
مریم_خیلی سنگدلی.
همون لحظه استاد وارد کلاس شد و صحبتمون نا تموم موند.حرفای مریم منو به فکر فرو برد.واقعا رضا منو دوست داشت؟نکنه بازی جدید عماد و رضا بود؟حتما همینطور بود.اما نگاه رضا چیز دیگه ای رو نشون میداد.معلوم بود از نظر روحی داغونه که به سر و وضع خودش نرسیده.
استاد مشغول حضور و غیاب بود که به اسم من رسید.
استاد_خسروی طبق معمول نیست.
_نه استاد.هستم.
استاد_چه عجب.فکر کردم انصراف دادی.
_مشکلی برام پیش اومده بود.ببخشید.
استاد_موردی نیست.
همون لحظه رضا به عقب برگشت و بهم نگاه کرد.انگار تازه فهمیده بود که هستم.حالت چهره اش عوض شد و تبسمی کرد.عکس العملی نشون ندادم و سرمو انداختم پایین.
مریم_دیدی شیما؟خیلی عوضی شدی رفتی تهران.
_ولم کن مریم.راحتم بذار.
مریم_هرجور دوس داری.
سر دوراهی مونده بودم.نمیدونستم چیکار کنم.نگاه رضا و حرفای مریم یه طرف و حرفای عماد از طرف دیگه گیجم کرده بود.داشتم روی کاغذ خط میکشیدم و فکر میکردم که قطره خونی روی کاغذ افتاد.با تعجب دستی به بینی م کشیدم که دیدم دستم خونی شد.سراسیمه دستمالی از جیبم درآوردم و روی بینی ام گذاشتم.
مریم_چت شد؟
_هیچی.دماغم خون اومد.
مریم_بلند شو برو بیرون.
از جام بلند شدم و با نگاه از استاد اجازه گرفتم.همه ی نگاه ها به سمت من برگشت.ناخودآگاه به رضا نگاه کردم که دیدم توی حال خودشه.
***
توی سرویس بهداشتی دانشکده بودم و سرمو بالا برده بودم تا خون دماغم بند بیاد.اما هرچقدر که میگذشت بیشتر میشد.انگار که شیر آب باز شده بود.داشتم بیحال میشدم.بدنم کرخت شده بود.دستمو به دیوار گرفتم و خواستم روی صندلی که توی دستشویی دانشکده بود بشینم که در باز شد و مریم اومد تو.
مریم_چت شده؟چرا انقدر لفتش دادی؟نیم ساعته این تویی.استاد گفت بیام سراغت ببینم چی شده.
با بیحالی نگاهش کردم و گفتم:مریم خون دماغم بند نمیاد.حس میکنم دارم بیهوش میشم.
مریم_بیا بشین اینجا.بیا.
زیر بغلمو گرفت و منو روی صندلی نشوند.
مریم_ببین لباساتم خونی شده.بلند شو اینجوری نمیشه.
سرمو به دیوار تکیه دادم و گفتم:ولم کن.بذار بشینم.
مریم_خدایی نکرده چیزیت میشه.بیا بریم دکتر.
_جون توی تنم نمونده.نمیتونم حرکت کنم.
چشمامو بستم و دیگه چیزی نگفتم.نمیخواستم از جام بلند بشم.حالت کرختی و سستی به سراغم اومده بود.چقدر برام لذت بخش بود.
مریم_شیما؟خوابیدی؟
_هوم؟
مریم_شیما؟توروخدا چشماتو باز کن.
آروم آروم چشمامو باز کردم و نگاهش کردم.بالا سرم ایستاده بود و نگام میکرد.طوری نگام میکرد که انگار دارم میمیرم.
_چیه؟
مریم_نصف جون شدم.هرچی صدات کردم جواب ندادی.خون دماغت قطع شده.
_خداروشکر.
دستمالو انداختم توی سطل آشغال و گفتم:بریم بوفه دلم ضعف میره.
مریم_باید بریم دکتر.
_نمیخوام.هیچی نیست.خوب شدم دیگه.
مریم_یه دنده.
_خواهش میکنم مریم.ولم کن.اصلا برو سر کلاست.
مریم_خیلی بد شدی.اصلا دیگه نمیتونم تحملت کنم.
_نکن.مجبورت نکردم.برو.
مریم_آخه چرا اینجوری شدی؟نمیشه باهات دو کلمه حرف زد.
از جام بلند شدم و به سختی به سمت در دستشویی رفتم.مریم زیر بغلمو گرفت و گفت:با این سر و وضع که نمیتونی بری بوفه.بیا بریم خوابگاه.
ازدستشویی اومدیم بیرون.خوشبختانه موقع برگزاری کلاس ها بود و کسی نبود.نفس راحتی کشیدم و گفتم:خوبه کسی نیست.وگرنه آبروم میرفت.
مریم_وقتی من اومدم رضا هم اومد.نمیدونم کجا رفت.
_من درباره رضا نگفتم.
مریم_انقدر لجبازی نکن.چرا نمیخوای یه فرصتی به اونم بدی.همونطور که به عماد دادی.بیچاره رضا.خیلی ناراحته.
_مریم انقدر از اون لعنتی حرف نزن.من ازش میترسم.میفهمی؟
رضا_بچه ها حالتون خوبه؟
صداش از پشت سرم اومد.دلم میخواست برگردم و نگاش کنم اما نتونستم.دلم نمیخواست دوباره با نگاه کردن بهش حالم منقلب بشه.مریم همونطور که زیر بغل منو گرفته بود به رضا گفت:نه حال شیما خوب نیست.تازه خون دماغش بند اومده.
رضا_واقعا؟از اون وقت که اومدی بیرون شیما؟حالت خوبه الان؟
جوابشو ندادم.اصلا نمیخواستم باهاش حرف بزنم.
مریم_شیما؟رضا با توئه ها.
به راه رفتنم ادامه دادم و به مریم گفتم:دارم میرم خوابگاه.نمیای خودم برم.
مریم_بیا بریم دکتر.
_گفتم که میخوام برم خوابگاه.حالم با دیدن بعضیا داره بدتر میشه.
رضا قدم هاشو تند کرد و روبروم وایساد.با دیدن چهره ام یکه ای خورد و با ناراحتی گفت:تو چت شده؟رنگ به رو نداری که.
_از سر راهم برو کنار.
رضا_مگه من چی کردم؟
جوابشو ندادم و بهش محلی نذاشتم.رضا وقتی که دید به حرفش گوش نمیدم دوباره گفت:چرا نمیای ببرمت دکتر؟تو تنها نیستی.
مریم_رضا میشه تنهاش بذاری؟حالش خوب نیست.یذره عصبیه.بهتره بعدا باهاش حرف بزنی.
رضا_آخه چرا؟چرا اینجوری شده؟من این مدت منتظرش بودم تا برگرده اما حالا که اومده داره با من اینجوری رفتار میکنه.
مریم_بعدا رضا.باشه؟
رضا_باشه.بهت زنگ میزنم مریم.من میرم که ناراحتیش بیشتر نشه.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
پنج شنبه 23 دی 1389  1:19 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان پاییز نفرین شده

قسمت دهم
روی تختم دراز کشیده بودم و به حرفای مریم گوش میدادم.
مریم_چرا نمیای بریم دکتر؟
_چون میدونم هیچی نیست.
مریم_الان رضا باهات حرف میزد چرا جوابشو درست نمیدادی.
_تو از کی دلسوز رضا شدی من خبر ندارم.
مریم_از وقتی که اومد حرف دلشو به من زد.
_نمیخوام راجع بهش فکر کنم.اصلا به رضا اهمیتی نمیدم.
مریم_وایسا ببینم نکنه رفتی تهران خبری شده؟
_فرض کن که اینطوره.
مریم_تعریف کن ببینم چی شده.
_یه پسره اومده خواستگاریم.وضعیتش خوبه.دکتره.توی بیمارستان باهاش آشنا شدم.وقتی عرفان بستری بود.
خودمم از دروغای شاخداری که داشتم میگفتم تعجب کرده بودم.همینجوری از دهنم دروغ در میومد و مریم هم باور میکرد.
مریم_اسمش چیه؟
_اسمش وحیده.30سالشه.
مریم_خب خب.چیزای جدید میشنوم.اونوقت اینارو به من نگفتی؟
_چون هنوز مطمئن نیستم.
مریم_معلومه مطمئنی که داری با عماد و رضا اینجوری میکنی.
_به نظرم کیس مناسبیه.
مریم_معلومه که دلت پیشش گیر کرده.باشه باهاش ازدواج کن.اصلا هم برات مهم نیست که اون رضای بدبخت داره چی میکشه.
_نه مهم نیست.اصلا نمیفهمم چی میگی.یه بار میای میگی عماد.یه بار میگی رضا.حتما پس فردا میگی سگ و گربه میخوانت.
مریم_شیما تو چت شده؟چرا داری با خودت اینجوری میکنی؟به خدا من با رضا حرف میزنم.من حالشو میفهمم.بیچاره از دوری تو داشت دق میکرد.حالام که اومدی اونجوری شد.هیچ میفهمی چقدر نگرانت بود وقتی دید خون دماغ شدی؟
_برام مهم نیست.
مریم_مهم نیست؟آره.چون سنگدلی.چون رفتی تهران و دلت پیش یکی دیگه مونده.
_آره مونده.چرا نمونه.وقتی طرف مناسبه و مثل این دو تا نیست که سر دخترا شرط میبندن.
مریم_از کجا میدونی که اینجوره؟شاید عماد خواسته ذهن تورو نسبت به رضا منحرف کنه.
_مریم به خدا اصلا دلم نمیخواد راجع به رضا حرف بزنم.سرم درد میکنه.تو هم شدی سوهان روح.با کتونی میخی راه میری روی اعصابم.
مریم_خیل خب دیگه هیچی نمیگم.اصلا میرم.تو هم بشین توی این اتاق یه وجبی تا بپوسی.
_میپوسم.حالا برو.
مریم رفت.بدون خداحافظی.بعد از سه سال این اولین دعوای ما بود.به خاطر رضا با من قهر کرد.تنها بودم و با رفتن مریم تنها تر شدم.نمیدونم چه مرگم شده بود.حالا که از احساس رضا خبر داشتم باز هم با خودم لج میکردم.میترسیدم.ترس از اینکه نکنه رضا مثل بابام باشه یا با عماد نقشه کشیده باشن.دلم برای صدای رضا تنگ شده بود.وقتی یادم میومد که چجوری با دلشوره نگاهم کرد و ازم خواست ببرتم دکتر قند توی دلم آب میشد.اما داشتم با خودخواهی با سرنوشتم بازی میکردم.چقدر دوست داشتم رضا هم به من احساسی داشته باشه و حالا که مریم بهم گفته بود میترسیدم.گاهی وقتا ترس باعث میشه که امید به آینده و خوش بینی رو از دست بدی.ترس همیشه خوب نیست و بعضی وقتا برای آدم ضرره.
