0

رمان پاییز نفرین شده

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان پاییز نفرین شده
پنج شنبه 23 دی 1389  1:18 AM

قسمت هفتم
وارد دانشکده شدم و داشتم به سمت کلاسم میرفتم که صدای عمادو از پشت سر شنیدم.
عماد_خانوم زبردست؟!
برگشتم سمتش.با تعجب نگاهش کردم که بهم نزدیک شد و گفت:سلام چطوری؟
_سلام ممنون.خوبی؟
عماد_ببخش با فامیلی صدات زدم.آخه حراست داره نگامون میکنه.
_بله.اشکال نداره..باید برم کلاس دارم.
عماد_استادتون نیومده.
_چی؟
عماد_میگم نیومده.پدرش فوت شده.
_پس چرا کسی چیزی به من نگفت؟
عماد_تازه نیم ساعته که همه خبردار شدن.
_خدا بیامرزتش.
عماد_بیا بریم بوفه
_نه میخوام برم سایت.
عماد_خب باشه بریم سایت.
_نه.
چشماشو تنگ کرد و با ناراحتی گفت:یه دفعه بگو نمیخوام تو باشی و خلاص.
_نه منظورم این نیست.نمیخوام تا مطمئن نشدیم کسی بدونه با همیم.
عماد_تو یه هفته ست میگی دارم فکر میکنم.آخه به فکر منم باش.
_نمیدونم.سردرگمم.
عماد_به قلبت رجوع کن.
قلبم؟توی قلب من جای یه نفر دیگه ست.جای رضا.چطور میتونم عماد رو دوست داشته باشم.کاش هیچوقت شایعه رابطه ی من و رضا نبود.شاید اونطوری میتونستم راحت تر تحمل کنم.
عماد_کجا سیر میکنی؟
_هیچ جا.
عماد_میری سایت یا بوفه؟
_سایت.
عماد_اتفاقا منم سایت بودم.لپ تاپم اونجاست.بیا بریم.
کنار عماد نشسته بودم و داشتم به نقشه ساختمونی که کشیده بود نگاه میکردم که دیدم رضا وارد سایت شد.خواستم با سر بهش سلام بدم اما بدون اینکه عکس العملی نشون بده به سمت یکی از کامپیوترها رفت.
ناخودآگاه ار عماد پرسیدم:رضا چشه؟
عماد همونطور که با لپ تاپ ور میرفت گفت:هیچیش نیست چطور؟مثل همیشه سر حاله.
_آخه الان اومد تو مارو دید اما سلام نداد.
عماد_حتما ندیدتت.قبل اینکه تورو ببینم داشتیم میگفتیم و میخندیدیم.
_وا؟!
عماد_والا.
_شاید ندیده.
عماد_حالا اینا رو ول کن.بعدش میریم پیشش.از خودت بگو.
_از خودم؟یعنی تو هیچی نمیدونی؟
عماد_از زبون خودت شنیدن یه لذت دیگه داره.
_خب چیز خاصی ندارم.
عماد_ممکن نیست.مثلا درباره پدر و مادرت بگو.چندتا خواهر برادر داری؟
تا کلمه مادر رو شنیدم ناراحت شدم.سرمو انداختم پایین و چیزی نگفتم .عماد که از تغییر حالتم یکه خورده بود با کنجکاوی گفت:چیزی شده؟
دوباره صحنه ی مرگ مادرم جلوی چشمام اومد.بغض توی گلومو قورت دادم و گفتم:مادرم وقتی 7سالم بود فوت کرد.بعدشم پدرم زن گرفت.برادر یا خواهری ندارم به جز عرفان که برادر ناتنیم محسوب میشه.
عماد_متاسفم ناراحتت کردم عزیزم.ببخش.
_اشکال نداره.
عماد_میدونی چیه؟از روزی که دیدمت فهمیدم که غم بزرگی داری با اینکه میخوای بی تفاوت باشی.چشمات با آدم حرف میزنه.من عاشق همین چشمات شدم.
حس میکردم دارم از خجالت آب میشم.تا به حال کسی اینطوری باهام حرف نزده بود.همیشه میترسیدم.خودمو از پسرها دور نگه میداشتم.به خاطر پدرم.میترسیدم که یکی از پسرهای دور و برم خصلت پدرم رو داشته باشن.اما عماد داشت کم کم با حرف هاش دلمو نرم میکرد.اما با اینحال نمیتونستم رضا رو فراموش کنم.حس میکردم توی باتلاقی افتادم که نمیتونم ازش بیام بیرون.میتونستم از نگاه رضا بفهمم که حسی به من داره اما نمیخواستم عملی بشه.نمیدونم چرا دوست داشتم خودمو زجرکش کنم.
عماد_کجا سیر میکنی خانومی؟
_داشتم به حرفات فکر میکردم.
عماد_میتونی روی من حساب کنی.هر حرفی که ناراحتت میکنه به من بزن.خب؟
_باشه حتما.ممنونم...راستش من تاحالا به طور جدی راجع به تو...
رضا_عماد یه لحظه فلشتو قرض میدی؟فلش من خراب شده.
به بالا سر عماد نگاه کردم.رضا ایستاده بود و اهمیتی به من نمیداد.انگار که من نبودم.حس کردم بیشتر از اونی که فکرشو کنم دلم براش تنگ شده.
_سلام خسروی.خوبی؟
نگاهی گذرا بهم انداخت و گفت:ممنون زبردست.تو خوبی؟
_مرسی.
دیگه حرفی نزد و فلش رو از عماد گرفت.بعد از رفتنش عماد گفت:مشکل خونوادگی داره.زیاد روبراه نیست.
_آهان.
عماد_داشتی چی میگفتی؟
_یادم رفت.
عماد_فکر کنم میخواستی بگی راجع به من جدی فکر نکردی.آره؟
_آره.چقدر حافظه ت خوبه.
عماد_بیخود نیست که داریم مهندس میشیم...راستی امروز تا کی بیکاری؟
_تا شب.
عماد_کلاس نداری دیگه؟
_نه.
عماد_چقدر خوب.پس بیا بریم یه گشتی بزنیم.
_مگه توی این شهر جایی برای گشتن هست؟
عماد_آره هست.با ماشین میریم.
_بذارش برای یه روز دیگه.
عماد_چرا؟میترسی پشت سرت حرف در بیارن؟
_نه بحث این حرفا نیست.حوصله گشتن ندارم.
عماد_حوصله ی گشتن یا حوصله منو؟
_این چه حرفیه.راستش چند روزیه احساس بدی دارم.حس میکنم یه اتفاق بدی میخواد بیفته.این فصل لعنتی همیشه اذیتم میکنه.
عماد_چرا؟
_بیشتر اتفاقای بد برام توی پاییز میفته.
عماد_یعنی منم اتفاق بدیم؟
_نه بابا.از این حرفا نزن.مربوط به گذشته ی خودمه.
عماد_نکنه مرگ مادرت هم توی پاییز بوده؟
_آره درسته.
عماد_رضا میگفت اون دختری که توی خوابگاهتون خودشو کشت هم اتاقی تو بوده آره؟
_آره.
عماد_میگفت باهاش صمیمی بودی.
_اون اینارو از کجا میدونه؟
عماد_خب دخترای توی خوابگاه با رضا رفیقن دیگه.
_تو چی؟
عماد_من چی؟
_تو با کی دوست بودی قبل من؟
لبخندی زد و گفت:برات معلومه مهمه.
در جوابش سکوت کردم و چیزی نگفتم.وقتی دید چیزی نمیگم گفت:خب دروغ چرا بگم.تعدادشون از دستم در رفته.
_یعنی انقدر زیاد بودن؟
عماد_خب آره.راستش با رضا کورس گذاشتیم.بعضی وقتا هم شرط بندی.
_یعنی چی؟یعنی یه دخترو انتخاب میکنین بعد روش شرط میبستین؟
عماد_آره.یه همچین چیزی.با شنیدن این حرف جا خوردم.برای یک لحظه فکرم رفت سمت یکی از دخترای دانشکده که انصراف داد و به شهر خودش برگشت.دوستاش میگفتن که سرش دوتا پسر شرط بندی کردن و یکیشون بهش پیشنهاد ازدواج داده اما بعدش ولش کرده.
عماد_کجا سیر میکنی؟گوش میدی حرفامو؟
_آره بگو.گوش میدم.بگو
عماد_آخرین دختری که باهاش دوست بودم یکی از پزشکیا بود تا همین یه ماه پیش.
_آهان.
دیگه نمیخواستم به حرفاش گوش بدم.حس میکردم عماد و رضا همون دو نفری هستن که اون بلا رو به سر دختره آوردن.
خوشبختانه همون لحظه موبایلم زنگ خورد.پدرم بود.حس کردم اتفاق بدی افتاده.
_الو؟سلام بابا.
بابا_سلام خوبی؟
_ممنون.شما خوبید؟چیزی شده؟
بابا_منم خوبم.نه چیزی نشده...
لحن پدرم مشخص بود که چیزی شده.
_بابا چیزی شده؟خواهش میکنم بگید.
بابا_راستش نمیخواستم مزاحمت بشم اما ...
_اما چی؟نصف جون شدم.
بابا_عرفان...
_عرفان چش شده؟
بابا_عرفان تصادف کرده.الان بیمارستانه.بچم داره جون میده.همش اسم تورو صدا میکنه.
_الان به من میگین؟کی اینطوری شد؟
بابا_دیروز.داشت با دوچرخه ...
بابام دیگه نتونست حرفی بزنه.صدای گریه شو از پشت تلفن میشنیدم اما نمیتونستم کاری کنم.خودم هم گریه م گرفته بود.
_من الان میام.الان راه میفتم.
بابا_نه باباجون.خودتو اذیت نکن.خدایی نکرده برات اتفاقی میفته.
_هیچی نمیشه بابا.الان برم خوابگاه راه میفتم.تا عصر اونجام.فقط بگید که حالش خوب میشه؟
بابا_دکترا میگن باید عمل بشه.
_امیدتون به خدا باشه...مهین خوبه؟
بابا_اصلا خوب نیست.حالش خیلی بده.منم کاری از دستم بر نمیاد.کاش تو بودی.
_نگران نباشید.دلم روشنه که چیزی نمیشه.من برم آماده بشم.
بابا_مواظب خودت باش عزیزم.نمیخوام تو رو هم از دست بدم.
_شما هم همینطور.خداحافظ.
گوشی رو قطع کردم و به عماد گفتم:من باید برم تهران.برادر کوچولوم تصادف کرده و حالش بده.
عماد_متاسفم.
_باید برم.
عماد_میخوای تا ترمینال برسونمت؟
_نه خودم آژانس میگیرم.
عماد_این چه حرفیه؟پس من چیکاره ام.برو آماده شو تا برسونمت.
سردرگم بودم و گیج.حس میکردم قلبم داره از دهنم میزنه بیرون.پس اضطرابم بیخودی نبود.عرفان با اینکه برادر ناتنی ام بود اما دوسش داشتم.10سالش بود.قیافه ی دوست داشتنی داشت و منو به اسم خواهری صدا میکرد.خیلی دوستم داشت و همیشه باهام مهربون بود.با اینکه پسر مهین بود و من از مهین متنفر بودم اما اهمیتی نمیدادم.عرفان تقصیری نداشت که مورد بی مهری قرار بگیره.حالا تصادف کرده بود و منو میخواست.دلم براش خیلی تنگ شده بود و میخواستم زودتر برگردم پیشش.
***
_داداش کوچولو؟خوابیدی؟
چشماشو آروم باز کرد.چقدر صورتش رنگ پریده و لاغر شده بود.موهای لخت و مشکیش که همیشه عاشقشون بودم خیس از عرق بود.دستی به موهاش کشیدم و با لبخند گفتم:سلام عزیزم.خوبی؟!
دستای نحیف و کوچولوشو به سمتم دراز کرد و گفت:خواهری کی اومدی؟
با احتیاط بغلش کردم و گفتم:سلام عزیزم.الان رسیدم.خوبی فدات شم؟
دستاشو دور گردنم حلقه کرد و با صدای ضعیفی گفت:دلم برات تنگ شده بود خواهری.کاش زودتر میومدی.
_حالا که پیشتم.آروم باش.خوب میشی.
عرفان_پام خیلی درد میکنه خواهری.
خیلی آروم گذاشتمش روی تخت و به پاش نگاه کردم که توی گچ بود.دستی به پاش کشیدم و گفتم:خوب میشه.باید قوی باشی.مرد باید قوی باشه.
عرفان_اما خیلی درد میکنه.
_خوب میشه.میشی مثل روز اولت.
عرفان_خواهری؟مامان مهین همش به پام نگاه میکنه و گریه میکنه.چرا؟
_خب وقتی میبینه شکسته گریه میکنه دیگه.
عرفان_خواهری پام خوب میشه؟
با شنیدن این حرف نزدیک بود بزنم زیر گریه اما خودمو کنترل کردم.
_آره که خوب میشه.چیزی نشده که.منم یه بار بچه بودم دستم شکست.ببین الان دستمو خوبه!
بعد مچ دستمو نشونش دادم و گفتم:اینجا بود.داشتم بازی میکردم شکست.الانم خوب شدم.تو هم خوب میشی.قوی باش.
پیشونیشو بوسیدم و گفتم:حالا پیشتم آروم بخواب.
دستشو بین دستام گرفتم و نگاهش کردم.نمیدونستم چه آینده ای در انتظارشه.حرف بابا توی گوشم بود که میگفت ممکنه پاشو از دست بده.همه چیز به عمل بستگی داشت.
عرفان_خواهری پیشم بمون.نرو.مامان همش گریه میکنه اما تو نه.تو خوبی.
_باشه پیشتم.استراحت کن.چند ساعت دیگه باید عمل بشی.
عرفان_قول دادیا.
_قول مردونه.حالا بخواب.

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها