پاسخ به:رمان پاییز نفرین شده
پنج شنبه 23 دی 1389 1:17 AM
قسمت چهارم
کنار فتانه نشسته بودم و داشتم به حرفای رضا گوش میدادم.به چهره اش دقت کرده بودم.نمیدونم چرا اون شب اونطوری شده بودم.
رضا_دیروز نبودید ببینید مریم چجوری التماس میکرد بیایم تولدش.حیوونکی کسیو نداره که جز دو تا دوست چپر چلاق تر از خودش.
به رضا چشم غره ای رفتم که دستاشو به علامت عذرخواهی بالا آورد و گفت:اونجوری نگام نکن زبردست.منظورم که تو نبودی.تو تاج سر منی.
فتانه زیر گوشم گفت:اوه ببین این رضا رو چه به تو میرسه.
_چطور؟
فتانه_وقتی توی ساختمون بودی به من میگفت که چجوری میشه دل تو رو به دست آورد.
_برای خودش نگفته.شایعه نساز.برای موکلش داره جان فشانی میکنه.
فتانه_موکلش کیه؟
_اون جونوری که بغل دستش نشسته.
فتانه_داریوش؟
_نه بابا.عماد...
فتانه تا این حرفو شنید نتونست خودشو کنترل کنه و جیغی از سر ناباوری کشید.
فتانه_وای باورم نمیشه.راست میگی؟
همه ی نگاه ها به سمت ما برگشت.با بی خیالی به بقیه نگاه کردم و گفتم:چیزی شده؟
رضا_نه زبردست چیزی نشده.فتانه رو وشگون گرفتی؟
فتانه_با ادب باش رضا.
رضا_چی گفتم مگه؟واا چه دوره زمونه ای شده ها.
عماد_رضا بسه انقدر سر به سر دخترا نذار.
رضا_من کی سر به سرشون گذاشتم.خودشون از خداشونه.
فتانه_رضا خیلی پررو شدیا.
رضا_آره میدونم.اینو قبلا یکی دیگه هم بهم گفته که چقدر عوضیم.
بعد با طعنه به من نگاه کرد و از شربتش خورد.
ناخودآگاه نگاهم به عماد افتاد که با غضب به من و رضا نگاه میکرد.یکدفعه از جاش بلند شد و گفت:من میرم یه دوری بزنم.کیا با من میان؟
بیشتر بچه ها با هم بلند شدند به جز من و رضا که با غضب به هم نگاه میکردیم.
فتانه_تو نمیای؟
_نچ.برین شما.اینجا راحت ترم.
فتانه_بله مشخصه.با آقای وکیل خوش باش.
رضا_زبردست دهنتو نمیتونی ببندی؟
_نه تازه شدم مثل تو خسروی.
رضا_اه برو بابا.با این اخلاق گندت.
مریم_بچه ها توروخدا بس کنین این بچه بازیا رو.تولد منه ناسلامتی.
_باشه دیگه هیچی نمیگم.
رضا_منم همینطور.انگار توی جمع شما یه وصله ناجورم.
مریم_ما رفتیم باز عین موش و گربه نپرین به هم.خب؟
_اصلا میام باهاتون.
***
دست مریم رو گرفته بودم و داشتیم با هم قدم میزدیم.هر کدوم از دخترا با یه پسری حرف میزدن به غیر از من و مریم و عماد و داریوش.رضا هم نیومده بود.
نگاه رضا مدام منو توی فکر میبرد.وقتی بهش نگاه میکردم نمیدونم چرا حس میکردم که نگاهش آشناست.اما از نگاه عماد هیچی نمیفهمیدم.هیچی.
مریم_شیما چرا با رضا اونجوری میکنی؟
_چجوری؟
مریم_همش میجنگین.حتی امشب.
_معذرت میخوام.
مریم_اشکال نداره اما یه نصیحت بهت میکنم.
_هوم؟
مریم_با رضا انقدر نجنگ.درسته که هیچی بینتون نیست اما بچه ها رو که میشناسی.دخترا از هر چیز کوچیکی یه کوه میسازن.حتی میگن شما دو تا با هم دوستین.نمیبینی عماد چجوری دورت میچرخه؟یا چجوری غضبناک نگاهت میکنه؟میگن شما فیلمتونه.جلوی جمع با هم دعوا میکنین اما در خفا دوستی خیلی نزدیکی دارین.حتی دیروز شنیدم از یکی از بچه ها که گفت چند روز پیش که خوابگاه نبودی رفته بودی شب خونه ی رضا و عماد.در صورتی که شب اومدی پیش من.من به دختره گفتم.همه از حسادتشونه.
نزدیک بود رگ گردنم منفجر بشه.حس میکردم سرم از شدت فشار در حال ترکیدنه.شنیدن این حرف ها برای من اصلا خوشایند نبود.منو به داشتن ارتباط با رضا متهم کرده بودن.چه خفت بزرگی.من که هیچوقت رابطه ی دوستی با هیچ پسری نداشتم حالا برام شنیدن این حرف مثل شنیدن خبر مرگ بود.
مریم با دیدن قیافم دستمو گرفت و گفت:فدات بشم من.چرا اینجوری شدی؟عجب غلطی کردما.خودم جوابشو دادم.
_دلم میخواد فریاد بزنم.باورم نمیشه.چطور میتونن همچین حرفی رو بزنن.منی که باهاشون کاری ندارم.منو چه به رضا.آدم دیگه توی دنیا نیست؟
مریم_آروم باش شیما.نباید حساسیت نشون بدی.
_نکنه همه ی دانشکده میدونن؟
مریم در جواب سوالم سکوت کرد و چیزی نگفت.
_وای خدای من.یعنی کیا میدونن؟وای بدبخت شدم.نکنه رضا هم میدونه؟
مریم_شیما بیشتر بچه هایی که دور و برمونن میدونن.اما رضا هم مثل تو بیخبره.
_نفسم داره بند میاد مریم.وایسا خواهش میکنم.
سرجام وایسادم و چند تا نفس عمیق کشیدم.نمیتونستم حرفای مریمو از ذهنم پاک کنم.حالا میفهمیدم که چرا همه بهم یه جوری نگاه میکردند حتی عماد.دستمو روی قفسه ی سینه ام گذاشتم که مریم گفت:خوبی؟میخوای برات یه لیوان آب بیارم؟
عماد_چیزی شده بچه ها؟
مریم_شیما حالش خوب نیست.
عماد پوزخندی زد و گفت:چرا؟نکنه جمعمون جمع نیست؟ناراحت فرد غایبن؟
با شنیدن این حرف کنترل خودمو از دست دادم و بهش نگاه کردم.
_خفه شو احمق.بین من و اون عوضی هیچی نیست.اینا زاییده ی ذهن بیمار تو و بقیه ست.حالم ازت به هم میخوره.
مریم_آروم شیما.
_چطوری میتونم آروم باشم؟هان؟بهم میگن با یکیم که حتی بیزارم اسمشو بیارم.نمیتونم تحمل کنم.واقعا که مسخره ست.من مگه توی این دانشکده لعنتی با کی بودم که دفعه دومش با رضا باشه؟
اشک توی چشمام جمع شد.نمیخواستم جلوی جمع گریه کنم.بدون توجه به حرف های مریم که میخواست آرومم کنه ازشون فاصله گرفتم و به میون باغ رفتم.بعد از مدت ها با صدای بلند شروع کردم به گریه.حس میکردم توهین بزرگی بهم شده.انقدر بزرگ که نمیتونم فراموشش کنم.نمیتونستم تحمل کنم.من و رضا؟چطور تونسته بودن که ما دو تا رو به هم پیوند بدن.چطور تونسته بودن؟
کنار درختی نشستم و به تنه اش تکیه دادم.هوا سرد بود و اشک روی گونه هام انگار پوست صورتمو سوراخ میکرد.صورتمو بین دستام پنهان کردم و زیر لب شروع کردم به حرف زدن.
_مامان میبینی دختر کوچولوت چیا داره میشنوه؟میبینی؟مگه من به بقیه چیکار کردم؟خودت همیشه شاهدی.میدونم که همه چی رو میبینی اما اینو نمیتونم تحمل کنم.نمیتونم.داره نفسم بند میاد.
نزدیک به نیم ساعت نشستم.طاقت نداشتم برگردم پیش بچه ها.خجالت میکشیدم.
_نمیتونم برم پیششون.ای خدا دارم میمیرم از خجالت.
رضا_تو نباید خجالت بکشی.اونا باید از کاراشون خجالت بکشن.
با شنیدن صدای رضا سرمو آوردم بالا.حتی نمیتونستم توی صورتش نگاه کنم.
رضا_زبردست تو که میدونی هیچی بین من و تو نیست چرا خودتو ناراحت میکنی.حرف اون عوضیا نباید برات اهمیت داشته باشه.بلند شو.سرتو بگیر بالا و به هیچ کدومشون اهمیت نده.
_تو کی فهمیدی؟
رضا_وقتی تو داشتی سر عماد داد میکشیدی من اونجا بودم.میخواستم بیام پیشتون.متاسفم که رفتارم باعث شده که اینجوری راجع بهت فکر کنند.
_دیگه نمیدونم چی بگم.
رضا_بلند شو بریم توی ساختمون میخوان کیکو ببرن.
_تو چرا اومدی دنبالم؟
رضا_عماد و مریم منو فرستادن.
_چرا تو؟
رضا_چون گفتن به حرف من گوش میدی.
_چه خیال باطلی.
رضا_بلند شو.وقت برای این حرفا زیاده.
_با تو بیام که حرف اونا...
رضا_ببین زبردست حرف اونا برام اهمیتی نداره برای تو هم نباید داشته باشه.حالا بلند شو.
_باشه برو میام.
رضا_من نمیرم باید با هم بریم.دوست ندارم فکر کنن به خاطر رفتار اونا خودمونو ترسوندیم.هوا سرده الانه که بارون بگیره.
توی همون لحظه بارون نم نم شروع کرد باریدن.خنده ام گرفته بود.خود رضا هم خندید و گفت:دیدی چه سق سیاهی دارم؟!بلند شو.وگرنه میگم الان سیل میادا.
دوباره خندیدم که گفت:آره باید بخندی.نباید به حرف چهارتا جادوگر گوش بدی.بلند شو.
کت خودشو از تنش درآورد و دولا شد به سمت من.وحشت زده خودمو کشیدم عقب و گفتم:میخوای چیکار کنی؟
دوباره خندید و گفت:میخوام با نخ کتم خفت کنم.میخوام اینو بندازم رو دوشت.هوا سرده سرما میخوری.
_نمیخوام.
رضا_ادا در نیار زبردست.کت من نیست که.مال عماده.
_دیگه اصلا نمیخوامش.
رضا چشمکی بهم زد و با شیطنت گفت:یعنی اگه کت خودم بود مینداختیش؟
_پررو.
رضا_شوخی کردم ناراحت نشو.انقدر حساس نباش.
کت رو انداخت روی شونه ام و گفت:بلند شو بریم.من به بچه ها توضیح دادم چه سو تفاهمی شده.عماد هم ناراحته.برای موکلم توجیح کردم که اشتباه رخ داده.اونام میخوان ازت معذرت بخوان.