0

رمان پاییز نفرین شده

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان پاییز نفرین شده
پنج شنبه 23 دی 1389  1:16 AM

قسمت سوم
روی تختم دراز کشیده بودم و به گذشته فکر میکردم.دلم هوای مادرمو کرده بود.بیشتر از دو ماه بود که سر قبرش نرفته بودم.دوباره پاییز شده بود و دوباره یاد مرگش افتاده بودم.چندین سال از اون اتفاق گذشته بود اما من نتونسته بودم حتی صحنه ای از اون اتفاق رو فراموش کنم.به عکسش که بالای تختم بود نگاه کردم.موهای مواج سیاه با چشم هایی مهربون که حس میکردم به من نگاه میکنه.لبخندی زدم و زیر لب گفتم:دلم برات تنگ شده مامان جون.خیلی زیاد.
حس کردم لب هاش تکون خورد و به تبسم باز شد .داشتم کم کم خیالاتی میشدم.چشمامو بستم و سعی کردم دورانی رو به یاد بیارم که با مادرم خوش بودم.اما صدای زنگ موبایلم منو از فکر آورد بیرون.نگاهی به شماره ای که روی صفحه بود انداختم.بابام بود.
_بله؟
بابا_سلام شیما خوبی؟
_سلام.مرسی.شما خوبید؟
بابا_ممنون.زنگ زدم بگم برات پول ریختم.به عابربانکت یه سر بزن.همه چی روبرواهه؟
_ممنون.آره همه چی خوبه.
بابا_مشکلی که نداری.
_نه ندارم.ممنون بابت همه چی.
بابا_کی برمیگردی؟
_دو ماه دیگه.
بابا_برای فرجه خونه نمیای؟
_نه حوصله ی خونه روندارم.
بابا_تولد مهینه.نمیخوای بیای؟
_نه نمیخوام.
بابا_هنوز نمیخوای باهاش خوب بشی؟
_گفتم که.نه.الانم باید درس بخونم.کاری ندارید؟
بابا_نه.مواظب خودت باش.
_خداحافظ.
بابا_خداحافظ.
گوشی رو قطع کردم که زهرا گفت:بابات بود؟
_اوهوم.
زهرا_چرا نمیخوای بری خونه؟
_چون حوصله ی اون زنیکه رو ندارم.
زهرا_کی؟
_زن بابام.
زهرا_چی؟یعنی انقدر ازش متنفری؟
_آره متنفرم.به خاطر اون بود که...
زهرا_که چی؟
_هیچی.هیچی.
اما توی ذهنم جواب دادم.به خاطر مهین بود که مامان خودشوکشت.مامانم از ارتباط بابا با مهین خبر دار شده بود و دیگه نتونسته بود تحمل کنه.چقدر وقتی که این موضوع رو فهمیدم از بابا و مهین متنفر شدم.حالم از دیدنشون به هم میخورد.برای همین بود که دورترین شهر رو برای دانشگاه انتخاب کردم و ترجیح دادم توی خوابگاه بمونم هرچند که پدرم اصرار زیادی به گرفتن یه خونه داشت.اما نمیخواستم ازش کمکی بخوام.
_زهرا؟
زهرا_جانم.
_فکر میکنی مرگ خوبه؟
زهرا_چی؟
_مرگ؟به نظرم نفیسه خوب کاری کرد که رفت.خودشو راحت کرد.
زهرا_خفه شو شیما.این حرفا چیه میزنی.دارم بهت شک میکنما.
_میدونی توی زندگی من هیچ چیز مهیج و جالبی نیست.بعضی وقتا فکر میکنم که این زندگی که من دارم از مردن بدتره.
زهرا_چرا اینجوری فکر میکنی؟واقعا فکر میکنی که زندگی تو خیلی بده؟نه عزیزم اینجوری نیست.هرکی یه بدبختی داره.تو به نظرم بی دردترین آدم هستی.بدترین شرایط تو آرزوی یکی دیگست.اینو یادت باشه.
_حرف جالبیه.
زهرا_آره.یادت باشه من گفتمااااا.
_باشه یادم میمونه.
زهرا_در ضمن یادت باشه که نمیخوام دوباره یکی دیگه رو مرده پیدا کنما.گفته باشم.
_خیل خب.من جرئت اینکارو ندارم.
زهرا_راستی عماد چی شد؟
_امروز اومد حرف زد.
زهرا_خب؟
_قصد ازدواجیه.اما من خوشم نمیاد ازش.قیافش یخ کرده ست.
زهرا_دیوونه.چطور دلت میاد.میدونی وقتی میاد سر کلاس ما دخترا چقدر دوست دارن باهاش حرف بزنن؟
_کاش دست از سر من برداره.اصلا ازش خوشم نمیاد.