***
کلمات کتاب جلوی چشمام رژه میرفتن اما نمیتونستم حواسمو جمع کنم.حواسم پیش رضا بود که چند متری من روی صندلی نشسته بود و بهم نگاه میکرد.رفتارش درست مثل پسربچه های 18ساله بود که تازه عاشق شدن.بعد از مدتی نشستن سرمو بالا آوردم که دیدم عماد از کتابخونه اومد بیرون و تا منو دید به سمتم اومد.نگاهی به رضا انداختم که دیدم با عصبانیت به عماد نگاه میکنه.سرمو انداختم پایین و خودمو مشغول خوندن کردم که عماد بغلم نشست.
عماد_خوبی؟
_ممنون.
عماد_خیلی آرومتر از دیروزی.
سرمو آوردم بالا ونیم نگاهی به رضا کردم که دیدم با حرص به من و عماد نگاه میکنه.از این نگاهش خوشم اومد.از اینکه غیرتی شده بود حس خوشایندی بهم دست داد.یک لحظه شیطنتم گل کرد و تصمیم گرفتم با عماد بیشتر حرف بزنم تا عکس العملشو ببینم.
_خب راستش اون روز حالم خوب نبود.
عماد_درک میکنم.منم معذرت میخوام.
_مهم نیست.
عماد_امتحان داری؟
_آره.نیم ساعت دیگه.دارم اونو میخونم.
عماد_راستش من خیلی فکر کردم.فهمیدم رفتارم از اول اشتباه بوده.باور کن که من احساسم نسبت به تو واقعیه.شاید به این خاطر ازم رو برگردوندی که فکر کردی من و رضا سر تو شرط بستیم.چون اون روز توی سایت وقتی اینو گفتم تو تغییر حالت دادی.
_آره درسته.
عماد_اما تو با بقیه فرق داری.باور کن که من میخوام با تو باشم.میفهمی؟
_نمیتونم بهت اعتماد کنم.
عماد_اگه بهم فرصت دوباره بدی چی؟بهت ثابت میکنم اونجور که فکر میکنی نیست.
_خیل خب.باشه.
واقعا خودم هم نمیدونستم دارم چیکار میکنم.کارم صرفا برای این بود که لج رضا رو در بیارم یا اینکه میخواستم به عماد تکیه کنم؟
عماد_باورم نمیشه؟واقعا؟!
_آره.اما همین یه بار.
عماد_بذار برم شیرینی بگیرم.الان میام.کیک خوبه دیگه با قهوه.
خیلی سریع بلند شد و به سمت بوفه رفت.به رضا نگاه کردم که دیدم از جاش بلند شد و به سمتم اومد.حس کردم اومده خفه ام کنه.با ترس بهش نگاه کردم که گفت:داری با منو خودت بد میکنی.این رسمش نیست.پشیمون میشی.
فقط نگاهش کردم.لحنش طوری بود که دلم سوخت.واقعا داشتم با خودم و اون چیکار میکردم؟حس میکردم تبدیل به یه موجود اهریمنی شدم که فقط میخواد اذیت کنه.چقدر نگاهشو دوست داشتم دلم براش سوخت اما قبل از اونکه بذاره حرفی بزنم رفت و منو با یه دنیا سوال تنها گذاشت.
داشتم به حرف رضا فکر میکردم.برای یک لحظه میخواستم بلند بشم و برم سراغش.دلم براش پر میکشید.چقدر نگاه محزونشو دوست داشتم.چرا داشتم با خودم و رضا اینطوری میکردم؟مریض بودم و خبر نداشتم؟
عماد_بفرمایید.اینم قهوه ی شما خانوم زبردست.
لیوان قهوه رو از دستش گرفتم و تشکر کردم.کنارم نشست و کتابو از دستم گرفت.
عماد_وقتی با منی نمیخوام درس بخونی.میخوام حواست پیش من باشه.
_اما دارم دوره میکنم.
عماد_بلدی دیگه.میدونم که بچه زرنگ کلاسی.
_شما پسرا همه چیو درباره ما میدونین.
عماد_بیشتر از اونی که فکرشو بکنی.
_الان کیا میدونن من با توام؟
عماد_بیشتریا میدونن.راستش دیگه فکر نکنم کسی دور و برت بیاد.
_خب راحت شدم پس.
عماد_واقعا؟
_آره واقعا.راستش بعضی وقتا انقدر از دست پسرا کلافه میشم که نگو.انگار برای پیشنهاد دادن از هم سبقت میگیرن.
عماد_میدونم.همه چیو میدونم.
_مشخصه.
عماد_ناراحتی از اینکه اینجوریه؟
_نه.اهمیتی نمیدم.
عماد_خیلی توداری.اینو میدونستی؟
_آره.دوستام هم بهم میگن.
عماد_از این اخلاقت خوشم میاد.مثل بعضی از دوستات نیستی که جلفن.
_مطمئنی از دخترای جلف خوشت نمیاد؟
عماد_آره.باور کن.برای ازدواج ما پسرای یه سری ملاک داریم که جدا از دوستیه.
_جالبه.شما پسرا هرکاری میخواین میکنین بعدش میرین یه زن چشم و گوش بسته میگیرین اما دخترا نه.
عماد_خب دختری که نجیب باشه رو بیشتر پسرا میپسندن.
_آها.پس که اینطور.والا من از کار شما سر در نیاوردم.
عماد_یه سوال بپرسم؟
_بگو.
عماد_به عشق اعتقاد داری؟معتقدی باید با عشق ازدواج کرد یا بعد از ازدواج دو طرف به هم علاقه مند میشن؟
_نمیدونم.
عماد_نمیدونی؟
_نه.چون تاحالا عاشق نشدم.
عماد_کسی رو هم دوس نداشتی؟
_نه.هیچ کس رو.
عماد_نمیخوای امتحان کنی؟نمیخوای از من بیشتر بدونی؟شاید نظرت عوض شد و...
_و چی؟
عماد_هیچی.
نگاهی به ساعتم کردم و گفتم:باید برم دیگه.الان کلاسم شروع میشه.
عماد_امتحانو بدی میای بیرون دیگه؟کلاس که دیگه تشکیل نمیشه.
_نه دیگه.شاید برم بیرون بگردم اگه حسش بود شایدم برم خوابگاه.
عماد_اگه دعوتت کنم به یه عصرونه چی؟
_عصرونه؟
عماد_آره.یه جای دنج و قشنگ.
_نمیدونم.
عماد_نترس.دنجش اونجوری نیس که فکر میکنی.وقتی رفتیم میفهمی.
_حالا ببینم چی میشه.
عماد_باشه.اجبارت نمیکنم.برو به امتحانت برس.دعا میکنم خوب نتیجه بگیری.
_ممنون.بابت قهوه هم همینطور.فعلا خداحافظ.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
پنج شنبه 23 دی 1389  1:19 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان پاییز نفرین شده

قسمت یازدهم
یه هفته گذشته بود و من و عماد به هم نزدیکتر شده بودیم.بیشتر اوقات توی دانشکده با هم حرف میزدیم و یا تلفنی.اما کم باهاش بیرون میرفتم.در حقیقت فقط دو بار باهاش بیرون رفتم.یکبار که به عصرونه دعوتم کرد و بار دیگه وقتی بود که با هم تا دانشگاه مرکزی رفتیم.نمیخواستم تا مطمئن نشدن از چیزی روابطمو باهاش بیشتر کنم.اونم به همین قانع بود و هیچ اعتراضی نمیکرد.عماد بر خلاف تصورم پسر پررویی نبود خیلی موقر بود و سعی میکرد که در برخورد با من مودب باشه.کم کم داشتم به این نتیجه میرسیدم که ازدواج بدون عشق و بدون دردسر از ازدواجی با عشق آتشین بهتره.میترسیدم که بلایی که سر مادرم اومده بود سر من هم بیاد.نمیخواستم مرد زندگیم طوری باشه که همه ی دختر ها بهش نگاه کنند.دوست داشتم فقط برای خودم باشه.عماد طوری رفتار میکرد که غیر از من به هیچ دختر دیگه ای فکر نمیکنه.به نوعی تسلیم سرنوشت شده بودم.عماد پسر خوبی بود و فکر میکردم که میشه حساب شده پیش رفت و باهاش ازدواج کرد.یه زندگی بی دردسر میخواستم و فکر میکردم رضا برخلاف عماد شرور و شیطونه و نمیشه کنترلش کرد و برای من یه همچین اخلاقی غیر قابل تحمل بود.مریم هنوز باهام قهر بود و بدون اینکه تلاشی برای آشتی کردن بکنه با رضا حرف میزد.با دیدن رضا و مریم با هم حسادتم شروع میشد.تبدیل شده بودم به موجودی که میخواد عشق و دوست داشتن رو با هم داشته باشه.عشق من رضا بود با اینکه با عماد حرف میزدم.برای عماد احترام قائل بودم اما رضا طور دیگه ای بود.وقتی توی تنهایی به رضا فکر میکردم حس میکردم قلبم تند تند میزنه.رضا منو شیفته ی خودش کرده بود.نگاهش منو تا سر حد جنون میبرد نمیتونستم فکرشو لحظه ای از سرم بیرون کنم.نمیدونم چرا اینطوری شده بودم.از دست خودم عصبی بودم اما کاری نمیتونستم بکنم.هم میخواستم رضا رو داشته باشم و هم عماد رو.هر دو باهم.میدونستم که دارم به یه موجود خبیث میشم اما نمیتونستم خودمو کنترل کنم.منی که همیشه بابام رو سرزنش میکردم حالا مثل خودش شده بودم.تمام فکر و ذهنم مشغول رضا بود و دیدارهام با عماد.چقدر دوران سختی بود.حس میکردم توی برزخ گیر کردم که نه راه پس داشتم نه پیش.کسی هم نبود که باهاش حرف بزنم.از بچگی عادت نداشتم که به کسی حرف بزنم.عماد رو دوست داشتم اما رضا منو به اوج میبرد.چقدر از دست خودم عصبی و ناراحت بودم.اما کاری نمیتونستم بکنم.
***
عماد_سلام چطوری خانومی؟
برگشتم به سمتش.دسته گل رزی به دستم داد و کنارم نشست.از اینکارش خجالت کشیدم و گفتم:چرا اینکارو کردی؟خجالتم دادی.
با شیفتگی نگاهم کرد و گفت:اینا دربرابر تو هیچه.اگه با من باشی بیشتر از اینارو به پات میریزم.
_امروز یه جور دیگه شدی.
عماد_خب چون یه خبر خوب برات دارم.
_چی؟
عماد_حدس بزن.
_نمیدونم بگو.اصلا عقلم قد نمیده.
عماد_واقعا نمیتونی فکر کنی؟یه کوچولو به مخ خوشگلت فشار بیار.
_بگو توروخدا.
عماد_باشه...با خونوادم حرف زدم.قراره که هفته ی آینده که تعطیله بیان تهران.تو هم میری دیگه.اصلا با هم میریم.
با شنیدن این حرف از جا پریدم و دسته گل از دستم افتاد.به لکنت افتادم و با وحشت گفتم:چی؟خواستگاری؟وای نه.باورم نمیشه.چرا انقدر زود؟
از شنیدن حرف من جا خورد.میدونستم که توقع همچین عکس العملی از من رو نداره.خودم هم از شنیدن حرفش شوکه شده بودم.ازدواج با عماد یعنی دل بریدن از رضا.از کسی که دوستش داشتم.رضای من چطور میتونست تاب بیاره.اون لحظه صدبار به خودم لعنت میفرستادم که چرا این بازی احمقانه رو شروع کردم.نباید با عماد حرف میزدم.داشتم به حرف رضا میرسیدم که بهم گفت پشیمون میشم.
عماد_منظورت چیه چقدرزود؟تو که انتظار نداری تا ابد با هم دوست باشیم؟هان؟
جوابشو ندادم و خیره شدم به پشت سرش.به رضا که پشت سر عماد تکیه داده بود به درخت و به من نگاه میکرد.میتونستم حالت نگاهشو بفهمم.نکنه اونم از تصمیم عماد خبر داشت؟
عماد_با تو ام شیما.کجایی؟خانومی؟
نمیتونستم چشم از رضا بردارم.هربار که میدیدمش دلم میلرزید.من داشتم با خودم و اون چیکار میکردم؟
عماد وقتی دید به پشت سرش نگاه میکنم برگشت و با دیدن رضا گفت:اون اینجا چیکار میکنه؟
این حرفو زد و به من نگاه کرد.نگاهی خصمانه.انگار که من بهش گفتم بیاد.از جاش بلند شد و به سمتم هجوم آورد.نتونستم از خودم دفاعی کنم.اولین ضربه ای که به صورتم خورد باعث شد بیفتم روی زمین.حتی صدایی هم ازم در نیومد.من مستحق بدترین بود.با رضا بازی کردم و ادعای عاشقا رو در می آوردم.
عماد_کثافت.چطور تونستی؟من خوش خیالو بگو که فکر میکردم حرفایی که پشت سر تو و رضا میزنن دروغه.چه خوش خیالم من.
دستمو روی گونه ام گذاشتم و بهش نگاه کردم.چشماش دیگه مهربون نبود.انگار که داشت به یه حیوون نجس نگاه میکرد.چشمام پر از اشک شد و سعی کردم حرفی بزنم.اما نشد.نتونستم.بغض توی گلوم شکست و تبدیل به گریه شد.وقتی دید گریه میکنم تحریک شد و دوباره به سمتم هجوم آورد خودمو آماده کتک خوردن کردم اما در لحظه ی آخر هیکل رضا جلوم ایستاد و صداش توی گوشم پیچید.
رضا_چته وحشی؟چرا اینجوری میکنی؟
خوشبختانه سر ظهر بود و کسی توی پارک نبود تا این آبروریزی رو ببینه.
عماد_گمشو اونور دزد ناموس.
به رضا و عماد نگاه کردم.جفتشون مقابل هم ایستاده بودن و با خشم به هم نگاه میکردن.نمیخواستم درگیری بینشون پیش بیاد.همش تقصیر من بود.این من بودم که این بازی رو شروع کرده بودم و نمیدونستم چطور تمومش کنم.رضا یه قدم به عقب برداشت و نیم نگاهی به من کرد.دوباره به عماد رو کرد و گفت:عماد بسه.این عشقی بود که بهش داری؟آره؟هیچی بین من و اون نیست.باور کن.
عماد دست گل رو از روی زمین برداشت و پرت کرد توی صورت من و گفت:باور کنم؟داری جوک میگی؟فکر میکنی من خرم؟آره؟کل دانشکدتون میدونن شما دو تا با هم بودید.جفتتون آشغالید.
رضا جواب نداد و به سمت من برگشت.نگاهش غمگین بود.حالا که از نزدیک میدیدمش بیشتر ناراحت میشدم.من با رضا چیکار کرده بودم؟به خاطر چی؟خودم هم نمیدونستم.
لبخند محزونی زد و گفت:میتونی بلند شی؟
از شدت خجالت و شرم سرمو انداختم پایین و دستامو روی زمین گذاشتم و بلند شدم.
عماد_رضا تو یه خائنی.باورم نمیشه که گولم زدی.با من دوست بودی اما چشمت دنبال شیما بود.
رضا با آرامش کیفمو برداشت و گفت:الان عصبانی هستی.بعدا راجع بهش حرف میزنیم.این دختر رو برسون خوابگاه.
به زور آب دهنمو قورت دادم و با صدایی که از ته چاه در میومد گفتم:خودم میرم...
عماد_با این وضع؟بیخود میکنی.برو طرف ماشین تا بیام.
از اینکه هنوز با این همه حرف نسبت بهم احساس مسئولیت میکرد بیشتر از خودم بدم اومد.بدون اینکه حرفی بزنم ازشون فاصله گرفتم.حس کردم پشت لبم داغ شده.دستی به پشت لبم کشیدم که دیدم کف دستم خونی شد.این دومین بار که خون دماغ میشدم.حس میکردم دنیا داره دور سرم میچرخه.دستمو روی سرم گذاشتم و سعی کردم تعادلمو حفظ کنم اما نتونستم و دیگه چیزی نفهمیدم.
***
احساس سوزشی در دستم حس کردم.ناخودآگاه ناله ای کردم و چشمامو باز کردم.اول نتونستم تشخیص بدم کجام.چشمام تار میدید و حس میکردم پرده ای جلوی چشمامو گرفته.بوی الکل به مشامم رسید.حس میکردم توی بیمارستانم و حدس درست بود.چند بار چشمامو بازو بسته کردم تا تونستم محیط اطرافمو ببینم.پرستاری بالای سرم ایستاده بود و داشت به دستم سرم وصل میکرد.وقتی دید نگاهش میکنم لبخندی زد و گفت:بالاخره بهوش اومدی؟میدونی چقدر نامزدتو ناراحت کردی؟
پوزخندی زدم و به آخرین برخوردی که بین من ورضا و عماد اتفاق افتاد فکر کردم.حتی دیگه روم نمیشد توی صورت جفتشون نگاه کنم.
رضا_خانوم پرستار میتونم باهاش حرف بزنم.
به سمت صدا برگشتم.رضا کنار در اتاق ایستاده بود و بهم نگاه میکرد.از خجالت رومو برگردوندم و چیزی نگفتم.
پرستار_باشه.فقط خسته ش نکن.
رضا_ممنون.
صدای قدم هاشو میشنیدم که به تخت نزدیکتر میشد اما جرئت نداشتم برگردم و نگاهش کنم.صدای کشیده شدن صندلی روی کف اتاق اعصابمو به هم میریخت.نفس عمیقی کشیدم و از پنجره اتاق به بیرون نگاه کردم.پاییز.برگ ریزان.باد و بارون.همه چیز حکایت از یه خداحافظی تلخ میداد.یه اتفاق ناگوار.دوباره پاییز بود و دوباره سختی برای من.
چند دقیقه از نشستن رضا گذشته بود اما اونم سعی در حرف زدن نمیکرد.انگار سکوت بهتر از هرچیزی بود.دلم میخواست چیزی نگه و فقط کنارم باشه.کاش درست تصمیم میگرفتم.کاش...
صدای رضا دو رگه و گرفته بود.انگار که ساعت ها فریاد زده بود.سرفه ای کرد و گفت:از روز اولی که دیدمت فهمیدم تو متفاوتی.یه چیزی هستی که تاحالا هیچ دختری رو مثل تو ندیدم.با اینکه سرسخت بودی اما میدونستم که گذشته تلخی داشتی.شیما من همیشه دوست داشتم.بهت همیشه فکر میکردم.وقتی باهات کل کل میکردم به نوعی میخواستم روی احساسم سرپوش بذارم.وقتی با دخترای دیگه دوست میشدم میخواستم فراموشت کنم اما نمیشد.احساسی که به تو دارم رو هیچوقت نداشتم.هیچوقت.بدبختانه وقتی از احساسم مطمئن شدم که تو داشتی با عماد شانستو امتحان میکردی.راستش من آدم نامردی نیستم.نخواستم به عماد نارو بزنم.اون دوست منه.یادت که نرفته به خاطر اون بود که با تو حرف زدم تا شاید قانعت کنم.شیما برام سخت بود تو رو کنار اون ببینم.وقتی میدیدم با چه ذوق و شوقی از عشق به تو حرف میزنه لال میشدم.صدبار پیش خودم تمرین کردم که بهش بگم میخوامت اما وقتی میدیدم به عشق دیدن تو بلند میشه و میاد دانشکده زبونم قفل میشد.راستش عماد پسر خوبیه.رفیقمه نمیخوام بهش نارو بزنم.اما لعنتی حال منم درک میکردی.منو میفهمیدی.میدونی چه حسی داشتم وقتی که میدیدم با اون خوش و بش میکنی؟دلم میخواست خودمو میکشتم.اما وقتی به این فکر میکردم که با اون خوشبخت میشی یه ذره خیالم راحت میشد.من دوست دارم و خواهم داشت.عشق تو چیزی نبود که یه دفعه بوجود بیاد.آروم آروم توی قلبم جا گرفت.وقتی میبینم ناراحتی دلم میخواد که بمیرم و ناراحتیتو نبینم.عشق من به تو در مقابل عشق عماد به تو هیچه.اما نمیخوام نامردی کنم.بحث مردونگیه.تو با اون خوشبخت میشی.عماد پسرخوبیه.باهاش حرف زدم.بهش گفتم که احساس من یه طرفه است و تو احساسی به من نداری.نگران نباش.اون الان از سیلی که بهت زده پشیمونه.فقط میخوام باهاش باشی.بهش اطمینان کن.من به درد تو نمیخورم.نمیتونم باهات باشم.میدونم که بهم احساس داری اما از بین ببرش و به جاش عشق عمادو توی قلبت بذار.
و اون رفت.رضا رفت و من موندم.با عشقی بزرگ که بهش نرسیدم.نمیدونم چطوری رفت.فقط زمانی رو یادمه که توی بیمارستان زیر پتو بودم و گریه میکردم.مثل زمانی که مادرمو از دست دادم.من رضا رو از دست داده بودم.کسی درکم نمیکرد.تنها بودم و عاشق.انگار که یه کوه روی قلبم سنگینی میکرد.یاد حرفاش که میفتادم قلبم می ایستاد.چطور میتونستم نبودشو تحمل کنم.چقدر بازی که شروع کردم برام گرون تموم شد.
***
عماد_از اینکه دست روت بلند کردم عذر میخوام.آخرین باره که ناراحتت میکنم.دوباره اشتباه کردم.
صداش برام آزاردهنده بود.صدای رضا کجا و صدای عماد کجا.حتی سلامش برای من قشنگ ترین صدای دنیا بود اما عماد...شاید چون آدم عاشق چیزی قشنگتر ازوجود معشوقش نمیبینه.
عماد_عزیزم باور کن که دست خودم نبود.نمیتونم تحمل کنم کسی بهت اونطوری نگاه کنه.میدونم تو تقصیر نداشتی.منو ببخش.
گرمی دستشو روی دستم حس کردم.خدای من.این من بودم که اجازه میدادم یه پسر بهم دست بزنه.الان باید رضا کنارم بود نه عماد.لایق بدترین مجازات ها بودم.هیچ حرکتی نکردم.انگار که دستم چوب خشک بود.دستمو نوازش کرد و گفت:میدونم ازم دلخوری.اما عزیزم بهم حق بده.آخ دستم بشکنه که انقدر محکم زدم.جای انگشتام مونده روی گونه ت.
حرفاش برام زجرآور بود.انگار که دارم فحش میشنوم اما کاری نمیتونستم بکنم.من مستحق این مجازات بودم.حالا که رضا نبود چه لزومی داشت که منم راحت باشم.من عذابش داده بودم.با ندونم کاری و غرور بیجایی که داشتم.حالا باید این غرور شکسته میشد.چه کسی بهتر از عماد.
به عماد نگاه کردم.ناراحت بود و پریشون.چطور تونسته بودم قلب دو مردی رو بدست بیارم که توی دانشکده به هوس باز مشهور بودن.
وقتی دید نگاهش میکنم لبخند کمرنگی کنج لبش نشست و با انگشتش روی گونه ام که جای سیلی بود کشید.احساس لذت نمیکردم بیشتر حس میکردم بدنمو دارن با سوزن سوراخ میکنن.
عماد_بازم معذرت میخوام عزیزم.حاضرم تا آخر عمرم معذرت بخوام.
برای لحظه ای صورت رضا رو به جای عماد تصور کردم.چی میشد که رضا کنارم بود و ازم حمایت میکرد.
عماد_میخوام جبران کنم.بگو چیکار کنم؟هرکاری بگی میکنم.
صورتمو برگردوندم به سمت دیگه و گفتم:نمیدونم.
عماد_شیما؟نگام کن.
از روی صندلی بغل تخت بلند شد و گفت:میخوام یه چیزی بهت بگم.
نگاهش کردم.میدونستم میخواد چی بگه.از همین میترسیدم که به سرم اومد.ترس از خواستگاری.
نگاهش روی تک تک اعضای صورتم میچرخید.انگار که میخواست خبر مهم و بزرگی رو بهم بده.من اما با سردی و رخوت نگاهش میکردم.
عماد_با من ازدواج میکنی؟
دوباره تصویر رضا با اون چشمای خوش رنگش.هنوزم نتونستم بفهمم چشماش چه رنگیه.چطور تونسته بودم از خودم برونمش؟

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
پنج شنبه 23 دی 1389  1:20 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان پاییز نفرین شده

قسمت دوازدهم.
من در حق رضا بد کرده بودم وحالا باید مجازات میشدم.چه مجازاتی بدتر از اینکه کنار عماد باشم.کنار مردی که دوستش ندارم.زجر از این بیشتر نمیشد.
صدایی از گلوم در اومد که شباهتی به صدای خودم نداشت.
_آره.
لبش به خنده باز شد و به سمتم خم شد.چشمامو بستم که بوسه ای به پیشونیم زد و گفت:ممنونم عزیزم.ممنونم.
احساسمون چقدر متفاوت بود.اون خوشحال و من غمگین.حس میکردم تا مرگ فاصله ای ندارم.از رضا دلگیر شدم.نباید منو تنها میذاشت.درکش نمیکردم.مردونگی برام نامفهوم بود.اون منو دوست داشت و باید کنارم میموند نه اینکه فرار کنه.برای لحظه ای ازش متنفر شدم.من دیگه چیزی نداشتم که از دست بدم.عقل و روح و قلبم متعلق به رضا بود.چقدر سخت بود گذاشتن دستم توی دست مردی که دوسش ندارم.
***
مراسم خواستگاری برام اولین مرحله از سختی بود.خونواده ی عماد خونواده معقول و متشخصی بودند.پدرش دکتر بود و مادرش خانه دار.عماد تک فرزند بود و از نظر مالی هم خونواده ی سطح بالایی بودند.پدرم از این وصلت خوشحال بود.بهتره بگم همه خوشحال بودند غیر از من.از درون میسوختم و چیزی نمیتونستم بگم.عماد رفتارمو به حساب حجب و حیا میذاشت و چقدر سخت بود نقش بازی کردن.
صیغه محرمیت بینمون جاری شد و ما رسما نامزد شدیم.حالا عماد توی روابطش بی پروا شده بود و من فرار میکردم.اولین درگیریمون یه روز بعد از مراسم نامزدی بود.توی اتاقم نشسته بودم که اومد.پدرم آزادمون گذاشته بود و هیچ محدودیتی برامون قرار نداد.
داشتم درس میخوندم که در زد و اومد تو.حالا که نامزد بودیم سعی میکردم رفتار بهتری داشته باشم.
دستی به موهای بلندم کشیدم و از جام بلند شدم.بهش سلام کردم و گفتم:برم برات شربت بیارم.
عماد بازومو گرفت و بهم نگاه کرد.نمیتونستم نگاه های خیره شو تحمل کنم.میترسیدم.وقتی بهم خیره میشد وحشت میکردم.تاب نگاه کردن بهشو نداشتم.سرمو انداختم پایین و گفتم:بذار برم پایین شربت بیارم.الان میام.
عماد_نمیخواد خانومی.اومدم تورو ببینم.دستشو بین موهام برد .از اینکارش احساس خوشایندی بهم دست نداد.خودمو کشیدم عقب و به سمت کش موهام رفتم که روی میز توالت بود.
عماد_دلم میخواد موهات باز باشه شیما.
_اما من راحت نیستم.
عماد_به خاطرمن.
خدای من نمیدونستم چیکار کنم.هرلحظه که میگذشت بی پرواتر میشد.توی ذهنم با رضا مقایسه ش کردم.یعنی اونم همین اخلاقو داشت؟
از پشت بهم نزدیک شد و دستاشو دور کمرم حلقه کرد.انگار برق بهم وصل کرده باشن.واکنشم دست خودم نبود.دستاشو با خشونت از دور کمرم باز کردم و گفتم:ولم کن زشته...
ازش فاصله گرفتم و موهامو بستم.چرا نمیتونستم تحملش کنم؟حس میکردم دارم به رضا خیانت میکنم.
عماد که از رفتارم ناراحت شده بود اما به روی خودش نیاورد.فکر کرد خجالتی هستم به خاطر همین با ملایمت به سمتم اومد و گفت:عزیزم کاری ندارم.فقط دلم میخواد بغلت کنم.همین.
دوباره وجدانم بهم نهیب زد.نباید با عماد اینکارو میکردم.اما قلبم چی.قلب شکست خورده م میگفت مقاومت کنم.
خواست دستمو بگیره که اینبار با لحن تندی بهش گفتم:بهت میگم ولم کن.چندشم میشه وقتی بهم دست میزنی.فهمیدی؟
بدترین حرفی بود که بهش زدم.خودم هم از حرفم پشیمون شدم اما دیر بود.خواستم ازش معذرت بخوام که با ناراحتی گفت:ببخشید که باعث ناراحتی سرکار خانوم شدم.میرم که مزاحم نباشم.
_نه.منظورم این بود که...
عماد_چه منظوری؟هان؟
_نمیدونم.من تاحالا از اینکارا نکردم.
وقتی این حرفو گفتم دوباره خندید و گفت:عزیزم منم اینو میدونم.میدونم که مثل برگ گل پاکی.باور کن نمیخوام به کاری مجبورت کنم.
بی حرکت موندم.سر دوراهی مونده بودم.از یه طرف یاد رضا می افتادم و از طرف دیگه یاد این که من حالا داشتم شوهر میکردم و این انصاف نبود که باهاش این رفتارو کنم.
وقتی دید چیزی نمیگم به سمتم اومد و دستشو زیر چونه ام بود.سرمو بالا آورد و مستقیم به چشمام نگاه کرد.چشمای عسلیشو بهم دوخت.چرا با اینکه انقدر جذاب بود باز هیچ کششی بهش نداشتم.
چند تار از موهام که روی صورتم ریخته بود رو کنار زد و گفت:خیلی خوشگلی.هرچی بیشتر نگاهت میکنم بیشتربه زیبایی هات پی میبرم.باورم نمیشه خدا تورو به من داده شیما.
پیشونیمو بوسید و بغلم کرد.منو به خودش محکم فشار داد و گفت:باورش سخته.کسی که آرزوشو داشتم حالا توی بغلم باشه.آخ خدا چقدر من خوشبختم.
لحظات سخت و طاقت فرسایی بود.چقدر حس میکردم به مرگ نزدیکم.دستاشو دور کمرم بیشتر حلقه کرد و گفت:انقدر که دوستت دارم دلم میخواد که هیشکی جز من تورو نگاه نکنه.همش توی خونه باشی.
نفسم داشت بند میومد.اودکلنش خوش بو بود اما برای من مثل متعفن ترین بوی دنیا بود.عماد چیزی از تیپ و قیافه کم نداشت اما چرا من هیچ کششی بهش نداشتم.به نظرم عماد در مقایسه با رضا هیچ بود.
_دارم خفه میشم.
منو به آرومی از بغلش بیرون آورد و دوباره دستی به موهام کشید.سرم پایین بود.نمیخواستم نگاهش کنم.همش تصویر رضا جای صورت عماد رو میگرفت.صدبار توی اون لحظه خودمو لعنت کردم که ای کاش به عماد جواب مثبت نمیدادم.تنها میموندم بهتر از بودن با عماد بود.حداقل میتونستم رضا رو ببینم و به نگاه هاش خوش باشم.اما حالا که عماد نامزدم بود فکر کردن به رضا جرم محسوب میشد.
عماد_ببخشید عزیزم.نمیتونم خودمو کنترل کنم.بعد از مدت ها بهت رسیدم.همیشه بهت فکر میکردم.این لحظه برام مثل خواب میمونه...چیزی شده؟
بغض توی گلوم صدامو مرتعش کرد.نمیدونم چرا توان مقاومت نداشتم.چرا نمیگفتم دوستت ندارم و راحت میشدم.میترسیدم یا میخواستم به حرف رضا گوش بدم؟
_هیچی نشده.
عماد_ببینم تو رو.
دستاشو دور طرف صورتم گذاشت و نگاهم کرد.چشمام پر از اشک شده بود و صورتشو تار میدیدم.وقتی دید چیزی نمونده که گریه کنم گفت:چرا؟چت شد یهو؟نکنه از من میترسی؟آره؟حس گناه میکنی؟فکر میکنی داریم گناه میکنیم؟دخترا معمولا وقتی نامزد میکنن اولین بار این مسئله براشون پیش میاد.دوستایی داشتم که زناشون این حسو داشتن.
چاره ای نداشتم جز اینکه این دلیلو قبول کنم.نمیتونستم بگم که به خاطر رضا نمیتونم بهت دست بزنم.
_آره.
وقتی این حرفو زدم خندید.خنده ی خوشحالی.دستمو گرفت و منو روی تخت نشوند.خودش کنارم نشست و گفت:ببخشید که خندیدم.اما مسخره ت نکردم.واقعا به خودم افتخار میکنم که همچین دختری نصیبم شده.یه دختر پاک و معصوم که حتی از دست زدن نامزدش هم خجالت میکشه...قربونت برم عزیزم.خانومی من.
چقدر احمق بود.یعنی از نگاه من هیچ چیزی نمیفهمید؟یعنی انقدر نفهم بود یا خودشو زده بود به نفهمی.شاید هم خجالتی بودن من رو قبول کرده بود.
عماد_سرتو بذار روی شونه ام .
مثل بچه های حرف گوش کن حرفی که زد رو انجام دادم .سرشو روی سرم گذاشت و دستمو بین دستاش گرفت.کنارم کسی بود که دوستم داشت و میدونستم برام هرکاری میکرد اما چرا خوشحال نبودم؟مگه همه ی دخترها آرزوشون نبود که همچین مردی داشته باشن اما چرا من مثل بقیه دختر ها نبودم؟نمیتونستم قدرت خیالمو سرکوب کنم.مدام حس میکردم رضا پیشمه.اما این احساس چندان دووم نداشت چون وقتی عماد حرف میزد میفهمیدم که چه خیال باطلیه.
عماد_میدونی چقدر خوشحالم.روزی هزار بار خدا رو شکر میکنم که به تو رسیدم.فکر میکردم رسیدن به تو سخته اما زیادم سخت نبود.هرچند که وقتی به تو رسیدم همه چیز رو فراموش کردم.عزیزم گوشت با منه؟
_اوهوم.
عماد_اوهوم چیه؟بگو بله عزیزم.
_بله.
عماد_دیوونه.عزیزم رو جا انداختی.اشکال نداره خودم یادت میدم.یواش یواش.
_سعی میکنم.ببخشید.
عماد_خانومی خجالتی من.نمیدونی چقدر از این احساست لذت میبرم.
قطره اشکی روی گونه ام افتاد و خیلی سریع اشکمو پاک کردم.
عماد_یه سوال بپرسم؟
_بگو.
عماد_راجع به رضا.
_بگو.
عماد_تو هیچوقت احساسی بهش نداشتی؟
چقدر سخت بود دروغ بگم.چطور میتونستم بگم نه در حالیکه ذره ذره وجودم رضا رو میخواست.نمیخواستم حالا که قراره با هم ازدواج کنیم شک داشته باشه.
_احساس که نه.اون اوایل که تازه ورودی بودیم به قول معروف با بچه ها سر به سرش میذاشتیم.بعدشم که انقدر حرص منو در می آورد که دلم میخواست کله شو بکنم.به نظرم خیلی شیطونه و برای دخترایی که آرومن اصلا این اخلاق خوب نیست.
دروغ نگفتم اما واقعیت رو هم نگفتم.فقط قسمتی از واقعیت رو گفتم.
عماد_شیطونی دخترونه؟
_آره.مثل شما پسرا که شیطونتر از مایین.
عماد_من دیگه نیستم.فقط برای خانومی خودم شیطونی میکنم.قول میدم.
***
عماد در ورودی دانشکده رو برام باز کرد و مثل دربان گفت:بفرمایید بانوی من.
_ممنون.
عماد_خواهش میکنم.
وارد دانشکده شدم و عماد هم پشت سرم اومد.اولین روزی بود که بعد از نامزدیمون با هم وارد دانشکده میشدیم.همه ی نگاه ها به سمت ما بود.فکر میکردم همه مسخره م میکنن.سرم پایین بود و سعی کردم اطرافو نگاه نکنم.
عماد_همه چه با حسرت مارو نگاه میکنن!
حسرت یا تمسخر؟!به نظر منکه تمسخر بود.
عماد_مریم اونجاس.بیا بریم بهش سلام کنیم.
_نمیخوام.کلاس دارم.تو هم بهتره بری دانشکده تون.ممنون منو رسوندی.
عماد_منظورت چیه؟تازه میخوام پز تورو به بقیه بدم.
_انقدر بچه گانه حرف نزن.
عماد_شوخی کردم بابا.برو سر کلاست.بعد از کلاست میریم ناهار میخوریم.خب؟
_باشه.فعلا خداحافظ.
***
سر کلاس نشسته بودم.تک و تنها.هنوز بچه ها وارد کلاس نشده بودن.جعبه شیرینی که برای نامزدی خریده بودم رو گذاشته بودم روی صندلی بغلی و با اعصابی متشنج پاهامو تکون میدادم.طاقت نداشتم با رضا روبرو بشم.چطور میتونستم توی چشماش نگاه کنم؟
کم کم هم کلاسیام وارد کلاس شدند و مریم و رضا هم با هم اومدن.چنان با هم میگفتن و میخندیدن که حسودیم شد.لحظه ای خودمو جای مریم گذاشتم.خوش به حالش.چطور مریم با رضا انقدر صمیمی شده بود.نکنه چیزی بینشون بود؟نه.طاقت نداشتم رضا رو با کس دیگه ای ببینم.اون فقط منو دوست داشت.فقط منو.
تبریک دوستام به خاطر نامزدیم با عماد مثل خنجری بود که روی قلبم میخورد.طاقت نداشتم که حرفاشونو بشنوم اما حفظ ظاهر میکردم.لبخندی احمقانه روی لبم بود و با خوشحالی ظاهری ازشون تشکر میکردم.بعد از اومدن استاد شیرینی رو بین بچه ها تقسیم کردم.مریم و رضا پیش هم بودن.وقتی به مریم رسیدم سرمو انداختم پایین و گفتم:بردار.
مریم_تبریک میگم شیما.
_ممنون.
مریم_ایشالا خوشبخت بشی.بعد از کلاس با هم حرف میزنیم.
_باشه.
به رضا تعارف کردم که برداشت و با حرص گفت:مبارک باشه.ایشالا به پای هم پیر شین.
از اینکه میدیدم اینجور جواب میده از ته قلب خوشحال شدم.پس هنوز دوستم داشت.هنوزم بهم احساس داشت.همین برای من کافی بود.
***
کلاس استاد تموم شد و عزا گرفته بودم که چجوری وجود عماد رو تحمل کنم.دعا میکردم دیرتر برسه و یه ذره با مریم حرف بزنم.بعد از اون قهر طولانی اولین بار بود که میخواستیم با هم حرف بزنیم.
هنوز از جام بلند نشده بودم که مریم از رضا خداحافظی کرد و کنارم نشست.نمیدونستم از کجا شروع کنم.از رفتارم پشیمون بودم اما برام سخت بود که شروع به حرف زدن کنم.
مریم_خب چطوری؟
لبخندی زدم و گفتم:خوبم تو چطوری؟
مریم_منم خوبم.چه خبر؟کی از تهران برگشتی؟
_دیروز.
مریم_یادت باشه بی معرفت منو دعوت نکردی.
با شنیدن این حرف زدم زیر گریه و شروع کردم به حرف زدن.تمام حرف هایی که روی دلم مونده بود رو گفتم.از روز اول.از زمانی که رضا رو دیدم.همه رو گفتم.عشقی که به رضا داشتم و خواهشی که ازم کرده بود.انگار که آرومتر شده بودم.چقدر برام سخت بود که درد عشق رضا رو به کسی نگم.اما حالا آروم شدم.مریم در تمام مدت فقط گوش میکرد و پا به پای من گریه میکرد.بعد از تموم شدن حرفام گفت:تو چی کشیدی شیما؟واقعا فکر نمیکردم به رضا همچین حسی داشته باشی.خیلی سخت بهت گذشته نه؟
_باورت نمیشه مریم.هر وقت به رضا فکر میکنم قلبم به درد میاد.انگار که دارم خفه میشم.خیلی سخته.میفهمی؟دست عماد وقتی بهم میخوره حس میکنم دارم بالا میارم.
مریم_الهی بمیرم واست.عزیزم منو ببخش به خاطر رفتار بدم.نمیدونستم که رضا رو دوست داری.
_دیگه احساس من به رضا چه فایده ای داره؟اون به زندگی خودش برگشته و منم نامزد کردم.
مریم_اما زندگی با عماد وقتی هیچ علاقه ای بهش نداری چه سودی داره؟جلوی ضررو از هر جا بگیری منفعته.
_نه مریم.این انصاف نیست.نامردیه.رضا به خاطر عماد پاشو کشید کنار و منم نمیتونم با عماد به هم بزنم.
مریم_چجوری میتونی با مردی باشی که دوسش نداری؟
_مجبورم.عماد گناه داره
مریم_شیما بیا و همین الان باهاش به هم بزن.به خدا پشیمون میشی.رضا هنوزم که هنوزه بهت فکر میکنه.میدونی چقدر داغونه.از تصور اینکه عماد با تو باشه بعضی وقتا یه حرفایی میزنه.میترسم کم کم دیوونه بشه.
_من حالم از اون بدتره.همش صورت رضا رو به جای عماد میبینم.وقتی دست بهم میزنه حالم به هم میخوره.خیلی سختمه.بدبختانه خونوادش از من خوششون میاد.بابای منم همینطور.انگار همه چی دست به دست هم داده تا من با عماد باشم.مریم سخته.خیلی سخت.دیگه تحمل ندارم.وقتی باهام عاشقانه حرف میزنه دلم میخواد بمیرم.کاش بهش جواب مثبت نمیدادم.
مریم_الانم دیر نشده.میتونی برگردی.رضا همینطوریشم قبولت داره.اون از عماد بیشتر دوست داره و مهم تر اینکه تو هم عاشقشی.
_اما اون گفت نامردیه که به عماد پشت کنه.
مریم_اما الان پشیمونه.میفهمی؟
_مریم دیگه تموم شد.فقط خدا کمکم کنه.
مریم_واقعا متاسفم.هم برای تو و هم برای رضا.دلم میخواست شما دو تا به هم برسین...حالا اشکاتو پاک کن.عماد با این قیافه ببینتت شوکه میشه.
_باشه.
مریم_خدای من دوباره خون دماغ شدی که.
_چی؟
مریم_داره از دماغت خون میاد.بیا دستمالو بگیر.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
پنج شنبه 23 دی 1389  1:20 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان پاییز نفرین شده

قسمت سیزدهم
دستمالو گرفتم و گذاشتم روی دماغم.مریم با ناراحتی گفت:چرا به خودت فشار میاری.عماد پسر بدی نیست.اتفاقا خوبه.اما مشکل اینه که دوستش نداری.
_آره پسر خوبیه.اما گاهی وقتا خیلی اذیتم میکنه.
مریم_مثلا چیکار؟
_هیچی.
مریم _بگو دیگه.
_باز که فضول شدی.
مریم_خب منم یه نامزدی به خوشگلی تو داشتم ولش نمیکردم.
_دیوونه ای دیگه.
مریم_به خدا راست میگم.پسرای دانشکده انقدر حسرت میخوردن.باورت نمیشه.
_چی بگم.
مریم_الان عماد کجاس؟
_نمیدونم.خدا کنه دیر بیاد.اصلا حوصلشو ندارم.
مریم_چرا؟
_همش دست و پای آدمو میگیره.هی میگه بیا اینجا برو اونجا.بشین نرو.باورت نمیشه چقدر غیرتیه.
مریم_اگه عاشق بودی این احساسش برات خیلی قشنگ بود.
آهی کشیدم و ناخودآگاه گفتم:یعنی رضا هم اینطوری بود؟
مریم_شیما؟
_هوم؟
مریم_تو نمیتونی اینطوری زندگی کنی.همش یاد رضایی.
_چیکار کنم؟
مریم_از اینجا برو.حالا که دیگه نمیتونی با عماد به هم بزنی برو.از این دانشکده برو.باید خودتو بسپاری به سرنوشت.
_نه.نه.نمیتونم.
مریم_زجر میکشی.اگه رضا رو ببینی اگه ببینی با یکی دوسته.
_مگه دوسته؟
دستمالو از روی بینی ام برداشتم و به چشماش نگاه کردم.حالتم برای خودم جای تعجب داشت.منکه با رضا نبودم و هیچ مالکیتی بهش نداشتم پس چرا حساس بودم؟
مریم_نه بابا.دارم میگم همینجوری.
_راستشو بگو.
مریم_نه میگم.
_چرا یه چیزی هست.بیخود نمیگی یه چیزیو.
سرشو انداخت پایین و با ناراحتی گفت:راستش خب چی بگم؟!با یکی دوست شده.یکی از گرافیکیا.همونکه ورودیه.چشماش مشکیه..میدونی کیو میگم.همونکه تو خوشت نمیاد ازش.بسکه لوسه.
_کی؟سمانه؟نگو.
مریم_خب بعد از جریان تو و عماد رضا میخواست یه جوری انتقام بگیره.واسه همین بین دخترا گشت و سمانه رو انتخاب کرد.راستش رضا داره دیوونه میشه.توی وجود دخترا دنبال توئه.سمانه درسته که لوسه اما چشماش مثل توئه.جذابه.رضا باهاش حرف میزنه.بیشتر داره عقده هاشو خالی میکنه.البته سمانه هم نمیدونه هدف رضا چیه.اما از اینکه رضا باهاشه خیلی خوشحاله.
_بسه دیگه.طاقت شنیدنشو...
عماد یک دفعه وارد کلاس شد و گفت:تو اینجایی؟هرچی دنبالت گشتم نبودی.
دستمال خونی رو توی دستم قایم کردم و گفتم:سلام.با مریم داشتم حرف میزدم.الان میام.
عماد با مریم احوال پرسی کرد و گفت:اگه میخوای حرف بزنین برم پایین پیش بچه ها تا بیاین.هوم؟
_نه با هم میریم.
***
بعد از خداحافظی از مریم از دانشکده با عماد اومدیم بیرون که عماد گفت:یه ساعت پیش رضا زنگ زد.گفت داره میره تهران.الان فکر کنم تو راه باشه.
_خب؟
عماد دستمو گرفت و چشمکی بهم زد و گفت:خب به جمالت عزیزم.من تنهام.
با انزجار دستمو کشیدم از دستش بیرون و گفتم:حرفشم نزن.منکه بهت گفتم تا عروسی هیچی بینمون نمیخوام باشه.
عماد پوزخندی زد و گفت:خیر سرم زن گرفتم.ملت زن میگیرن منم زن گرفتم.همش ازم در میری.
ازش فاصله گرفتم و با ناراحتی گفتم:پشیمونی برگرد.کسی مجبورت نکرده.
پشتمو بهش کردم و خواستم راه بیفتم که گفت:آخرین بار باشه از این حرفا میزنیا.
_هرموقع دلم خواست میگم.میخوام تنها باشم.خسته ام کردی.به سمت خیابون رفتم و خواستم تاکسی بگیرم.نه میخواستم برم خوابگاه و نه میخواستم با عماد باشم.کنار خیابون ایستادم و عماد هم چندین متر اونورتر ایستاده بود و با غضب نگام میکرد.رفتار جفتمون بچه گانه بود .
هنوز چند ثانیه از ایستادنم نگذشته بود که یه پراید ایستاد.خودمو کشیدم عقب و سرمو انداختم پایین.سرنشین پراید وقتی کم محلی منو دید رفت.برای بار دوم یه پژو206 ایستاد.شیشه بغل راننده رو داد پایین و سرشو خم کرد.یه پسر خوش تیپ بود که عینک آفتابی زده بود.
_کجا میری برسونمت.
نگاهی به عماد کردم که دیدم داره میاد سمتم.
به راننده ماشین گفتم:ممنون.منتظر آژانسم.
راننده_خواهش میکنم.
خوشبختانه گاز داد و رفت.عماد بهم رسید و با خشونت دستمو گرفت.همونطور که منو به سمت ماشینش میکشوند گفت:وایساده بودم ببینم از رو میری یا نه.پررویی هم حدی داره.میری وایمیسی بغل خیابون حرص منو در بیاری؟فکر میکنی فقط خودت خاطر خواه داری؟نخیر خانوم.بنده هم عشاق سینه چاکی داشتم و دارم که به خاطر تو ولشون کردم.حالا سوار شو تا کفریم نکردی.
منو به داخل ماشین پرت کرد و درو با شدت بست.از اینکارش دلم گرفت.طاقت نداشتم باهام بدرفتاری کنه.اشک توی چشمام جمع شد و به داشبورد ماشین خیره شدم.
سوار ماشین شد و بدون گفتن هیچ حرفی شروع به رانندگی کرد.
به حرفاش فکر کردم.طوری حرف میزد انگار که من مجبورش کرده بودم که باهام ازدواج کنه.به حلقه ی توی دستم نگاه کردم.یه حلقه زیبا و نگین دار که مادرش بهم داده بود.به دستای خوش ترکیب عماد نگاه کردم که روی دنده بود و تند تند دنده رو عوض میکرد.سرعت ماشین رو زیاد کرد و با حرص گفت:نمیدونم زن گرفتم یا عروسک که بهش دست نزنم.تا میام بهت دست بزنم میگی نکن چندشم میشه.بدم میاد.خجالت میکشم.دوستام دوران نامزدیشون بهترین دورانه اونوقت تو برای من شدی برنادت سوبیرو.چقدر میخوای این رویه رو ادامه بدی؟تا کی باید تحملت کنم؟خسته شدم.
زدم زیر گریه و گفتم:من فکر میکردم تو درکم میکنی.اما نه.اشتباه کردم.من تنها بودم.هیچوقت به یه پسر نزدیک نبودم.مثل تو و اون دوستات نبودم.من دختری نیستم که با یه پسر رابطه جنسی داشته باشم.من حتی دوست پسر هم نداشتم.بهم حق بده که نتونم.اونوقت تو همش بهم سرکوفت میزنی.اگه دنبال این چیزایی شبا برو تو خیابونا چهارتا زن خراب سوار کن جور منو بکشن.فکر نمیکردم اینجور باشی.
دستامو روی صورتم گذاشتم و با شدت بیشتری گریه کردم.حرفاش عین خنجر توی قلبم مینشست.فکر میکردم عماد هیچوقت از این حرفا نمیزنه اما زد.طوری گفت که قلبم آتیش گرفت.
عماد ماشینو نگه داشت و گفت:شیما؟عزیزم؟شیما؟
دستشو گذاشت روی شونه ام و گفت:خانومی؟ببخشید.عزیزم دست خودم نبود.عصبی شدم.تو که میدونی چقدر غیرتیم.ببخش خانومم.خب تقصیر تو هم هست.نباید میرفتی کنار خیابون تا لج منو در بیاری.ببخش حالا...منونگاه کن.
دستامو از روی صورتم کنار زد و سرمو آورد بالا.به سمتم خم شد و گفت:ببین با چشمای خوشگلت چیکار کردی؟وقتی گریه میکنی قلبم وایمیسه.
با ناراحتی سرمو برگردوندم به سمت دیگه و گفتم:تو همش میخوای سرکوب اون دوست دخترای بی ریختتو به من بزنی.
با شنیدن این حرف خندید و گفت:خانوم کوچولوی حسود من.تو تاج سر منی.من معذرت میخوام.قسم میخورم که دیگه از اینانگم.به خدا من فقط میخوام یه ذره باهام مهربون تر باشی.وقتی بهت گفتم بیا خونه منظورم این بود که فقط با هم باشیم.انقدر پست فطرت نیستم که تا خودت نخوای کاری کنم.تو بد برداشت کردی.متوجه میشی عزیزم؟..نگام کن.دلم میگیره ها...
از سر ناچاری به سمتش برگشتم و به زور لبخندی زدم.شوری اشکو روی لب هام حس کردم.با پشت دست اشکامو پاک کردم و گفتم:منم معذرت میخوام.زود قضاوت کردم.
با سر انگشتاش اشکامو پاک کرد و موهامو به زیر مقنعه م برد.
عماد_خواهش میکنم.حالا آشتی؟
_آشتی.
عماد_خب برات چی بگیرم؟
_هان؟
عماد_هان نه بله.کادو بگیرم.برای اینکه باهام آشتی کردی.
_نمیخوام.
عماد_بیخود .باید بخوای.
_تو دیوونه ای.
به سمتم بیشتر خم شد و صورتشو به صورتم نزدیک کرد.به چشمام خیره شد و نوک بینی شو به بینی ام مالید.
عماد_آره دیوونه تو.
از اینکارش یکه ای خوردم و رفتم عقبتر.چسبیدم به در ماشین که دوباره عماد خندید و خودشو کشید عقب.
هنوزم وقتی اینطوری بهم نزدیک میشد دست و پامو گم میکردم.نمیدونم چرا حس میکردم وقتی اینطوری بهم نزدیک میشه ضربان قلبم تند میزنه.میتونستم بفهمم که احساساتی میشم اما نمیخواستم کنترلمو از دست بدم.
***
در اتاق رو باز کردم و رفتم تو.زهرا که مشغول درس خوندن بود با دیدن من خندید و گفت:نامزد بازی خوش گذشت؟
_ای بدک نبود.آدم دیوونه میشه.
زهرا_چرا؟
_بسکه گیر میده به آدم.
زهرا_تو هم میزنی تو ذوقش؟
_آره.تحمل اینجور کاراشو ندارم.
زهرا_مگه باهاش حرف نزدی؟
_چرا.اما خب پسرا یجورین.
زهرا_اونکه آره.اما وقتی طرفشون یکی مثل تو باشه دیگه نمیتونن صبر کنن.
_میزنمتا.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
پنج شنبه 23 دی 1389  1:20 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان پاییز نفرین شده

قسمت چهاردهم
زهرا_راست میگم دیگه.چرا همش دلت میخوای خودتو سرد نشون بدی؟
_چی؟
زهرا_چرا ازش فاصله میگیری؟
_نمیدونم.
زهرا_نمیدونی یا خجالت میکشی؟
_نمیدونم.
زهرا_بیا بشین پیشم.
_میخوای نصیحتم کنی؟
زهرا_آره بیا.
با بی حوصلگی نشستم کنارش و بهش نگاه کردم.
زهرا_نمیخوام بترسونمت اما شیما انقدر خشک نباش.هر دوتون خوشگلین.بیشتر بچه ها خوششون میاد ازتون.پسرا از تو دخترا هم از عماد.نمیخوام بگم عماد پسربدیه.نه اصلا.اما این روزا چیزایی میشنوم.دخترا خیلی بهت حسادت میکنن.انقدر خودتو دلمرده نشون نده.نامزدشی.باهاش باش.کنترلش کن.
چشمامو تنگتر کردم و گفتم:منظورت چیه؟
زهرا_منظوری ندارم فقط میگم یه ذره بیشتر ...
_چی؟
زهرا_عزیزم یذره خودتو کنترل کن.
_چی شده؟بگو؟
صدام میلرزید.ترسیده بودم.نکنه عماد هم با من بود و هم با یکی دیگه...
زهرا_من هرچی رو دیدم میگم.
_چی دیدی؟
زهرا_امروز آنا رو دیدم با عماد.یه جوری به هم چسبیده بودن و با هم حرف میزدن که هرکی رد میشد فکر میکرد نامزدن.
_چی؟!
زهرا_شیما نمیخوام بگم عماد بده اما مواظب باش.
_نمیفهمم.
زهرا_فکر میکنم عماد یه پسر آتیشیه.
_چی؟
زهرا_تو چرا انقدر خنگی.شیما یه ذره به خودت برس.باهاش زیاد برو بیرون.اگه عماد مال یه دختر دیگه ای بود ...
_بسه فهمیدم منظورت چیه.
با نگرانی از جام بلند شدم و شماره ی عماد رو گرفتم.ساعت 9شب بود.حتما الان خونه بود.حس حسادت همه ی وجودمو پر کرده بود.حرف های زهرا زنگ خطری بود که نشون از رفتار بی ثبات عماد میداد.
بعد از چندتا بوق گوشیو برداشت.
_سلام.خوبی؟
عماد_سلام عزیزم.تو خوبی خانومی؟چه خبر؟
_خوبم.سلامتی.حوصلم سر رفته بود.
عماد_قربون حوصلت برم.الان کجایی؟
_خوابگاه.
عماد_کجای خوابگاه؟
_توی اتاق.
نگاهی به زهرا کردم که دیدم با کنجکاوی نگام میکنه.
عماد_دلم برات تنگ شده.کاش میومدی.
_منم همینطور.
عماد_تو چی؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:منم دلم برات تنگ شده.
عماد_اولین باره بعد از این همه مدت اینو ازت شنیدم.
نشستم روی تختم و گفتم:داری چیکار میکنی؟
عماد_داشتم بازی میکردم.
_با کامپیوتر؟
عماد_آره.فردا جمعه ست.میای بریم گردش.
_باشه.
عماد_نمیگی کجا؟
_تو همه جای این شهرو بلدی.
عماد_منظورت چیه؟یعنی از بس دوست دختر بازی کردم و رفتم اینور اونور...
_نه منظورم این نیست.
عماد_چرا همینه.
_چرا اینجوری میکنی؟
عماد_تو حرفات نیش داره.
_عماد من کی با نیش با تو حرف زدم؟
عماد_همین الان.
_واقعا که.من فقط گفتم تو بیشتر بلدی این شهرو.چون با ماشین میری اینور اونور.با دوستات میرین گردش.
عماد_اینارو رضا گفته؟
از این حرفاش کلافه شده بودم.نمیدونستم چیکار کنم.
_چرا سعی میکنی اذیتم کنی؟
صدای یه پسر دیگه اومد که به عماد گفت :با چیپس بیارم یا با خیار؟
_اون کیه؟
عماد_یکی از بچه ها.اومده پیشم شب تنها نباشم.
_آهان.داری مشروب میخوری؟
عماد_نه بابا.این چه حرفیه.
_چیپسو پس میخوای با ماست بخوری؟
عماد_دوست ندارم بهم تعیین تکلیف کنی.
_تو چت شده؟چرا اینجوری میکنی؟
عماد_هرکاری بخوام میکنم.خداحافظ.
خیلی راحت گوشیو قطع کرد.به رفتار دو گانه اش فکر کردم.اون از اولش که خیلی خوب صحبت کرد و حالا...
ناخودآگاه زدم زیر گریه.زهرا با ناراحتی کنارم نشست و بغلم کرد.
زهرا_چی گفت مگه؟
_زهرا من خیلی بدبختم.خیلی.حالا که فکر کردم یکی هست دوستم داره با کاراش زجرم میده.
زهرا_چی میگفت؟
_میگفت هرکاری بخوام میکنم.خیلی بد باهام حرف زد.انگار که داشت مچ میگرفت.
زهرا_پسرا همیشه اینجورین.
_حرفای تو و کارای عماد منو میترسونه.الانم گوشیو روم قطع کرد.
زهرا_بمیرم برات...
***
روز جمعه بود.همیشه از این روز متنفر بودم.احساس دلتنگی بهم دست داده بود.عماد بهم زنگ نزده بود.میدونستم که دیشب تا خرخره مشروب خورده و حالا خوابیده.از اینکارش ناراحت بودم.من پدرمو میدیدم که گاهی وقتا با خوردن مشروب مست میکرد و مادرمو به باد کتک میگرفت.
زهرا_پاشو بریم بیرون.
_چی؟
زهرا_بیا بریم شهر بازی.
_دیوونه شدی؟
زهرا_نخیر.بیا بریم.الناز هم میاد.سه تایی خوش میگذره.
_آخه...
زهرا_آخه چی؟نکنه میخوای منتظر اون عماد بشی ببینی کی بهت زنگ میزنه؟باید بهش بفهمونی که تو محتاجش نیستی.خودش برمیگرده.اون دیوونه ست.بلند شو.خودتو خوشگل کن بریم.
_زهرا؟
زهرا_زهرا و کوفت.بلند شو.
_اگه عماد بفهمه چی؟
زهرا_فهمید هم فهمید.مگه میخوای قتل کنی؟
_نه اما...
زهرا_تو نامزد کردی نرفتی اسیری که.بلند شو.یه ذره خودتو خوشگل کن.بریم بیرون.انقدر دلمرده نباش.بلند شو دختر خوب.
***
از خوابگاه اومدیم بیرون.بعد از مدت ها بود که اینطور به خودم رسیده بودم.همیشه با آرایش خیلی کم و بعضی وقت ها بدون آرایش.اما اینبار به قول زهرا پسرکش شده بودم.زهرا و الناز مدام میگفتن ومیخندیدن اما من به عماد فکر میکردم.ازش میترسیدم.فکر میکردم داره تعقیبم میکنه و نباید رفتار بدی از خودم نشون بدم.
الناز_میگم شیما امروز شدی مثل این دخترایی که اصلا ازشون معلوم نیست ازدواج کردن.
زهرا_راست میگه.یه معصومیتی هم توی چهره ات هست.
_واقعا؟
زهرا_آره.منکه پسر بودم سریع بهت شماره میدادم.
الناز_خوش به حال عماد.
زهرا_آره والا.
_دیوونه ها.
الناز_خیلی دوست داشتم قیافم شبیه تو بود.
_قیافه ی تو هم قشنگه.هرکی یه قیافه ی خاصی داره.
الناز_ممنون عزیزم.
الناز دستمو گرفت و گفت:زیاد فکر نکن.یه ذره خوش میگذرونیم.ببینم امروز چندتا شماره بهم میدن.
بعد چشمکی بهم زد و عینک آفتابیشو روی چشماش گذاشت.
سعی کردم به حرفش گوش بدم و دیگه به چیزی فکر نکنم.اما نمیتونستم.درست بود که عاشق عماد نبودم اما حالا که نامزدم بود احساس مالکیت بهش میکردم.نمیخواستم که کسی جز من باهاش باشه.دوست نداشتم که به کسی جز من ابراز علاقه کنه.شاید داشتم به عماد علاقه مند میشدم.
روی نیمکت توی پارک نشسته بودیم و با هم حرف میزدیم.از درس و از دانشگاه.از پسرای دانشکده که به الناز پیشنهاد میدادن.اولین بار بود که بعد از مدت ها انقدر راحت میخندیدم.
زهرا_بچه ها بستنی میخورین برم بگیرم؟
الناز_تو برو.من میشینم اینجا.
زهرا_من تنهایی برم؟
_من میام باهات.
به همراه زهرا به سمت بستنی فروشی رفتیم که دیدم دو تا پسر به سمت الناز رفتن.
_زهرا اونجارو نگاه.الناز خیلی شیطونه ها.انگار که فهمیده بود اون دوتا پسرا میخوان برن سراغش.
زهرا_الناز شیطونه اما میدونی چیه؟مواظب خودش هم هست.
_بهش حسودیم میشه.چون خیلی شاده.
زهرا_آره.تو هم میتونی مثل اون باشی.
بعد از گرفتن بستنی برگشتیم پیش الناز.اما جاهامون توسط اون دوتا پسر اشغال شده بود.یکی از پسرها که قد بلند و هیکلی داشت با دیدن بستنی با خنده گفت:برای ما گرفتین.دستتون درد نکنه.مرسی.
دستشو به طرف بستنی های که دست من بود دراز کرد که اخمی کردم و گفتم:کسی برای شما نخریده.
رفیقش که موهای بلندی داشت و به شیوه سامورایی ها موهاشو بسته بود خندید و گفت:چقدر تو بداخلاقی خانومی.
زهرا که اخلاق منو میدونست سعی کرد جو رو آروم کنه و گفت:خب دوباره میریم میخریم.اشکال نداره.شیما اینارو بده به اینا ما میریم دوباره بخریم.
بعد بستنی ها رو از دستم گرفت و داد به الناز.
_من میرم میخرم.تو اینجا باش.یه زنگی هم باید بزنم.
الناز_ببخشید شیما.شرمنده.
_خواهش میکنم.
سعی کردم که آروم باشم و نشون ندم که ناراحت شدم.همیشه رفتار پسرها اعصابمو خرد میکرد.
هنوز چند قدم نرفته بودم که پسر موبلنده دنبالم اومد.بی توجه بهش داشتم میرفتم که گفت:از وقتی اومدین با دوستم زیر نظر داریمتون.
_خب که چی؟
_اسمم مهرداده.اسم تو هم که شیما.
_مهم نیست.
مهرداد_دانشجویی؟
_آره.
مهرداد_یه بار تو دانشگاه اصلی دیدمت.توی کتابخونه.یادت اومد؟
_نه یادم نمیاد.
مهرداد_فکر کن.با این موهای بلندم چه جوری منو نمیشناسی؟
_گفتم که یادم نیست.
مهرداد_من شیمی میخونم.بچه ی اراکم.تو چی؟آه بذار بگم.حسابداری.روی کارت کتابخونت نوشته بود.
برای یک لحظه به گذشته برگشتم.حدود یه ماه پیش بود که رفته بودم کتابخونه و اونجا یه پسر مو بلند کنارم بود که مدام بهم نگاه میکرد.اما اصلا بهش محل ندادم.
مهرداد_منو یادت اومد؟
_مزاحم نشو.من کاری با تو ندارم.
مهرداد_مزاحم چیه.
_آقا من نامزد دارم.سر به سرم نذار.
مهرداد_شوخی نکن.
_شوخی نمیکنم.برو از دوستام بپرس.اه.
بستنی ها رو گرفتم که گفت:بذار من حساب کنم.
_نمیخواد.
همون لحظه گوشیم زنگ خورد.مطمئن بودم که عماده.با خوشحالی به صفحه ی موبایل نگاه کردم.خودش بود.بستنی ها رو گذاشتم روی یه نیمکت که نزدیکم بود و جواب دادم.
_الو؟سلام.
صداش گرفته بود.انگار تازه از خواب بیدار شده.
عماد_سلام خوبی؟چه خبر؟
_مرسی خوبم.
عماد_تازه از خواب بیدار شدم.چیکار میکنی؟
_با بچه ها اومدیم پارک.
عماد_کدوم پارک؟
_لونا پارک.
عماد_پس نزدیکی.
_آره.
عماد_با کی اومدی؟
_با زهرا و الناز.
عماد_اهان.
_دیگه چه خبر؟
به مهرداد نگاه کردم که دیدم ازم فاصله گرفته و داره به الناز و زهرا نگاه میکنه که با دوستش گرم صحبتن.
عماد_سلامتی.بابت دیشب من معذرت میخوام.اصلا نمیدونستم دارم چی میگم.
_میفهمم.
عماد_منو میبخشی کوچولو؟
_آره.به شرطی که تکرار نشه.
عماد_قربون دل مهربونت برم.میخوای بیام؟
_نه.برو حموم دوش بگیر.سرحال بیای.دوباره بهت زنگ میزنم.شاید عصر بریم بیرون.خوبه؟
عماد_باشه.هرچی شما بگید.مواظب خودت باش.اگه یکی مزاحمت شد یه میس بزن تا بیام حالشو بگیرم.
_دیوونه ای دیگه.
عماد_دیوونه ی توام.برو مواظب خودت باش.خداحافظ.
_خداحافظ.
لبخندی زدم و پیش خودم گفتم:چقدر زود همه چی درست شد.
مهرداد وقتی دید صحبتم تموم شد اومد سمتم و گفت:حالا فهمیدم تو کی هستی.
_چی؟
با شیفتگی به سرتا پام نگاه کرد و گفت:تو همون شهرآشوب دانشکدتونی.
_چی میگی؟
مهرداد_خبر نداری مگه؟
_بسه نمیخوام بشنوم.
مهرداد_چرا عصبی میشی؟
_گفتم که.من نامزد دارم.نامزدمم هم دانشگاهیمه.برو سراغ یکی دیگه.
بستنی ها رو برداشتم که گفت:چقدر تو بداخلاقی.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
پنج شنبه 23 دی 1389  1:21 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان پاییز نفرین شده

قسمت پانزدهم.
تا رسیدن به کنار الناز و زهرا مدام زیر گوشم ورور کرد و آخرش هم شماره شو داد.حس میکردم دارم به عماد خیانت میکنم.اگر میفهمید که بهم یه پسر شماره داده چه فکری میکرد.مطمئنا منو میکشت.
توی راه برگشت به خوابگاه بودیم.الناز از رفیق مهرداد که اسمش محمد بود حرف میزد که پسر جالبی بود و من و زهرا گوش میدادیم.تصمیم گرفته بود باهاش دوست بشه.
الناز_شیما راستی به تو شماره داد؟
_کی؟
الناز_مهرداد.
_نه.
الناز_چرا؟
_گفتم من نامزد دارم.
الناز_خوب کردی.خیلی پررو بود.
از قصد به الناز نگفتم که بهم شماره داده.میترسیدم به گوش عماد برسه.
زهرا_منکه از هیچ کدومشون خوشم نیومد.
الناز_بچه های خوبی بودن.
زهرا_نمیدونم والا.
الناز_باور کن.
***
عماد ماشینو جلوی یه خونه پارک کرد و گفت:پیاده شو.
_واسه چی؟
عماد_واسه اینکه بریم تو.
_خونه تو؟
عماد_خب آره.روز جمعه ست.گشتمونو هم که زدیم.حالا بریم تو یه چیزی بخوریم بعد برسونمت خوابگاه.صبح که رفتی ددر.حالام باید بیای پیش من.دلم برات تنگ شده.
_آخه...
عماد_بهم اعتماد نداری؟
_نه.منظورم این نیست.
عماد_خب پس پیاده شو.
بعد از ماشین پیاده شد و منتظر عکس العمل من نشد.به سمت در خونه رفت و منتظرم شد.از سر ناچاری از ماشین پیاده شدم و در رو بستم.
عماد_اگه خونه ریخت و پاش بود نگی چرا...مجردیه دیگه.
_باشه.
یه ساختمون یه طبقه.بعد از گذشتن از یه راهرو در رو باز کرد.خونه به سبک قدیمی بود.دری چوبی با شیشه های رنگی.کفشامو درآوردم و با ترس و لرز وارد خونه شدم.جوری رفتار میکردم که عماد به ترسم پی نبره.خودش با بیخیالی کیف و کتشو به سمتی پرت کرد و گفت:چطوره؟
نگاهی به اطراف کردم.سالنی بزرگ که با دو تا فرش 12 متری مفروش شده بود.دو تا در سمت چپ بود و آشپزخونه هم کنار در ورودی.
_خوبه.به هم ریخته که نیست.
عماد_میدونستم میای تمیزش کردم.
_پس فکر همه چیو کردی.
عماد_آینده نگری توی خون منه.
با کنجکاوی به سمت یکی از درهای اتاق رفتم که عماد گفت:اونجا اتاق رضاست.
_آهان.
عماد_اتاق من اتاق بغلیه.
دلم میخواست اتاق رضا رو ببینم اما نمیشد.عماد پشت سرم وارد اتاق شد و در رو بست.بانگرانی نگاهش کردم و سعی کردم خودمو مسلط نشون بدم.اما برام سخت بود.اولین بار بود که اینطوری با عماد تنها میشدم.وقتی دید با نگرانی نگاهش میکنم خندید و اومد سمتم.نگاهی به اتاقش کردم و گفتم:جای خوبیه.اتاق خوبی داری.
نشستم روی تختش و کتابی که روی تخت بود رو برداشتم.کتاب درسی بود.
عماد_چایی میخوری؟
_داری؟
عماد_آره که دارم.الان میارم.تو هم لباساتو در بیار راحت باش.
_آخه...
عماد_آخه چی؟
_آخه لباسم...
عماد چشمکی بهم زد و با خنده از در بیرون رفت.نمیدونم چرا وقتی باهاش تنها میشدم حس میکردم قلبم تندتر از همیشه میزنه.معنیش این نبود که دوسش داشتم؟مقنعه مو از سرم درآوردم و به آیینه نگاه کردم.کش موهامو باز کردم و به خودم نگاه کردم.من زیبا بودم.خودم هم میدونستم اما نمیدونم چرا از قیافه ام راضی نبودم.برام مهم نبود.اصلا خیلی وقت بود که همه چیز برام بی اهمیت شده بود.
از جام بلند شدم و مانتومو درآوردم.حقیقتا لباسم مناسب نبود.همه ی بدنم معلوم بود.خجالت میکشیدم جلوی عماد اینطوری باشم.دودل ایستاده بودم و به خودم توی آینه نگاه میکردم که صدای عماد اومد و بعد خودش توی چارچوب در ایستاد.
عماد_سماورو روشن کردم.الان داغ میشه...
با دیدن من سوت بلندی کشید و به سمتم اومد.
عماد_وای تو چی شدی؟
عین احمق ها مانتومو گرفتم جلوی سینه ام و موهامو زدم پشت گوشم.بهم نزدیک شد و نگام کرد.نگاهش قلبمو میلرزوند.خجالت میکشیدم.دستی به صورتم کشیدم و گفتم:اینجوری نگام نکن.
برای لحظه ای نفهمیدم چی شد.همه چیز خیلی سریع گذشت و وقتی به خودم اومدم که دیدم دارم گریه میکنم و ازش فاصله گرفتم.
عماد مات و مبهوت دستشو گذاشته بود روی صورتش و بهم نگاه میکرد.هر دومون از اتفاقی که بینمون افتاده بود شوکه شده بودیم.حالم داشت به هم میخورد.هنوز لب ها و گونه هام خیس بود.تنها عکس العملی که تونستم نشون بدم سیلی بود که به صورتش زدم و بعدش هم زده بودم زیر گریه.دستی به لب هام کشیدم و با گریه گفتم:چرا اینکارو داشتی میکردی؟من نمیخوام.میفهمی؟
عماد تغییر حالت داد و با ناراحتی گفت:یه بوسه ی عاشقانه این همه جار و جنجال نداره شیما.ما به هم محریم.اینو میفهمی؟
به سمتم اومد و بازوهامو گرفت.چشمامو بستم و گفتم:من آمادگی این کارارو ندارم.
عصبانی شد.میدونستم دارم زیاده روی میکنم.اما نمیتونستم.من به رضا فکر میکردم.میدونستم اگه رضا بود بدون هیچ محدودیتی خودمو در اختیارش میذاشتم.
فشار زیادی روی بازوهام آورد و گفت:داری.خوبشم داری.تو یه دختری.نمیدونم چرا با من اینکارو میکنی.داری دیوونه ام میکنی.این صورتت همش منو به خودش میکشونه.نمیتونم تحمل کنم.میفهمی؟من شوهرتم شیما.اینو بفهم.حق دارم بغلت کنم.حق دارم ببوسمت.تو زن منی نه چیز دیگه ای.من عاشقتم.با تموم وجود.وقتی کنارتم نمیتونم خودمو کنترل کنم.میخوام دستات همیشه توی دستم باشه.بهم تکیه کنی.بیشتر باهام حرف بزنی.تو با این چشمات داری داغونم میکنی...داره از دماغت خون میاد؟
با شنیدن این حرف وحشت کردم.دستی به پشت لبم کشیدم.خون بود.انگار که شیر آب باز شده بود.دستامو زیر بینی ام گرفتم که عماد سراسیمه دستمال کاغذی بهم داد و گفت:نکنه بهت فشار آوردم.خدا منو مرگ بده.
روی تخت نشستم و سرمو گرفتم بالا.اما خون بند نمیومد.حس میکردم دهنم هم مزه تلخ خون رو گرفته.آب دهنمو قورت دادم و گفتم:سرم داره گیج میره.
چشمام سیاهی میرفت.حس میکردم دنیا داره دور سرم میچرخه.تنها چیزی که توی لحظه ی آخر یادمه چهره ی نگران عماد بود و دیگه هیچی...
***
عماد_متاسفم شیما.من نمیتونم باهات بمونم.امیدوارم درکم کنی.چند روز با خودم کلنجار میرم.من عاشقتم.دوستت دارم اما باید درکم کنی.میفهمی؟
خواست دستمو بگیره که دستمو کشیدم عقب و با بیزاری گفتم:درکت نمیکنم و هیچوقت نمیبخشمت.تو هیچوقت نتونستی به حرفام عمل کنی.دکترا میگن تا دو سه ماه دیگه زنده نیستم و من ازت خواستم کنارم باشی.تو شوهرمی اینو میفهمی؟
دست هام سرد بود و بی حس.رگ های دستم مشخص بود.از بس توی این چند هفته آمپول و قرص خورده بودم دیگه جای سالمی توی بدنم نمونده بود.بغضی سنگین گلومو گرفته بود.وقتی بفهمی تا چند ماه دیگه بیشتر زنده نیستی و کسی که ادعا میکرد دوستت داره ترکت میکنه ترجیح میدی زودتر بمیری.
عماد_باید برم.
چونه ام میلرزید.اما نمیخواستم گریه کنم.یاد حرف های عاشقانه اش افتاده بودم ونگاه هاش.و حالا که بهش نیاز داشتم ترکم میکرد.حالا میفهمیدم که عشقش هوس بود.کاش زودتر به چهره ی کثیفش پی میبردم.
_برو.
عماد_امیدوارم که...
دیگه ادامه جملشو نگفت.امیدوار بود خوشبخت بشم؟چطوری؟وقتی بیشتر از دو ماه زنده نیستم؟
_زودتر برو و راحتم بذار.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
پنج شنبه 23 دی 1389  1:21 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها