0

رمان پاییز نفرین شده

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان پاییز نفرین شده

قسمت شانزدهم و آخر
با صدای بسته شدن در نفس عمیقی کشیدم و زیر لب گفتم:همه چی داره کم کم تموم میشه.تموم میشه.
صدای پدرم منو از فکر آورد بیرون.بیچاره توی این مدت انگار ده سال پیرتر شده بود.مهین بهم میرسید.انگار که هردومون از کارهای گذشته مون پشیمون شده بودیم.حالا میفهمیدم که چطور باید زندگی میکردم.اما حیف که همه چیز زود گذشت.
بابا_خوبی بابایی؟
کنارم روی تخت نشست و دستمو بین دستاش گرفت.اشک بی مهابا روی صورتم میریخت.انگار تنها گریه مسکن دردم بود.
بابا_مریم اومده عیادتت
_نمیخوام ببینمش
بابا_اما...
_گفتم نمیخوام.درکم کن.من این شکلی بودم بابا؟دختری که همه بهش حسادت میکردن رنگ به رو نداره.ببین چقدر لاغر شدم؟کاش زودتر بمیرم و راحت شم.
بابا_اما شیما دکترا گفتن باید مغز و استخوان انجام بدی.باید شیمی درمانی ...
_نمیخوام.وقتی دارم میمیرم چه فایده موهامو از دست بدم.بابا من خسته شدم.
پدرم بغلم کرد و با بغض گفت:نمیدونم داریم جواب کدوم کارو پس میدیم.اون از مادرت.اینم از تو.
_بابا میشه بریم خونه.محیط اینجا داره حالمو بدتر میکنه.
بابا_نمیشه عزیزم.نمیشه.
_من دلم میخواست زندگی کنم.بیشتر از این.اصلا انتظار همچین حادثه ای رو نداشتم.نداشتم.

روزها بود که به گذشته ام فکر میکردم.به اینکه کاش از لحظاتم بیشترین استفاده رو میکردم.افسوس میخوردم که چرا رفتار بهتری نداشتم.با پدرم و مهین.با دوستام.با رضا...راستی رضا کجا بود؟حتما فهمیده بود که من مریض شدم.اگه با اون بودم یعنی مثل عماد رفتار میکرد؟ترکم میکرد؟
هر لحظه که میگذشت بیشتر دلم براش تنگ میشد.دلم میخواست دوباره ببینمش.دوباره اون چشمای خوش رنگشو نگاه کنم و بهش بگم دوستش دارم.حرفی که هیچوقت نگفتم.
بابا_امروز باید آزمایش مغز و استخوان بدیم تا دکترا مطمئن بشن.
با التماس به بابا گفتم:میگن درد داره.
بابا_من کنارتم.همیشه.
_میترسم بابا.میترسم.
بابام دیگه نتونست خودشو کنترل کنه و پا به پای من گریه کرد.هر دومون فقط گریه میکردیم.هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد.حس میکردم نفس کشیدن برام سخت شده.همه چیز خیلی دردناک بود.جدایی از خونواده ام و بدتر از همه کاری که عماد کرد چیزهایی بود که نمیتونستم تحمل کنم.ضعیف بودم و تنها.مثل همیشه.
بابا_برات نذر کردم.توی ماه محرمیم.اگه خوب بشی هر سال عاشورا نذری میدم.خدا تنها امید ماست.گریه نکن دخترم.مقاوم باش.
اشکامو پاک کرد و منو به آرومی روی تخت خوابوند.پیشونیمو بوسید و گفت:بگم مریم بیاد؟
_آخه...
بابا_مقاومت کن.همه چی درست میشه.دلم روشنه.الان میگم بهش بیاد.اون دوستته غریبه که نیست.
هنوز حرف پدرم تموم نشده بود که در اتاق باز شد و مریم وارد شد.اولین بار بود که بعد از بیماری ام منو میدید.روسری روی سرمو جابجا کردم و سعی کردم لبخند بزنم.اما نتونستم.با دیدن مریم یاد گذشته افتادم.شوخی ها و خنده ها.گردش و تفریح.شب تولدش.بیشتر از همه یاد رضا افتادم.سعی کردم گریه نکنم.دندونامو روی هم فشار دادم و نگاهش کردم.با بهت و حیرت نگام میکرد.میدونستم که خیلی از نظر قیافه داغونم.با دلسوزی به سمتم اومد و بدون گفتن هیچ حرفی بغلم کرد.نتونستم خودمو کنترل کنم.زدم زیر گریه و بیشتر به خودم فشارش دادم.خاطرات گذشته مثل فیلم از جلوی چشمام عبورمیکرد.چقدر با هم خوش بودیم.
مریم_بمیرم برات عزیزم.بمیرم.
_خدا نکنه.
مستقیم به چشم های هم نگاه کردیم .چقدر جایگاهمون متفاوت بود.اون هنوز زندگی میکرد اما من بیشتر از دو ماه دیگه زنده نمیموندم.
مریم_فکر کردم نمیخوای منو ببینی؟
_نمیخواستم اینجوری منو ببینی.
مریم_تو همیشه برای من همون شیمای خوشگلی.حتی الان هم مثل فرشته ها میمونی.
_دیگه حوصله ی شوخی رو ندارم.
مریم_منم شوخی نکردم.جدی میگم.تو هنوز شهرآشوب دانشکده ای.
از این حرفش لبخندی زدم و گفتم:دیگه گذشت.
مریم_امیدت پس کجاست؟
_وقتی همه گفتن که مردنیم دیگه چه امیدی.
گردنبندی که اسم الله رو داشت از گردنش باز کرد و توی دستم گذاشت.
مریم_امید همیشه هست.خدا همیشه هست.تقصیر من و توئه که نمیبینمش.خدا کمکت میکنه.مطمئنم.
با این حرفش آروم گرفتم.کلامش طوری بود که انگار واقعا مطمئنه.وقتی دید با دودلی نگاهش میکنم گفت:مطمئن باش که خوب میشی.به خودت بیا.میدونی آدمایی هستن که شرایطشون از من و تو بدتره؟تو هنوز زنده ای نفس میکشی.میبینی.میفهمی چی میگم شیما؟
با سر جواب بله دادم که لبخندی زد و گفت:تا آخرین لحظه ی درمونت پیشت میمونم.مطمئنم که خوب میشی.
روی صندلی کنار تختم نشست و گفت:خب حالا بهتری؟
_بهتر؟با این حالم؟!
مریم_همه ی بچه های دانشکده برات نگرانن.خیلی زیاد.
دلم میخواست از رضا خبردار بشم.اما روم نمیشد از مریم بپرسم.مریم با لبخند نگام کرد و گفت:میخوای از رضا بپرسی؟
_آره.
مریم دستمو گرفت و گفت:حال اونم از تو بهتر نیست.وقتی شنید اینطوری شدی خیلی ناراحت شد.خیلی.
_خیلی باهاش بد تا کردم.هم به اون بد کردم هم به خودم.
مریم_عماد رو دیدم الان.
_حرف اون پست فطرتو نیار.
مریم_چرا؟
_ازش خواستم تنهام نذاره.تا لحظه ای که بمیرم.اما اون گفت که نمیتونه.باورت میشه مریم؟اون همه عشقی که ازش دم میزد هوس بود؟خیلی از زندگی دلگیرم.این حق من نبود انقدر بدبخت باشم.شاید کاری که با رضا کردم...
مریم_این حرفو نزن عزیزم.نگو اینارو.رضا هیچ کینه ای ازت به دل نداره.اون هنوزم که هنوزه دوست داره.عاشقانه.میفهمی؟من باهاش بودم.همیشه به یاد توئه.
_من لیاقتشو نداشتم.
مریم_داری.اما نمیخواستی کاری کنی که حرف بچه ها درست از آب در بیاد.حالام میتونی باهاش باشی.
_مسخره م میکنی؟
مریم_نه اصلا.تو بهش یه فرصت دیگه بده.
_مریم از این حرفای احمقانه نزن.
مریم_احمقانه نیست.تو گوش نمیدی.حالا که دوباره یه فرصتی هست که با هم باشین چرا نمیذاری؟
_کدوم فرصت؟هان؟من دارم میمیرم.میفهمی؟
مریم_باز که رفتی سر پله ی اول!
_نمیخوام اذیتش کنم.این مدته همش میگفتم کاش میشد یه بار بهش بگم دوسش دارم.همیشه دوسش داشتم.از روز اول که دیدمش ازش خوشم اومد.اما حالا چه فایده؟!وقتی دارم میمیرم.دوباره باهاش باشم که بهش ضربه بزنم؟یه بار اذیتش کردم کافی بود.دوباره نمیخوام دلخوشش کنم.
مریم_اون همیشه به یه نگاه تو دلخوش بود.وقتی فهمید با عماد نامزدکردی نمیدونی چه حالی بود.با من حرف میزد.خیلی اذیت شد.میگفت که نمیتونه تصور کنه عماد دستتو بگیره.بعضی وقتا میگفت چه اشتباهی کرده که راه رو بازکرده تا تو و عماد با هم باشید.فکر میکرد عماد آدمه.قدرتورو میدونه.
_من خیلی اشتباه کردم.حالا که اینطوری شدم دارم به کارام فکر میکنم.پشیمونم.
مریم_هنوزم دیر نشده عزیزم.برای دوباره بودن با اون هیچوقت دیر نیست.
_دلم براش تنگ شده مریم.خیلی.کاش میدیدمش دوباره.
مریم_اگه بگم اینجاس چی؟
از روی تخت نیم خیز شدم و گفتم:چی؟اینجاس؟
مریم_آره اینجاس.پشت در.خیلی دلش میخواد تورو ببینه.بیاد تو؟
_آخه...من با این ریخت و قیافه...
مریم_خیلیم خوبی.حرف بیخود نزن.الان میگم بیاد.ناراحتش نکنیا وگرنه با خودم طرفی.
_باشه.
مریم از جاش بلند شد و بیرون رفت.قلبم به شدت میزد.احساس میکردم دارم پس میفتم.ملافه روی تختو بین انگشتام گرفتم و فشار دادم و نفس عمیقی کشیدم.توی این فکر بودم که چجوری باهاش روبرو بشم که صدای باز شدن در اتاق اومد.قدرت نگاه کردن به سمت در رو نداشتم.انگار که بدنم بی حس شده بود.چشمامو روی هم بستم و منتظر شدم.صدای قدم هاش نشون میداد که داره آروم آروم به سمتم میاد.صدای قدم هاش قطع شد.فقط خدا میدونست که توی اون لحظه چه حالی داشتم.
رضا_شیما؟!
انگار زبونم قفل شده بود.روم نمیشد جوابشو بدم.خیلی خجالت میکشیدم.منی که همش آرزو میکردم یه بار دیگه ببینمش و بهش بگم چه احساسی دارم حالا که کنارم بود جرئت حرف زدن نداشتم.
رضا_شیما؟عزیزم؟جوابمو نمیدی؟
دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و زدم زیر گریه.هیچ حرفی نمیتونستم بزنم.فقط تا تونستم گریه کردم.گریه ای از سر دلتنگی و نا امیدی.صداشو خیلی وقت بود که نشنیده بودم.چقدر به نظرم صداش خسته بود.دستمو روی چشمام گذاشتم و زیر لب گفتم:متاسفم.منو ببخش.
حس میکردم با گفتن این حرف بار سنگینی از روی دوشم برداشته شد.هرچند هنوز بهش نگفته بودم دوسش دارم اما حداقل تونسته بودم بهش بگم منو ببخشه.
دستاشو روی بازوهام حس کردم.
رضا_نگام کن.
_نمیتونم.نمیتونم.
رضا_دلت میاد دوباره؟!نگام کن شیما.
برام سخت بود که اینکارو بکنم اما به خودم گفتم حالا که پیشم اومده چرا دوباره کاری کنم که ناراحت بشه.دستمو از روی صورتم برداشتم.اما به قدری گریه کرده بود که به سختی میتونستم ببینمش.از جاش بلند شد و به سمت من نیمخیز شد.مستقیم بهم نگاه کرد و گفت:حرف گوش شدی عزیزم.
به صورتش نگاه کردم.چقدر به نظرم شکسته شده بود.پای چشماش گود رفته بود و توی چشماش میشد غم رو دید.از اینکه باعث ناراحتیش شده بودم از خودم بدم اومد.دستام میلرزید.به سختی دستمو به سمت صورتش بردم و با ناراحتی گفتم:من با تو چیکار کردم؟چیکار کردم؟!
لبخند محزونی زد و بغلم کرد.چقدر حس قشنگی بود.حسی که همیشه آرزوشو داشتم.با تموم وجود به خودم فشارش دادم و تلافی این مدت رو که ندیده بودم در آوردم.حس میکردم به آرامش رسیدم.آرزوم بود رضا پیشم باشه و حالا بود.دیگه چیزی نمیخواستم.رضا رو بدست آورده بودم و اگر هم میمردم حسرتی نداشتم.