زهرا_یعنی وسوسه هم نشدی که یه بار به پیشنهادش فکر کنی؟
_نه.یعنی بهش عمقی فکر نکردم.
زهرا_چرا؟
_چون دوست ندارم وارد یه ماجرای عشقی یا دوستی بشم.
زهرا_چرا؟
_چون همش دردسره.همش مصیبت و گریه.من حوصله ی اینارو ندارم.
زهرا_اینجوری فکر نکن.منو نگاه کن.به قیافه ی من میاد یکی رو دوست داشته باشم؟
_نه.
زهرا_پسرعموم اسمش علیِ.قراره توی فرجه ها بیاد خواستگاریم.
_مبارکه.
زهرا_ممنون عزیزم.تو چی؟دیگه خواستگار نداری؟
_چرا زیاد هست اما من توی زندگیم دنبال این چیزا نیستم.
زهرا_پس چی میخوای؟
_میخوام دور دنیا رو بگردم.سفر.میدونی من عاشق سفرکردنم.اونم تنهایی.
زهرا_تو کم کم داری دیوونه میشی.
_نه نیستم.ترجیح میدم تنها باشم تا با یکی که همیشه بترسم از دستش بدم.نفیسه ی بدبخت رو یادت رفته.یادته چقدر از نامزدش میگفت.چقدر تعریفشو میکرد.آخرش چی شد؟ترکش کرد.من نمیخوام اینجوری زندگی کنم.دلم میخوام متفاوت باشم.
زهرا_اما غریزه ی همه آدم ها مثل همه.همه به دنیا میان تا زندگی کنن.جفت خودشونو پیدا کنن.باهاش ازدواج کنن.
_به نظرم که خیلی کلیشه ایِ.
زهرا_اما این قانون جهانه.
دیگه حرفی نزدم.رفتم توی فکر.به مادر بیچاره ام فکر کردم.حتما اونم یه زمانی عاشق پدرم بود.یه زمانی احساس خوشبختی میکرد اما بعدش...مردها چرا انقدر پست فطرتن؟
***
مریم_امروز تولدمه نامرد.چرا بهم تبریک نگفتی؟
_آخ ببخشید اصلا یادم نبود.معذرت میخوام.تولدت مبارک .
مریم_ممنون گلم.اشکال نداره.میبخشمت عوضش باید برام یه کادوی خوشگل بخری.
_باشه شیطون میخرم.
مریم_دوستامونو دعوت کردم برای شام.
_پول باباته دیگه.خرجش میکنی.
مریم_خب بابای پولدار برای اینجور وقتاست دیگه.
_میدونی چیه مریم؟نمیدونم چرا همه ی اطرافیان من یجوری با پاییز ارتباط دارن.
مریم_هوم؟
_تو تولدت توی ماه آبانه.نفیسه توی پاییز مرد.مادرم توی پاییز مرد.عماد با من توی...
مریم_بسه بابا.از بس میشینی تنهایی فکر میکنی خیالاتی میشی دیگه.حالا بلند شو بریم سر کلاس.
_با تو هم که نمیشه دو کلمه حرف زد.دیوونه.
مریم_تو دیوونه ای.این حرفا چیه میزنی؟شدی شبیه فیلم 23 که جیم کری توش بازی میکرد آخر زد خودشو کشت.
_برو بابا تو هم با این تشبیهت.
مریم_حالا ناراحت نشو گلم.بیا ببینیم برای امشب چیکارا کنیم.
_باشه.
مریم_یه جارو گرفتم که دور هم باشیم.
_مگه توی این خراب شده جایی هم پیدا میشه که کسی بهمون گیر نده.
مریم_آره بابا.یادت نرفته که من بچه ی اینجام.اینجارو مثل کف دستم میشناسم.یه باغی هست برای مجالسه.بابام با صاحبش رفیقه.خیالمون هم راحته.
_چند نفریم؟
مریم_بیست نفری میشیم.
_فقط بچه های کلاسمون؟
مریم_همشون که بچه های کلاسمون نیستن.رضا و داریوش هستن.
_چی رضا هم هست؟اون چندش دیوونه؟
مریم_خب آره.بدون اون که صفا نداره.
_من نمیام اصلا.حالم از اون رضا به هم میخوره.
مریم_چرا؟با تو که خیلی جوره.
_کجاش جوره؟من نمیدونم این حرفو کی توی دهنتون انداخته.
مریم_خودتون با رفتارتون.
_یعنی چی؟
مریم_همیشه با هم کل کل میکنید و با هم دعوا دارید.یعنی خیلی از اینکار خوشتون میاد.
_همچین چیزی نیست.بیخودی فکر نکن.
مریم_میدونی امروز عماد با من حرف میزد.میگفت به رابطه ی تو و رضا حسودیش میشه.میگفت کاش تو هم با عماد اونجوری بودی.
_حرف اونو نزن.نکنه اونم دعوت داره؟
مریم_آره پس چی.اونم دعوته.
_پس دیگه عمرا بیام.بعدشم من شب نمیتونم بیرون از خوابگاه باشم.
مریم_اونکه غصه نداره جیگر.خروجی میزنی برای خونه ی ما.بابات هم رله ست.
_خب اما من حوصله ی رضا و عماد رو ندارم.
مریم_اصلا برو بالای درختا توی باغ بشین به کار ما هم کار نداشته باش.خوبه؟
_آره خوبه.
مریم_خب حالا که قبول کردی برو لباساتو عوض کن تا بریم خونه ی ما.
_کسی خونتون نیست؟
مریم_نه.بابام رفته شمال.مامانم فقط خونست.داداشم هم که هنوز جهرمه برای سربازی.
_وقتی بابات هست خیلی معذبم.
مریم_ای بابا.اینجوری فکر نکن.اون میگه تو براش مثل دخترشی.
***
کنار استخر کوچکی که توی باغ بود نشسته بودم و داشتم به اردک های توی استخر نگاه میکردم.
مریم_به چی زل زدی شیما؟
_به این اردکا.خیلی بامزه ان.
رضا_اوه اوه.بالاخره زبردست کلاس ما هم حس بامزگیش گل کرد.
به سمت رضا برگشتم.تازه از راه رسیده بود و دوباره شروع کرده بود.
رضا_سلام چطوری زبردست؟خوبی؟شبت بخیر
_سلام خسروی.ممنون.البته اگه تو نبودی حالم خیلی عالی میشد.
رضا_اتفاقا الان حالت عالی شد که من اومدم.
مریم_دیدی گفتم شیما با هم...
_خفه شو مریم.چیزی نگو.باشه؟
مریم_باشه.
رضا_جریان چیه؟
مریم_هیچی.ولش کن.پس دوستات کوشن؟
رضا_عماد داره ماشینو پارک میکنه.عجب جای دنجیه اینجا.
مریم_ما اینیم دیگه.
رضا_راستی زبردست چرا کنج عزلت گزیدی؟نکنه از دوری موکل بنده ست؟
مریم_رضا این امشب اعصاب نداره ها.میزنه شل و پلت میکنه ها.از من گفتن از تو نشنیدن.
رضا_این منو شل و پل کنه؟این شل و پل خدایی هست.
با شنیدن این حرف دیگه نتونستم طاقت بیارم.بهم توهین کرده بود.سرش جیغی کشیدم و گفتم:حرف دهنتو بفهم خسروی.پررویی هم حدی داره.مگه من چه نسبتی با تو دارم که اینجوری میکنی؟عوضی احمق.
از جام بلند شدم که رضا گفت:چت شده تو دیوونه؟مگه چی گفتم؟شوخی هم سرت نمیشه؟
_برو گمشو.لعنت به من که بلند شدم اومدم اینجا.لعنت به من.
مریم_شیما وایسا کجا میری؟
_قبرستون.
خواستم از جلوی رضا رد بشم که جلومو گرفت و گفت:نرو زبردست.باشه؟شوخی کردم
دیوونه.نرو.زهر مارمون نکن این امشبو.
_باهام حرف نزن خسروی.امشب فکر کن من نیستم.
رضا_قسم یاد میکنم.
_مسخره.
از کنارش رد شدم و به سمت ساختمون باغ رفتم که عماد و داریوش رو هم دیدم.سرمو به علامت سلام تکون دادم و رفتم داخل.
روی مبل نشستم و به حرفای رضا فکر کردم.نگاهش یه جور خاص بود.در عین شیطنت یه حالت دوست داشتنی هم میشد توی چشماش دید.تا به حال ندیده بودم که اینطوری نگاهم کنه.همیشه با یه نوع تمسخر نگاهم میکرد.نگاهی که به اکثر بچه ها داشت.به اکثر دخترها.اما من توی لحظه ای که جلوم ایستاد برقی رو توی چشماش دیدم که قبلا ندیده بودم.از این فکر بدم اومد.چند بار سرمو تکون دادم و زیر لب به خودم گفتم:دیوونه اینجوری فکر نکن.وقتی اینجوری فکر میکنم حس میکنم خبیث میشم.
مریم_با کی حرف میزنی؟
از فکر اومدم بیرون و گفتم:با خودم.
مریم_آهان.باز زده به سرت.بیا بریم بیرون.همه ی بچه ها اومدن.
_باشه بریم.چیزی نمیخوای از آشپزخونه بیاری؟
مریم_اتفاقا اومدم سینی شربتو ببرم.بیا کمکم.
_باشه.
***

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها