پاسخ به:رمان پاییز نفرین شده
پنج شنبه 23 دی 1389 1:20 AM
قسمت سیزدهم
دستمالو گرفتم و گذاشتم روی دماغم.مریم با ناراحتی گفت:چرا به خودت فشار میاری.عماد پسر بدی نیست.اتفاقا خوبه.اما مشکل اینه که دوستش نداری.
_آره پسر خوبیه.اما گاهی وقتا خیلی اذیتم میکنه.
مریم_مثلا چیکار؟
_هیچی.
مریم _بگو دیگه.
_باز که فضول شدی.
مریم_خب منم یه نامزدی به خوشگلی تو داشتم ولش نمیکردم.
_دیوونه ای دیگه.
مریم_به خدا راست میگم.پسرای دانشکده انقدر حسرت میخوردن.باورت نمیشه.
_چی بگم.
مریم_الان عماد کجاس؟
_نمیدونم.خدا کنه دیر بیاد.اصلا حوصلشو ندارم.
مریم_چرا؟
_همش دست و پای آدمو میگیره.هی میگه بیا اینجا برو اونجا.بشین نرو.باورت نمیشه چقدر غیرتیه.
مریم_اگه عاشق بودی این احساسش برات خیلی قشنگ بود.
آهی کشیدم و ناخودآگاه گفتم:یعنی رضا هم اینطوری بود؟
مریم_شیما؟
_هوم؟
مریم_تو نمیتونی اینطوری زندگی کنی.همش یاد رضایی.
_چیکار کنم؟
مریم_از اینجا برو.حالا که دیگه نمیتونی با عماد به هم بزنی برو.از این دانشکده برو.باید خودتو بسپاری به سرنوشت.
_نه.نه.نمیتونم.
مریم_زجر میکشی.اگه رضا رو ببینی اگه ببینی با یکی دوسته.
_مگه دوسته؟
دستمالو از روی بینی ام برداشتم و به چشماش نگاه کردم.حالتم برای خودم جای تعجب داشت.منکه با رضا نبودم و هیچ مالکیتی بهش نداشتم پس چرا حساس بودم؟
مریم_نه بابا.دارم میگم همینجوری.
_راستشو بگو.
مریم_نه میگم.
_چرا یه چیزی هست.بیخود نمیگی یه چیزیو.
سرشو انداخت پایین و با ناراحتی گفت:راستش خب چی بگم؟!با یکی دوست شده.یکی از گرافیکیا.همونکه ورودیه.چشماش مشکیه..میدونی کیو میگم.همونکه تو خوشت نمیاد ازش.بسکه لوسه.
_کی؟سمانه؟نگو.
مریم_خب بعد از جریان تو و عماد رضا میخواست یه جوری انتقام بگیره.واسه همین بین دخترا گشت و سمانه رو انتخاب کرد.راستش رضا داره دیوونه میشه.توی وجود دخترا دنبال توئه.سمانه درسته که لوسه اما چشماش مثل توئه.جذابه.رضا باهاش حرف میزنه.بیشتر داره عقده هاشو خالی میکنه.البته سمانه هم نمیدونه هدف رضا چیه.اما از اینکه رضا باهاشه خیلی خوشحاله.
_بسه دیگه.طاقت شنیدنشو...
عماد یک دفعه وارد کلاس شد و گفت:تو اینجایی؟هرچی دنبالت گشتم نبودی.
دستمال خونی رو توی دستم قایم کردم و گفتم:سلام.با مریم داشتم حرف میزدم.الان میام.
عماد با مریم احوال پرسی کرد و گفت:اگه میخوای حرف بزنین برم پایین پیش بچه ها تا بیاین.هوم؟
_نه با هم میریم.
***
بعد از خداحافظی از مریم از دانشکده با عماد اومدیم بیرون که عماد گفت:یه ساعت پیش رضا زنگ زد.گفت داره میره تهران.الان فکر کنم تو راه باشه.
_خب؟
عماد دستمو گرفت و چشمکی بهم زد و گفت:خب به جمالت عزیزم.من تنهام.
با انزجار دستمو کشیدم از دستش بیرون و گفتم:حرفشم نزن.منکه بهت گفتم تا عروسی هیچی بینمون نمیخوام باشه.
عماد پوزخندی زد و گفت:خیر سرم زن گرفتم.ملت زن میگیرن منم زن گرفتم.همش ازم در میری.
ازش فاصله گرفتم و با ناراحتی گفتم:پشیمونی برگرد.کسی مجبورت نکرده.
پشتمو بهش کردم و خواستم راه بیفتم که گفت:آخرین بار باشه از این حرفا میزنیا.
_هرموقع دلم خواست میگم.میخوام تنها باشم.خسته ام کردی.به سمت خیابون رفتم و خواستم تاکسی بگیرم.نه میخواستم برم خوابگاه و نه میخواستم با عماد باشم.کنار خیابون ایستادم و عماد هم چندین متر اونورتر ایستاده بود و با غضب نگام میکرد.رفتار جفتمون بچه گانه بود .
هنوز چند ثانیه از ایستادنم نگذشته بود که یه پراید ایستاد.خودمو کشیدم عقب و سرمو انداختم پایین.سرنشین پراید وقتی کم محلی منو دید رفت.برای بار دوم یه پژو206 ایستاد.شیشه بغل راننده رو داد پایین و سرشو خم کرد.یه پسر خوش تیپ بود که عینک آفتابی زده بود.
_کجا میری برسونمت.
نگاهی به عماد کردم که دیدم داره میاد سمتم.
به راننده ماشین گفتم:ممنون.منتظر آژانسم.
راننده_خواهش میکنم.
خوشبختانه گاز داد و رفت.عماد بهم رسید و با خشونت دستمو گرفت.همونطور که منو به سمت ماشینش میکشوند گفت:وایساده بودم ببینم از رو میری یا نه.پررویی هم حدی داره.میری وایمیسی بغل خیابون حرص منو در بیاری؟فکر میکنی فقط خودت خاطر خواه داری؟نخیر خانوم.بنده هم عشاق سینه چاکی داشتم و دارم که به خاطر تو ولشون کردم.حالا سوار شو تا کفریم نکردی.
منو به داخل ماشین پرت کرد و درو با شدت بست.از اینکارش دلم گرفت.طاقت نداشتم باهام بدرفتاری کنه.اشک توی چشمام جمع شد و به داشبورد ماشین خیره شدم.
سوار ماشین شد و بدون گفتن هیچ حرفی شروع به رانندگی کرد.
به حرفاش فکر کردم.طوری حرف میزد انگار که من مجبورش کرده بودم که باهام ازدواج کنه.به حلقه ی توی دستم نگاه کردم.یه حلقه زیبا و نگین دار که مادرش بهم داده بود.به دستای خوش ترکیب عماد نگاه کردم که روی دنده بود و تند تند دنده رو عوض میکرد.سرعت ماشین رو زیاد کرد و با حرص گفت:نمیدونم زن گرفتم یا عروسک که بهش دست نزنم.تا میام بهت دست بزنم میگی نکن چندشم میشه.بدم میاد.خجالت میکشم.دوستام دوران نامزدیشون بهترین دورانه اونوقت تو برای من شدی برنادت سوبیرو.چقدر میخوای این رویه رو ادامه بدی؟تا کی باید تحملت کنم؟خسته شدم.
زدم زیر گریه و گفتم:من فکر میکردم تو درکم میکنی.اما نه.اشتباه کردم.من تنها بودم.هیچوقت به یه پسر نزدیک نبودم.مثل تو و اون دوستات نبودم.من دختری نیستم که با یه پسر رابطه جنسی داشته باشم.من حتی دوست پسر هم نداشتم.بهم حق بده که نتونم.اونوقت تو همش بهم سرکوفت میزنی.اگه دنبال این چیزایی شبا برو تو خیابونا چهارتا زن خراب سوار کن جور منو بکشن.فکر نمیکردم اینجور باشی.
دستامو روی صورتم گذاشتم و با شدت بیشتری گریه کردم.حرفاش عین خنجر توی قلبم مینشست.فکر میکردم عماد هیچوقت از این حرفا نمیزنه اما زد.طوری گفت که قلبم آتیش گرفت.
عماد ماشینو نگه داشت و گفت:شیما؟عزیزم؟شیما؟
دستشو گذاشت روی شونه ام و گفت:خانومی؟ببخشید.عزیزم دست خودم نبود.عصبی شدم.تو که میدونی چقدر غیرتیم.ببخش خانومم.خب تقصیر تو هم هست.نباید میرفتی کنار خیابون تا لج منو در بیاری.ببخش حالا...منونگاه کن.
دستامو از روی صورتم کنار زد و سرمو آورد بالا.به سمتم خم شد و گفت:ببین با چشمای خوشگلت چیکار کردی؟وقتی گریه میکنی قلبم وایمیسه.
با ناراحتی سرمو برگردوندم به سمت دیگه و گفتم:تو همش میخوای سرکوب اون دوست دخترای بی ریختتو به من بزنی.
با شنیدن این حرف خندید و گفت:خانوم کوچولوی حسود من.تو تاج سر منی.من معذرت میخوام.قسم میخورم که دیگه از اینانگم.به خدا من فقط میخوام یه ذره باهام مهربون تر باشی.وقتی بهت گفتم بیا خونه منظورم این بود که فقط با هم باشیم.انقدر پست فطرت نیستم که تا خودت نخوای کاری کنم.تو بد برداشت کردی.متوجه میشی عزیزم؟..نگام کن.دلم میگیره ها...
از سر ناچاری به سمتش برگشتم و به زور لبخندی زدم.شوری اشکو روی لب هام حس کردم.با پشت دست اشکامو پاک کردم و گفتم:منم معذرت میخوام.زود قضاوت کردم.
با سر انگشتاش اشکامو پاک کرد و موهامو به زیر مقنعه م برد.
عماد_خواهش میکنم.حالا آشتی؟
_آشتی.
عماد_خب برات چی بگیرم؟
_هان؟
عماد_هان نه بله.کادو بگیرم.برای اینکه باهام آشتی کردی.
_نمیخوام.
عماد_بیخود .باید بخوای.
_تو دیوونه ای.
به سمتم بیشتر خم شد و صورتشو به صورتم نزدیک کرد.به چشمام خیره شد و نوک بینی شو به بینی ام مالید.
عماد_آره دیوونه تو.
از اینکارش یکه ای خوردم و رفتم عقبتر.چسبیدم به در ماشین که دوباره عماد خندید و خودشو کشید عقب.
هنوزم وقتی اینطوری بهم نزدیک میشد دست و پامو گم میکردم.نمیدونم چرا حس میکردم وقتی اینطوری بهم نزدیک میشه ضربان قلبم تند میزنه.میتونستم بفهمم که احساساتی میشم اما نمیخواستم کنترلمو از دست بدم.
***
در اتاق رو باز کردم و رفتم تو.زهرا که مشغول درس خوندن بود با دیدن من خندید و گفت:نامزد بازی خوش گذشت؟
_ای بدک نبود.آدم دیوونه میشه.
زهرا_چرا؟
_بسکه گیر میده به آدم.
زهرا_تو هم میزنی تو ذوقش؟
_آره.تحمل اینجور کاراشو ندارم.
زهرا_مگه باهاش حرف نزدی؟
_چرا.اما خب پسرا یجورین.
زهرا_اونکه آره.اما وقتی طرفشون یکی مثل تو باشه دیگه نمیتونن صبر کنن.
_میزنمتا.