رضا_گریه نکن عزیزم.گریه نکن.حیف این لحظات نیست که با گریه هدر بشه.
دستی به سرم کشید و کنارم روی تخت نشست.دوست داشتم فقط توی بغلش باشم.سرمو روی سینه اش گذاشتم و به صدای نفس کشیدنش گوش دادم.گوشمو سمت قلبش گذاشتم و گفتم:نمیتونم گریه نکنم.نمیتونم.
رضا_از این به بعد نمیخوام گریه کنی.باید قوی باشی.تازه به دستت آوردم.آروم باش.دستمو کنار گردنش گذاشتم و گفتم:بابت همه چی متاسفم.به خاطر اذیت و آزارها...
رضا_هیچی نگو.هیچی.بذار باورم بشه که کنارتم.با منی.
_میخوام حرفی رو بگم روی دلم مونده.از خیلی وقت پیش...من دوستت دارم.از روز اولی که دیدمت...
رضا_میدونم.همه چیو میدونم.
دستشو زیر چونه ام برد و سرمو آورد بالا.نگاهی به چشمام انداخت و با لحن سرزنده ای گفت:دیگه باهام کل کل نمیکنی؟
_نه.
رضا_دیگه بهم فحش نمیدی؟
_نه.
رضا_دیگه نمیگی که از من بدت میاد؟
_نه.
رضا_این افتخارو قلمبه نصیبت میکنم که در رکابم باشی.
از این لحن شوخش خنده ام گرفت.
_دیوونه.
رضا_دیوونه تویی که میخوای با من دیوونه باشی.بچمون چی بشه.حتما میشه ایزوله.
دوباره خندیدم که پیشونیمو بوسید و سرمو گذاشت روی سینه اش.
***
حال و هوای عجیبی بود.بوی اسفند و غذاهای نذری هوش از سر آدم میبرد.با اینکه این بو باعث حالت تهوع ام میشد اما مقاومت میکردم.حالا که دوباره به زندگی برگشته بودم میخواستم نهایت استفاده رو ببرم.روی ایوون حیاط ایستاده بودم و به کار بقیه نگاه میکردم.همه مشغول کار بودن به غیر از من.ناسلامتی پا به ماه بودم.اما رضا کجا بود؟
دستاشو دور کمرم حس کردم برگشتم سمتش و گفتم:تو کجایی؟
دوباره خواست بغلم کنه که گفتم:نکن دیوونه زشته.همه نگاهمون میکنن.
رضا_خب میریم تو.
در یک چشم به هم زدن بغلم کرد و منو به داخل خونه برد.
_رضا زشته منو بذار پایین.
روی کاناپه منو گذاشت پایین و جلوی پام نشست.دستامو بین دستاش گرفت و گفت:به چی فکر میکردی؟
_به همه چی.
رضا_به گذشته؟
_آره.
رضا_به من که بیشتر فکر میکردی مگه نه؟
_تو هنوز آدم نشدی؟
رضا_وقتی با تو باشم که آدم نمیشم.
_نامرد.
به صورتش خیره شدم و یاد زمانی افتادم که موقع بیماری کنارم بود.وقتی که مغز و استخوان برام سخت ترین آزمون بود.دستامو بین دستاش گرفته بود و بهم امید میداد.
رضا_کجایی؟
_من خیلی خوشبختم رضا.چون تورو دارم.
دستامو بوسید و گفت:من از تو خوشبخت ترم.چون تورو دارم و این بچه که کم کم داره میاد.
دستی به شکم برآمده ام کشید و گفت:وقتی شفا پیدا کردی باورم نمیشد.حرف بابات درست از آب در اومد.قربون امام حسین برم.
یاد خوابم افتادم.یه سایه که روبروم بود اما سر نداشت.گرمای سایه رو حس میکردم اما نمیتونستم حرکت کنم.هنوزم وقتی یادش میفتم همه ی تنم گر میگیره.بعد از اون خواب بود که همه چی عوض شد و کم کم حالم بهتر شد.حالا دو سال میگذره و من و رضا در انتظار فرزندی هستیم که تصمیم گرفته بودیم اسمشو حسین بذاریم.
پــــــــــایــــــــــــ ـــان

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
پنج شنبه 23 دی 1389  1:22 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها